شاهدبازی در ادبیات فارسی

کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی

نویسنده : سیروس شمیسا

ناشر : انتشارات فردوس

 

معرفی و خلاصه کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی :

 

کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی  یا همان هم جنس بازی (گرایی) مردانه به استناد متون ادبی و تاریخی موجود، سابقه ای بسیار طولانی و حداقل هزار ساله در ادبیات و تاریخ ایران داشته و گستردگی آن شگفت آور است. جالب اینکه با توجه به این همه مدرک٬ تنها یک نوشته مستقل در باب این امر نگاشته شده است. در صورتی که این موضوع به عنوان یکی از جریانهای تاریخی و اجتماعی ایران  سزاوار تحقیق و بررسی بیشتری است.کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی به قلم استاد سیروس شمیسا در سال ۱۳۸۱ منتشر و در همان سال توقیف و جمع آوری شد. هرچند که بعدها بارها به صورت زیرزمینی تجدید چاپ گردید. کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی حاوی مطالبی است جسورانه و بسیار جدید، که در شکستن تابوهای ایرانی همتا ندارد. همان گونه که از نام کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی و نقاشی روی جلد آن پیداست، صوفیان پسرهای نوبالغ را کنار خود می نشاندند و از دیدن روی آن ها حظ می بردند. آنها این کار خود را “شاهد بازی” نام گذاشتند که یعنی در روی زیبایی که خدا آفریده، جلوه ای از او دیده می شود. نام کتاب شاهد‌بازی در ادبیات فارسی  برگرفته از این سخن است و شمیسا همجنس گرایی مردانه در ادبیات فارسی را موضوع پژوهش خود قرار داده است.

کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی
کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی

پاراگراف‌های منتخب کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی :

 

به صوفی ای نوشتند که تو فلان  غلام ترکت را دوست داری ؟صوفی غلام را فراخواند و نزد نامه رسان وسط دو ابرویش را بوسید و گفت: این هم جواب نامه !


جلال الدین خوارزمشاه پسر سلطان محمد خوارزم شاه ، غلامی داشت قلج نام که سلطان را به وی تعلق خاطری بود. اتفاقا غلام را مرگ فرا رسید. سلطان در این واقعه بسیار گریست و امر داد تا لشکریان و امراء پیاده در تشییع جنازه غلام حاضر شوند و نعش او را از محلی که تا تبریز چند فرسخ بود پیاده همراهی کنند و خود او نیز مقداری از این فاصله را پیاده آمد تا بالاخره به اصرار امرا و وزیر خود بر اسبی نشست. چون نعش به تبریز رسید امر کرد تا تبریزیان پیشاپیش آن ندبه و زاری کنند و کسانی را که در این عمل قصور کرده بودند مورد بازخواست سخت قرار داد و امرایی که به شفاعت این قوم برخاسته بودند از پیش خود براند .

با تمام این احوال  ، جلال الدین حاضر نشد جنازه آن معشوق بی بدیل را را به خاک بسپارد، بلکه هر جا می‏ رفت آن را با خود می ‏برد و بر آن ندبه و زاری می کرد و از خوردن و آشامیدن باز می ایستاد. و اگر چیزی برای او می بردند ، نخست قسمتی از آن را جنازه ی غلام می ‏فرستاد و کسی نمی توانست بگوید آن معشوق دل انگیز سلطان مرده است، چه اگر چنین می گفت ، بی درنگ  به قتل می ‏رسید، از این رو چون طعام را نزد جنازه می بردند باز می گشتند و می گفتند: قلج زمین  ادب می‏ بوسد ومی ‏گوید به لطف سلطان حالم بهتر است. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام