زنجیرهای لاستیکی | شان مایسنر

به او گفتند اعجوبه است و او باور کرد . برایش در خانه اش سیگار می آوردند و او می کشید. زنجیرهای آهنی را با نیروی فکرش به زنجیرهای لاستیکی تبدیل می کرد. برای پسرک روزنامه فروش غذای مکزیکی تاکو درست می کرد.

خورشید همانند توپ بستکبال درخشانی روی انگشت خدا می درخشید .لبخند می زد. برای این که دانا بود. هنگامی که ماه از بالای شاخه های درختان می گذشت، او شروع کرد دور تختش را دینامیت گذاشتن. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام