چگونه داستانک بنویسیم ؟ | دیوید گافنی

۱۶ مه ، روز ملی داستانک است. و برای من و بسیاری افراد دیگر که در این شکل خاصِ کوتاه‌نویسی تخصص دارند روزی هیجان‌انگیز است. من چند سال قبل یک کتاب داستانک به نام داستان‌های کوچک منتشر کردم. ولی تا کمی پیش از آن هیچ چیز از داستانک یا داستان‌ریزه یا داستان آنی یا داستان‌ کوتاه‌کوتاه نشنیده بودم. بعدتر به پیشنهاد یان مک میلان شاعر، دستنویسی صرفا شامل اینطور مطالب آماده کردم و به انتشارات سالت، ناشر تخصصی شعر، فرستادم. پنجاه و هشت داستان، هرکدام دقیقا ۱۵۰ کلمه. اصلا هیچ شانسی نداشتم. هیچ ناشری دوست ندارد داستان‌کوتاه‌کوتاه منتشر کند، چه برسد به اینکه نوشته‌ی یک ناشناس هم باشد. آن هم داستان‌هایی که خواندنشان در رقابت با بند آوردن یک عطسه هم وقت کمتری می‌گرفت. می‌دانستم، دل به دریا زده بودم.

یک روز که از منچستر به لیورپول می‌رفتم، شروع به ساختن این داستان‌های بسیار کوتاه (که من بهشان داستان‌های کوچک می‌گویم) کردم: سفری ۵۰ دقیقه‌ای که معمولا به دلیل خرابی برف‌پا‌ک‌کن، درگیری‌های درون قطار، یا گیر کردن پشت ایستگاه طولانی‌تر می‌شود. ولی من هم مثل بیشتر مسافرها یک کتاب همراهم داشتم. یک روز که داشتم محاسبه می‌کردم که خواندن یک رمان به اندازه چند سفر بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

من صندوقی دارم | جو کپتن

من صندوقی دارم.صندوقی دارم که بوی تسلیم می‌دهد. صندوقم که بوی تسلیم می‌دهد می‌کوشد از بدترین صبح‌های دنیا نجاتم بدهد. صندوقی دارم که در اثر رطوبت و گذر زمان شل می‌شود، و وقتی با هم در روزهای بارانی گیر می‌افتیم گوشه‌هایش خیس می‌شود.

من دوست‌های زیادی دارم که صندوقی ندارند. صندوق‌ها برای آن‌ها تابوت‌هایی‌اند، تا با شمش‌های سربی، با سال‌های پوسیده پر بشوند. آن‌ها می‌گویند باریدن باران روی سرشان اذیتشان نمی‌کند. تابستان‌ها پیشانی‌هایشان آفتاب‌سوخته می‌شود. آن‌ها در گذر در میان لحظه‌ها زندگی می‌کنند چون تمام چیزی که می‌دانند همین است. آن‌ها چیزی از ذخیره کردن نمی‌دانند. به هر حال چیزی ندارند تا لحظه‌هایشان را در آن جمع کنند. صندوقی در کار نیست.صندوق من می‌تواند خاطره‌ها را حفظ کند چون هیچ چیز دیگر، هیچ چیز کوچک و گران‌بهایی، یعنی تنها چیزی که همیشه می‌خواست، درونش نیست. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

من صندوقی دارم | جو کپتن

من صندوقی دارم.صندوقی دارم که بوی تسلیم می‌دهد. صندوقم که بوی تسلیم می‌دهد می‌کوشد از بدترین صبح‌های دنیا نجاتم بدهد. صندوقی دارم که در اثر رطوبت و گذر زمان شل می‌شود، و وقتی با هم در روزهای بارانی گیر می‌افتیم گوشه‌هایش خیس می‌شود.

من دوست‌های زیادی دارم که صندوقی ندارند. صندوق‌ها برای آن‌ها تابوت‌هایی‌اند، تا با شمش‌های سربی، با سال‌های پوسیده پر بشوند. آن‌ها می‌گویند باریدن باران روی سرشان اذیتشان نمی‌کند. تابستان‌ها پیشانی‌هایشان آفتاب‌سوخته می‌شود. آن‌ها در گذر در میان لحظه‌ها زندگی می‌کنند چون تمام چیزی که می‌دانند همین است. آن‌ها چیزی از ذخیره کردن نمی‌دانند. به هر حال چیزی ندارند تا لحظه‌هایشان را در آن جمع کنند. صندوقی در کار نیست.صندوق من می‌تواند خاطره‌ها را حفظ کند چون هیچ چیز دیگر، هیچ چیز کوچک و گران‌بهایی، یعنی تنها چیزی که همیشه می‌خواست، درونش نیست. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

جین‌رز | شنن یاربرو

با یک دوربین پولاروید ، رفتم روی یک صندلی که بتوانم بالاتر از آن‌ها بایستم. پدرم بازویم را گرفت تا در جایم ثابت شوم. می‌دانستم که جین‌رُز دوست نداشت آخرین عکسش کنار تی.جِی چنین عکسی باشد. با این حال خواهش کرده بود که این عکس ثبت شود. تی.جِی پیراهنی غربی با دكمه‌های قابلمه‌ای به تن داشت، که آن را توى شلوار خاکستری ساده‌اش گذاشته بود. او لبخندی کوچک به لب داشت، یا حداقل آن موقع من این طور فکر می‌کردم.

یادم نمی‌آید که جین‌رز چه پوشیده بود، ولی کاملا مطمئنم که لباسش سرشانه نداشت. خاطره‌های قشنگی از آن‌ها به یاد دارم که با هم به باغ می‌رفتیم تا گوجه‌فرنگی بچینیم، و جین‌رز همیشه یک تاپ لوله‌ای می‌پوشید. خورشید گرم جنوب، شانه‌های او را با سایه روشن‌های گردِ زيبا بوسیده بود. وقتی بغلم می‌کرد لایه‌های چربیِ شکمش نرم بودند و او همیشه مثل گل‌های رز خوش‌بو بود. این مسئله گیجم می‌کرد، چون رز بخشی از نام او بود. موهایش کپه‌ی آشفته‌ا‌ی قرمز رنگ بودند. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستان‌ها | ناتاشا گرکی

داستان ۱، “فروپاشی” : جدا شدم.

داستان ۲، “حافظه”: به خاطر آوردم.
داستان ۳، “بازگشت”: برگشتم.
و نمونه‌هایی از این دست.
داستان‌ها کوتاه اما روشن هستند. تجزیه و تحلیلی لازم ندارند. جمله‌ی پایانی در اولین جمله نهفته است. در وقت صرفه‌جویی می‌کنند. باقی‌اش، تمام کاغذهایی که میان دو جمله‌ی اول و آخر هستند، برای چه کسی مهم است؟ همه می‌توانند یکی از آن‌ها را پیدا کنند. قصه‌ها، فهرست‌ها، ملاحظات. سال‌ها قبل آن را خوانده‌اند.
و این موضوع که داشتم جدا می‌شدم، که به خاطر آوردم، که در راه برگشت بودم، چه کسی قبلا تمامش را نشنیده است؟! فقط یک عنوان کافی ست: یک مخفف، یک نام، هر چرند قدیمی‌ کافی ست، بعد یک دفعه تمام آن [نوشته] برمی‌گردد. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام