چگونه داستانک بنویسیم ؟ | دیوید گافنی

۱۶ مه ، روز ملی داستانک است. و برای من و بسیاری افراد دیگر که در این شکل خاصِ کوتاه‌نویسی تخصص دارند روزی هیجان‌انگیز است. من چند سال قبل یک کتاب داستانک به نام داستان‌های کوچک منتشر کردم. ولی تا کمی پیش از آن هیچ چیز از داستانک یا داستان‌ریزه یا داستان آنی یا داستان‌ کوتاه‌کوتاه نشنیده بودم. بعدتر به پیشنهاد یان مک میلان شاعر، دستنویسی صرفا شامل اینطور مطالب آماده کردم و به انتشارات سالت، ناشر تخصصی شعر، فرستادم. پنجاه و هشت داستان، هرکدام دقیقا ۱۵۰ کلمه. اصلا هیچ شانسی نداشتم. هیچ ناشری دوست ندارد داستان‌کوتاه‌کوتاه منتشر کند، چه برسد به اینکه نوشته‌ی یک ناشناس هم باشد. آن هم داستان‌هایی که خواندنشان در رقابت با بند آوردن یک عطسه هم وقت کمتری می‌گرفت. می‌دانستم، دل به دریا زده بودم.

یک روز که از منچستر به لیورپول می‌رفتم، شروع به ساختن این داستان‌های بسیار کوتاه (که من بهشان داستان‌های کوچک می‌گویم) کردم: سفری ۵۰ دقیقه‌ای که معمولا به دلیل خرابی برف‌پا‌ک‌کن، درگیری‌های درون قطار، یا گیر کردن پشت ایستگاه طولانی‌تر می‌شود. ولی من هم مثل بیشتر مسافرها یک کتاب همراهم داشتم. یک روز که داشتم محاسبه می‌کردم که خواندن یک رمان به اندازه چند سفر ادامه خواندن “چگونه داستانک بنویسیم ؟ | دیوید گافنی”

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک آباژور فروش | آلن وودمن

 

همه چیز عادی بود. در باز بود. فصل تابستان بود. تلویزیون روشن بود.
مرد مو سفیدی با کت‌و‌شلوار سیاه مندرس که آباژور می‌فروخت دم در آمد. مرد باوقاری که ظاهرش به‌خاطر نداشتن دست عوض شده بود. او با یکی از پنجه های فلزی‌اش یک آباژور را بلند کرد.
_یه آباژور به شما بفروشم؟
آن آباژور را دوست نداشتم. حتی هیچ وقت آن‌قدرها به آباژورهایی که قبل‌تر داشتم فکر نکرده بودم. کنجکاو بودم بدانم که دست‌هایش را چطور از دست داده است. سعی کردم مکالمه‌ای برقرار کنم.
_دیروز یه مردی در زد که جارو و چوب‌گردگیر می‌فروخت. شما می‌شناسینش؟
آباژور را سر‌جایش روی چرخ گذاشت.
_ربطی نداره. من آباژور می‌فروشم. یه‌دونه می‌خواید؟
من همیشه عاشق فعالیت‌های مردمی که بیرون می‌بینم بوده‌ام. از او پرسیدم چند‌وقت است که آباژور می‌فروشد.
_پونزده سال پیش، من تو همه‌ی هفته‌بازارهای بزرگ یه نمایش جنبی داشتم، یه سیرکِ کَک. اما ضربهٔ بزرگی از بهداشت و دوست داشتن خوردم.
گفتم: من يه بار يه سيرک كک ديدم، اما كسى حرفمو باور نمی‌کنه.
_من اینو به هیچ‌کس نمی‌گم. اما قسم می‌خورم یه عروسی جمع و جور ککی و یه کک که دوچرخه می‌روند رو یادمه. من یه میز کوچیک واسه صحنه داشتم، و واسه تماشاگرا فقط چندتا صندلی می‌ذاشتم. یه صحنه باله داشتم، یه صحنه بندبازی، و یه صحنه مسابقه‌ی دسته‌ی گاری‌ها. همه‌ی رمز و رازها مربوط به کک‌های ‌انسان‌وار بود. اونا تنها کک‌هاییَن که قدرت لازم واسه کشیدن و هل دادن با پاهای عقبی‌شونو دارن. کک‌های من باورنکردنی بودن. چه بنیه‌ای. اونا می‌تونستن تو یه روز صدها نمایش اجرا کنن، و هفته‌ها ادامه بدن. و من آخرِ نمایشم، آستینامو بالا می‌زدم و بازیگرا رو به شام دعوت می‌کردم. ادامه خواندن “داستانک آباژور فروش | آلن وودمن”

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک مندى شوپ | كريستين آندرِچاك

امروز دارم به تو فكر مى كنم، مندى شوپ. به تو كه در حال رقصيدن روى يكى از ميزهاى پيك نيك در ساحل كريستال هستى. كنجكاو درباره داستان حقيقى و اين كه در شرايط بد چقدر زياد آن تصوير به خاطرم مى آيد.

مادرم وقتى يك دختر كوچك بودم از تو برايم تعريف كرد. چرايش را نمى دانم. نمی دانم آیا به خویشتن داری مربوط مى شد؟
چيزى كه كم كم داشتم مى فهميدم اين بود كه مندى شوپ، يك مِنونايت(۱) كليسا را ترك كرد و روى يك ميز پيك نيك در ساحل كريستال برهنه رقصيد. تابلو اينطور نشان مى داد كه ساحل كريستال بلند ترين ساحل در جهان است. خانه ی تفريحیِ “قصر صورتى روشن” و يك ساحل شلوغ. سياهانى از بوفالو كه ما آن موقع به آنها كاكاسياه مى گفتيم. لباس هاى پر زرق و برق و رايحه اى از عطر، علی رغم اين كه مادر مى گفت آنها فقير بودند، در محلات پايين شهر زندگى مى كردند، و با آنها برخورد مناسبى نمى شد. آنها به نظر من فقير نمى آمدند. و دسته هاى نوجوانان، با موهاى پشت تخت و دم اردكى _در مدرسه بچه هايى كه كمتر مبادى آداب بودند به آن كون اردكى مى گفتند_ و دختران با شلوارك هاى كوتاه يا دامن هاى تنگ به گفته مادر هر آن چه كه داشتند را به نمايش مى گذاشتند. بوهاى ذرت بو داده، گرد و خاك و عرق، آميخته با جيغ هاى برخاسته از چرخ و فلك و پشتك زدن. سالن رقص با شمعدانى ها، گروه رقص، و زوج هاى خندانش.

من تصوير تو را در لباس هاى خاكسترى بلندت ديدم كه كليساى منونايت را ترك كردى، و مسير سه مايلى به ساحل كريستال را همراه مردى قدم زدى. تازه آن موقع فهميدم كه گويى مردى هم در كار است. من ديدمت كه داشتى از نيمكتِ ميز پيك نيك بالا مى رفتى، و آن مرد داشت كمكت مى كرد. ادامه خواندن “داستانک مندى شوپ | كريستين آندرِچاك”

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام