مکتب های ادبی : فهم دقیق رئالیسم جادویی و تکنیک‌ های آن

رئالیسم جادویی و روایت های سورئالیستی غالباً با هم اشتباه می شوند. حتی شاید بعضیها این دو را یكی بدانند. در حالی كه اینها از اساس با هم متفاوتند. رئالیسم جادوئی، همچنانكه از اسمش پیداست، شاخهای از رئالیسم است. درحالی كه سورئالیسم چیزی غیر از رئالیسم است، و اصلآ برای قلع و قمعِ رئالیسم بود كه قدم به میدان نهاد. دو خصوصیتِ ذاتی در روایتهای سوررئالیستی هست كه آنها را از روایت های رئالیستی جدا میكند، مِن جمله از رمانها و داستان های رئالیسم جادویی . كما این كه در داستانها و رمان های رئالیسم جادویی هم دو خصوصیت هست كه در روایت های سورئالیستی نیست. بدیهی است كه شناختِ این تفاوتها، و تشخیص این كه یك روایت از نوع سوررئالیستی است یا رئالیسم جادویی ، برای فهمِ درست و همین طور نقدِ درست آن ضرورت دارد. معمولاً آنچه باعث میشود تا این دو نوع روایت با هم اشتباه شوند وجودِ یک عنصرِ شگفت است كه در هر دویِ آنها هست.

باری، كلیۀ اتفاقاتِ دنیای روایت را میتوان به دو گروه تقسیم كرد: اتفاقاتِ رئالیستی و اتفاقاتِ فانتزیك. بدیهی است كه منظور از اتفاقات رئالیستی آن اتفاقاتی است كه فرضِ واقعی بودنِ آنها به هیچ وجه شگفتآور نخواهد بود و نظیر آنها در عالم واقع هم دیده می شود. اما اتفاقات فانتزیك عكس این است. یعنی نمیتواند در عالم واقع هم تصورپذیر یا تحقق پذیر باشد. به عبارت دیگر «شگفت آور» خواهد بود مثلاً شخصیتهای فانتزیك در عالم واقع هم وجود داشته باشند، یا حوادث فانتزیك در عالم واقع هم اتفاق بیفتند. همانطور كه گفتم، هم داستانهای رئالیسم جادویی این عنصر شگفت را در خود دارند، هم روایتهای سوررئالیستی. اما خواهیم دید  حتی شگفتیهای آنها هم از لحاظ ماهیت با هم فرق میكند.

سورئالیسم
سورئالیسم

در كتاب خنده و فراموشی میلان كوندرا فصلی هست كه میدانی را  که رقصی دستهجمعی در آن در حالِ اجراست توصیف میکند. آن قسمت از روایت كه میدان را توصیف می كند كاملآ رئالیستی است. اما قسمتی از آن رقص كه در این میدان اجرا می شود از نوع فانتزی است. چون در جایی از این رقص، گروهِ رقصندگان چنان به وجد میآیند كه ناگهان از زمین به هوا بلند میشوند و رقصشان در آسمان ادامه پیدا میكند. بیشتر بخوانید

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک خوردن به ماشینی که نباید می خوردی | سامانتا ممی

داشت با ماشینش می رفت که خورد به ماشینی دیگر. آمد بیرون و رفت به طرفِ ِ ماشینی که زده بود به آن. زنی که آن ماشین را می راند آمد بیرون تا به او اعتراض کند. اول به آسیببی که به ماشینش خورده بود نگاه کرد، بعد به او، و می خواست بگوید، ببین ماشینِ زیبایم را چه کار کردی، اما به جایش گفت، تامس؟ مرد گفت: سامانتا! عجب اتفاقی! فکر می کردم تو الان در لندنی.
_ هستم. فقط برای امروز آمده ام. پدرم مرد.
_ متأسقم.
_ مدتی بود مریض بود.
ماشین هایی که رد می شدند بوق می زدند.
_ بابت ماشین ات متأسفم.
_ به چی داشتی فکر می کردی؟
_ به هیچی. هوم. مشخصاتم را می دهم به تو. مشخصاتِ بیمه ام را.
_ که چی؟
_ منظورم این است که تقصیرِ من بود.
_ بله. شنیدم با آنابل ازدواج کردی.
_ این شمارۀ بیمه ام. بله ازدواج کردم. الان هم داریم از هم جدا می شویم. ها ها. دوباره آزاد و تنها خواهم شد. بیشتر بخوانید

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک وقتی کلمات با هم قاتی می شوند | تیموتی تارکلی

منتقد گفت: «هیچ وقت داستان را با گفت و گو شروع نکن»، و حرف خود را خورد، و همچنین همه ی آن خط و خطوطی را که بین دوستان یا دشمنانش یا پشتِ سرِ این و آن ترسیم کرده بود.

خط ها تبدیل شدند به درز و آنگاه شکاف هایی شدند که هر یک معبری شد برای ایده ای که قبلاً گفته شده یا شنیده شده بود. همه ی این ها در تهِ گلویش شلپ و شلپ به صدا در آمدند و خواهش کردند با صدای بلند گفته شوند.

پس منتقد گفت: «هیچ وقت داستان را با گفت و گو شروع نکن. اصلاً هیچ وقت داستان شروع نکن.»

مترجم: عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام