راضیه رضوی

2 پست

داستانک چشم‌ها | راضیه رضوی

مردی جعبه‌های بیرون از مغازه را مرتب می‌کند. چشمش به پیرمرد گدا که می‌افتد لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد؛ می‌رود و پشت پیشخوان می‌ایستد. در حالی که دستانش را به‌هم می‌مالد، نگاه مشتاقش را به پیرمرد که حالا وارد مغازه شده، می‌دوزد. پیرمرد با دستانی لرزان سکه‌ها را از جیب‌هایش بیرون آورده و روی پیشخوان می‌گذارد. مرد سکه‌ها را به طرف خودش می‌کشد و شمارش شروع می‌شود: صد، ششصد، هشتصد… هم‌زمان تعدادی از سکه‌ها غیب شده و در چشمانش مخفی می‌شوند. شمارش ادامه دارد: سه هزار و دویست، سه هزار و هفتصد… پیرمرد با دقت به صدایش گوش سپرده و منتظر ایستاده. آخرین سکه ده هزار تومان را تکمیل می‌کند، آخرین سکه‌های پیرمرد همیشه عددها را به خواندن ادامه دهید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک سرسپرده | راضیه رضوی

خسته شدم از این دعوای همیشگی، باز برادرم سرش را برداشته و استفاده می‌کند! پدر راست می‌گوید؛ هم سن و سالان برادرم همه سرهایشان تازه است اما سرِ او از هر سری که دیده‌ام کهنه‌تر شده. خب پدر حق دارد ناراحت باشد. هفته‌ی پیش به‌خاطر همین سر داغانش از مصاحبه‌ی کاری رد شد. معلوم است دیگر، کسی که به سر خودش رحم نمی‌کند چطور می‌تواند به مردمش خدمت کند؟ اما او گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست؛ باز سرش را برداشت و رفت. شب که برگشت سرش را از زیر بغلش درآورد و داد به پدر! می‌دانستم به خواندن ادامه دهید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام