کتاب سه قطره خون | صادق هدایت

کتاب سه قطره خون 

نویسنده : صادق هدایت

معرفی و خلاصه‌ی کتاب سه قطره خون :

کتاب سه قطره خون نام مجموعه داستانی از صادق هدایت است. در کتاب سه قطره خون ، یازده داستان کوتاه نوشته صادق هدایت با نام‌های سه قطره خون، گرداب، داش آکل، آینه شکسته، طلب آمرزش، لاله، صورتک‌ها، چنگال‌ها، مردی که نفسش را کشت و گجسته دژ وجود دارد. کتاب سه قطره خون  پس از بوف کور، یکی از معروف‌ترین آثار هدایت است. ( منبع )

پاراگراف‌های منتخب کتاب سه قطره خون : ادامه خواندن “کتاب سه قطره خون | صادق هدایت”

کتاب ورق‌پاره‌های زندان | بزرگ علوی

کتاب ورق‌پاره‌های زندان

نویسنده: بزرگ علوی

ناشر: جاویدان

معرفی و خلاصه کتاب ورق‌پاره‌های زندان :

علوی در مقدمه کوتاه کتاب ورق‌پاره‌های زندان می‌نویسد این اثر حاصل یادداشت‌های مخفیانه او در زندان مخوفی است که اگر لو می‌رفت می‌توانست به قیمت جانش تمام شود. در واقع کتاب ورق‌پاره‌های زندان نوعی مستند مکتوب است. همانطور که برای برخی ها چنین شد. کتاب ورق‌پاره‌های زندان پنج بخش دارد و نویسنده در هر کدام به سرگذشت و سرنوشت یکی از زندانیان می پردازد. البته در بخش چهارم (عفو عمومی) قصه فرق دارد. علوی می گوید این بخش حاصل یادداشتهای مخفیانه یک زندانی برای همسرش است که بعداً به دست او رسیده است. البته من بدون هیچ مدرک خاصی احساس می کنم اینها نامه های خود اوست! بخش ها همه خواندنی و بسیار جذاب هستند و به شکلی صعودی این جذابیت زیادتر می شود. تم اصلی همه بخشها به نوعی عشق است. عشقهایی که در زندان با توهم و دیوانگی و حسرت می‌آمیزند و بالغ می‌شوند. قسمت عفو عمومی مانند شکنجه ای مکتوب است. اعصاب آدم را به شدت بهم می‌ریزد. نوعی کلافگی که از آن لذت خواهید برد. چیزی شبیه همان کاری که فیلم «هتک حرمت» (Irreversible) با مخ آدم می‌کند! آنهایی که فیلم را دیده اند می‌فهمند من چه می گویم. (آنهایی که اعصاب ضعیفی دارند بهتر است بیخود وسوسه نشوند!) اما شاهکار کتاب ورق‌پاره‌های زندان  در بخش پایانی یعنی رقص مرگ است. بگذریم از اینکه می‌شود مفصل هر بخش را نقد و تحلیل کرد اما این فصل ۳۵  صفحه‌ای چیز دیگری است. ( منبع )

 

پاراگراف‌های منتخب کتاب ورق‌پاره‌های زندان : ادامه خواندن “کتاب ورق‌پاره‌های زندان | بزرگ علوی”

داستان کوتاه تمام زمستان مرا گرم کن | علی خدایی

داستان کوتاه تمام زمستان مرا گرم کن 

نویسنده : علی خدایی 

ناشر : مرکز

این داستان کوتاه در مجموعه داستان تمام زمستان مرا گرم کن منتشر شده است .

 

تمام زمستان مرا گرم کن عنوان مجموعه داستان علی خدایی است که اولین بار در سال ۱۳۷۹ توسط «نشر مرکز» به چاپ رسیدو بارها تجدید چاپ شد. مجموعه داستان تمام زمستان مرا گرم کن  در سال ۷۹ برنده جایزه گلشیری به‌عنوان مجموعه داستان بر‌تر شد و همچنین در دهمین دوره‌ جایزه‌ نویسندگان و منتقدان مطبوعات به همراه کتاب «همنوایی شبانه‌ ارکستر چوب‌ها» اثر «رضا قاسمی» به‌عنوان بهترین آثار ادبی دهه اخیر ایران شناخته شد.مجموعه داستان تمام زمستان مرا گرم کن  شامل ۱۰ داستان کوتاه است که اغلب راوی اول‌شخص دارند. عنوان کتاب ( تمام زمستان مرا گرم کن ) ایهام دارد، در نگاه اول مخاطب گمان می‌کند با یک جمله عاشقانه طرف است اما همان‌طور که در داستان به آن اشاره می‌شود این جمله از یک تبلیغ بیلبوردی برداشته شده است. تبلیغ جعبه گرم کن یا همان بسته کوچک آتروپات. این شوخی تضادی را ایجاد می‌کند میان آنچه فکر می‌کنیم و آنچه واقعاً وجود دارد. تمام زمستان مرا گرم کن علاوه بر نام مجموعه، نام داستان اول کتاب است که حکایت روزمرگی مردی را بیان می‌کند که در کنار زندگی و کارش داستان هم می‌نویسد. او در این داستان اصفهان خودش را می‌سازد و در خیال و واقعیت در حالا رفت‌وآمد است. در داستان تمام زمستان مرا گرم کن ، بااینکه ما تنها یک روز از زندگی مرد را می‌خوانیم اما روزمرگی جاری در زندگی او را کاملاً لمس می‌کنیم. بازی هرروزه پدر با «بزرگ‌تر» در ماشین یا راننده‌ای که می‌داند پدر همیشه از کدام دکه روزنامه می‌خرد یا چای مرجان که مثل هر روز به‌اندازه کافی شیرین نشده تصویری از زندگی روتین خانواده را به مخاطب می‌دهد. و بیانگر تکرار است. راوی هنگام تعریف کردن از زندگی پرمشغله‌اش بخشی از داستانی را که می‌نویسد را لا بلای خطوط می‌آورد.

 

پاراگراف منتخب داستان کوتاه تمام زمستان مرا گرم کن

 

پشت چراغ قرمز ایستاده ایم. من هستم و راننده. روی تابلو بزرگ اگهی رو به رو نوشته : « تمام زمستان مرا گرم کن. گرما در یک بسته کوچک. فقط فشار دهید و گرما را روی سینه، روی قلب، بین انگشتان، روی پنجه های پا و … حس کنید.» راننده می‌گوید: « می بینید آقا! هر روز یک چیز تازه که مردم را بچاپند. تمام زمستون مرا گرم کن. حالا لااقل آگهی یک بخاری بود، آدم گرمی و داغی را می فهمید. حالا با یک پاکت پستی،  تمام زمستون مرا گرم کن.»

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

زندگینامه بیژن نجدی و برشی از داستان‌هایش

زندگینامه بیژن نجدی و معرفی آثار این نویسنده:

بیژن نجدی، شاعر و داستان نویس گیلانی متولد آبان ماه ۱۳۲۰ در خاش زاهدان متولد شد.بیژن نجدی دوران دبستانش را در رشت گذراند و بعد از گذراندن تحصیلات متوسطه توانست به دانشسرای عالی تهران وارد شود و در رشته ریاضی در بخواند و فارغ التحصیل شود.شغل بیژن نجدی معلمی یود. بیژن نجدی بعد از به اتمام رساندن تحصیلاتش در دانشگاه در دبیرستانهای لاهیجان مشغول تدریس شد. بیژن نجدی شاعر بود. توانایی او در شعر گفتن داستان هایش را خواندنی تر کرده بود. او در داستان هایش نیز از استعاره ها و تشبیه های بی نظیری استفاده می کند؛ آرایه هایی ادبی  که به جان خواننده اش  نفوذ می کند و بیژن نجدی را حتی با خواندن یک داستان کوتاه همواره در خاطرش نگاه می دارد. مجموعه داستان یوزپلنگانی که با من دویده اند؛ از آن مجموعه داستان هایی است که با وجود حجم کمش زیباترین و پر کشش ترین داستان های فارسی را در خود جای داده است. این مجموعه تنها اثری بود که در زمان حیات بیژن نجدی به انتشار رسید؛ بیژن نجدی  در سال ۷۳ و در سال ۷۴ به‌خاطر همین مجموعه نیز جایزه قلم زرین جایزه گردون را از آن خود کرد. باقی آثار بیژن نجدی به کوشش همسرش پروانه محسنی آزاد بعد از مرگش به انتشار رسید.بیژن نجدی نویسنده سبک واقع گرایی و فرا واقع گرایی است. بیژن نجدی ویژگی های زندگی واقعی و به عبارتی سبک رئال را رعایت کرده است و از آن جهت که در آثارش با اشیا بی جان هم ذات پنداری می کند،نویسنده ای سوررئال خطاب می شود. بیژن نجدی  خود از پیشگامان داستان نویسی پست مدرن در ایران است.از دیگر آثار بیژن نجدی می توان به داستان های ناتمام، خواهران این تابستان و دوباره از همان خیابان ها اشاره کرد.سپیده فارسی کارگردان ایرانی مقیم فرانسه از برخی داستان های بیژن نجدی فیلم ساخته است. بیژن نجدی هنرمند در شهریور ماه سال ۱۳۷۶ در حالی که از سرطان ریه رنج می برد، چشم از جهان فرو بست.آرامگاه او در گیلان و در شهر لاهیجان است.

پاراگراف‌های منتخب داستان کوتاه‌های بیژن نجدی :

 

ملیحه گفت : دکتر یک بچه پیدا کردن ، شما شنیدین ؟
دکتر گفت : بله
ملیحه گفت : حالا کجاس ؟
دکتر گفت : گذاشتنش توی انبار .
ملیحه گفت : انبار ؟ یه بچه رو ؟ توی انبار ؟
دکتر گفت : می دانید ما اینجا سردخانه نداریم .
ملیحه گفت : بعد چه کارش می کنن ؟
دکتر گفت : تا فردا نگه می دارند ، اگر کسی دنبالش نیامد خوب ، دفنش می کنند .
ملیحه گفت : اگه نیومدن ، اگه کسی دنبالش نیومد میشه بدینش به ما ؟!
دکتر گفت : چکار کنم ؟
طاهر گفت : بچه را بدن به ما ؟ بدن به ما که چی ملیحه ؟
ملیحه گفت : دفنش می کنیم ، خودمون دفنش می کنیم .بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم .همین حالا هم ، انگار ، دوستش دارم … ادامه خواندن “زندگینامه بیژن نجدی و برشی از داستان‌هایش”

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستان کوتاه ماهی و جفتش | ابراهیم گلستان

داستان کوتاه ماهی و جفتش

نویسنده : ابراهیم گلستان

این داستان کوتاه در مجموعه داستان جوی و دیوار و تشنه منتشر شده است.

 

معرفی و خلاصه داستان کوتاه ماهی و جفتش :

 

داستان کوتاه ماهی و جفتش نوشته: «ابراهیم گلستان» حکایت مردی است که با فاصله به آکواریومی نگاه می‌کند که دو ماهی با هم رقص‌کنان در آنجا گردش‌می‌کنند. مرد شیفته یکدمی آنها می‌شود چون در تمام زندگی‌اش هرگز این همه یکدمی ندیده است اما شیفتگی‌اش با آمدن کودکی که این بار با فاصله‌ای نزدیک‌تر از آن مرد به آکواریوم نگاه می‌کند به پایان می‌رسد. کودک توهم شیرین مرد را به هم می‌زند و در مقابل اصرار او به بودن دو ماهی در کنار هم می‌گوید «همونا، دو تا نیسن. یکیش عکسه که تو شیشه اونوری افتاده است.

 

پاراگراف‌های منتخب داستان کوتاه ماهی و جفتش :

 

دو ماهی اکنون با هم از هم دور شدند، تا با هم، به هم نزدیک شوند و کنار هم سر بخورند. مرد به کودک گفت: “ببین اون دو تا چه قشنگ با همن.”
کودک اندکی بعد پرسید:”کدوم دو تا؟”
مرد گفت: “اون دو تا. اون دو تا را می‌گم. اون دو تا را ببین.” و با انگشت به دیواره‌ی شیشه‌ای آبگیر زد. روی شیشه کسی با سوزن یا میخ یادگاری نوشته بود. کودک اندکی بعد گفت: “دوتا نیستن.”
مرد گفت: “اون، آآ، اون، اون دو تا.”
کودک گفت: “همونا. دو تا نیستن. یکیش عکسه که توی شیشه اونوری افتاده.”


دو ماهی بزرگ نبودند، با هم بودند. اکنون سرهایشان کنار هم بود و دم‌هایشان از هم جدا. دور بودند، ناگهان جنبیدند و رو به بالا رفتند و میان راه چرخیدند و دوباره سرازیر شدند و باز کنار هم ماندند. انگار می‌خواستند یکدیگر را ببوسند، اما باز با هم از هم جدا شدند و لولیدند و رفتند و آمدند. ادامه خواندن “داستان کوتاه ماهی و جفتش | ابراهیم گلستان”

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام