داستانک چند متر مکعب عشق | زینب بکتاش

جنگ بود.پاییزبود آن سال.و ما آواره جنگی بودیم.تورا اولین بار روی تابی که به درخت کنارگوشه حیاط مدرسه آویزان بود دیدم .مدرسه ای که شده بود خانه مان.لباست سفیدگل گلی بود.لبهایت قرمزبود و می خندید همیشه .بسته بودی چشمهایت را.و تاب می خوردی ومشکی موهایت از زیر روسریت می رقصید توی هوا و عین خیالت نبود.که جنگ است.که آواره شده ای .که بزرگ شده ای.و من البته بی خیالتر از تو با پشت لبی که سبز شده .عشقم جمع کردن چترهای منور بود.کلی از آنها را به پنجره کلاسها آویزان کرده بودم . بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک رویای مصر | نجیب محفوظ

 

تلفن زنگ خورد و صدایی از آن سوی خط گفت :

_شیخ محرم معلمتان با شما صحبت می کند.
من مودبانه جواب دادم :
_چه افتخاری استاد.
گفت :
_دارم به دیدنت می آیم.
جواب دادم :
_بی صبرانه منتظر آمدنتان هستم.
بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک شخصیت خوب | شانون یاربرو

 

یکدیگر را در یک کتابفروشی نزدیک میز کتاب های پرفروش ملاقات کردیم.چشمان مرد قهوه ای شکلاتی بود و مویی به سیاهی مرکّب داشت. بدنی لاغر اما شانه هایی ستبر داشت. شکم تختش زیرِ بالاپوشِ سفید تنگش قرار گرفته بود. بازوها، پاها و عضلاتش در نقاطی کاملاً مناسب برجسته شده بودند.پوستش به نرمی و خوشرنگی کاکائو بود. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام