داستانک گاوچران | نویسنده ناشناس

گاوچرانی به سوی شهر می‌تاخت و در یکی از میکده‌هایِ آنجا توقف کرد تا گلویی تَر کند. متأسفانه مردم محلیِ این شهر به دله دزدی از غریبه ها عادت داشتند.هنگامی که گیلاس مشروب‌اش را تمام کرد متوجه شد که اسبش را ربوده‌اند.به مشروب فروشی بازگشت و هفت تیرش را با چابکیِ خارق العاده‌ای در دستانش چرخانده، رو به بالا پرتاب کرد و بدون اینکه بالای سرش را نگاه کند آن را بین زمین و آسمان قاپید و سپس گلوله ای به سویِ سقف شلیک کرد.با قاطعیت هرچه تمام تر فریاد زد: کدام یک از شما مار صفت‌ها اسبم را ربوده اید؟
کسی پاسخی نداد.
_بسیار خوب، یک آبجویِ دیگر می‌نوشم و اگر تا قبل از تمام شدنش اسبم آن بیرون سرجایش نباشد کاری را که در تگزاس انجام دادم تکرار می‌کنم، و باید بگم که هیچ دلم نمی‌خواد مجبور بشم کاری که در تگزاس انجام دادم رو تکرار کنم. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک کثیف و لکه‌دار | کیومرث رضایی

پسرک پشت چراغ قرمز بر روی شیشه‌ی ‌یک‌ ماشین خم شده بود و تند تند با دستمال و آبپاش شیشه را پاک می‌کرد.راننده دستش را از پنجره بیرون آورد و یک اسکناس هزارتومانی به او داد.پسرک خوشحال شد و به سراغ ماشین بعدی رفت.راننده متوجه شد که شیشه جلویی هنوز لکه دارد.از پشت عینک متوجه ماشین جلویی شد شیشه‌ی آن‌هم کثیف و لکه دار بود.چراغ راهنما که سبز شد ماشین‌ها به حرکت افتادند. اما یک ماشین هنوز پشت چراغ قرمز مانده بود و صدای اعتراض آمیز بوق ماشین‌ها بلند شده‌بود ، اما راننده‌ی آن ماشین هنوز در حال پاک کردن شیشه‌ی لکه دار عینکش بود.

 

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک گلوله | مرجان ظریفی

زیر درختی نشسته بود. کبوتری را که به سیخ کشیده بود از روی آتش برداشت و به دندان کشید. دود کباب بالا می‌رفت. بالای درخت کبوتری روی تخم‌هایش نشسته بود. گوشت و استخوان را با هم می‌جوید. گاز محکمی به سینه‌ی کبوتر زد. درد شدیدی توی حفره‌ی دهانش پیچید و مزه‌ی عجیبی زیر زبانش رفت. به سینه‌ی کباب شده‌ی پرنده نگاه کرد. دستش را جلو دهانش گرفت و دو دندان شکسته را توی دستش تف کرد… یادش رفته بود گلوله را از سینه‌ی کبوتر بیرون بیاورد.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام