داستانک عریان | لزلی هریسون

من درون بدنم هستم. اینجایم، در برابر تو. دمای این اتاقم. در عریانی خود لختم؛ من نور و سایه‌ای هستم که تو احساس می‌کنی. بیشتر شبیه سایر مردمم تا شبیه تو. قبل و بعد دارم. خودمم، کاملا و فقط. بیرون و درونم در ادامه همند. من ماهیچه‌ام، اندام، سیال، استخوان. به یاد ماندنی‌ام. تو تنها کسی هستی که مرا می‌بیند.
II
من همین‌طور که هستم عریان نیستم؛ وقتی تو مرا می‌بینی‌ عریانم. شفافم، تقریبا قابل دیدن. یک زمان و یک مکان دارم. ایلیاتی و اگزوتیکم. همیشه باید شی‌ای حمل کنم. تو قهرمانانه‌ای. من یک موزه‌ی کاملم، داستان ساخته شدن خودم. برای تو یک آینه‌ام؛ تو در نگاه به من منعکس شده‌ای. در بهترین حالت، تو را تقلید می‌کنم. تو مرا می‌نویسی. وقتی بروی، دیگر وجود نخواهم داشت.
III
من یک نقطه واحد آگاهم. بی‌تفاوتم. از خود گذشته‌ام، مثل یک تصویربرگردان. پیشاتاریخی‌ام، قبل از تعریف. بدنت روی من می‌افتد. عمق دارم و تابناکم. نه اینجایم و نه آنجا؛ گستره‌ی‌ بی‌نهایت دارم. در دنیای زنده زندگی می‌کنم، نور و تاریکی درون سرم مثل جوهر یک رویا. من یک تاریک‌خانه‌ام، خود اتاق. هم می‌ستایم و هم مقاومت می‌کنم.

مترجم : مهدی گنجوی 

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی هستم، نویسنده، شاعر، منتقد و ویراستار

فهرست‌ مطالب - وب‌سایت - تلگرام

داستانک گاوچران | نویسنده ناشناس

گاوچرانی به سوی شهر می‌تاخت و در یکی از میکده‌هایِ آنجا توقف کرد تا گلویی تَر کند. متأسفانه مردم محلیِ این شهر به دله دزدی از غریبه ها عادت داشتند.هنگامی که گیلاس مشروب‌اش را تمام کرد متوجه شد که اسبش را ربوده‌اند.به مشروب فروشی بازگشت و هفت تیرش را با چابکیِ خارق العاده‌ای در دستانش چرخانده، رو به بالا پرتاب کرد و بدون اینکه بالای سرش را نگاه کند آن را بین زمین و آسمان قاپید و سپس گلوله ای به سویِ سقف شلیک کرد.با قاطعیت هرچه تمام تر فریاد زد: کدام یک از شما مار صفت‌ها اسبم را ربوده اید؟
کسی پاسخی نداد.
_بسیار خوب، یک آبجویِ دیگر می‌نوشم و اگر تا قبل از تمام شدنش اسبم آن بیرون سرجایش نباشد کاری را که در تگزاس انجام دادم تکرار می‌کنم، و باید بگم که هیچ دلم نمی‌خواد مجبور بشم کاری که در تگزاس انجام دادم رو تکرار کنم. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر

دخترم می‌خواست پرنده باشد، و من گفتم: نه، لطفاً نه. تو برای پرنده بودن خیلی جوانی. زندگی درازی پیش رو داری. بعد از این همه مشکل ، اوضاع بهتر میشه. حالا می‌بینی. لطفاً به من اعتماد کن. پرنده شدن رو از سرت بیرون کن. بیا با هم یه کاری انجام بدیم: بریم خرید. موسیقی گوش کنیم. هرچی که تو بخوای.

دخترم پاسخی نداد. پوستش سرد و سفت شد و سرش را بین شانه هایش جمع کرد. اجتناب کردنش از صحبت اما بیش از هرچیزی رنجم می‌داد.

او می‌خواست یکی از آن چرخ ریسک‌ها باشد. یکی از همان‌هایی که بر لبه‌یِ پنجره‌مان می‌رقصند. همین پرنده‌هایِ ریزِ گردن کوتاه، با سرهای بزرگ‌شان.بدنشان بزرگ تر از مشتم نیست. بال های خاکستری شان را به جنب و جوش در می آورند و انگار دخترم را به بیرون رفتن و بازی کردن فرا می‌خوانند. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام