چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر

دخترم می‌خواست پرنده باشد، و من گفتم: نه، لطفاً نه. تو برای پرنده بودن خیلی جوانی. زندگی درازی پیش رو داری. بعد از این همه مشکل ، اوضاع بهتر میشه. حالا می‌بینی. لطفاً به من اعتماد کن. پرنده شدن رو از سرت بیرون کن. بیا با هم یه کاری انجام بدیم: بریم خرید. موسیقی گوش کنیم. هرچی که تو بخوای.

دخترم پاسخی نداد. پوستش سرد و سفت شد و سرش را بین شانه هایش جمع کرد. اجتناب کردنش از صحبت اما بیش از هرچیزی رنجم می‌داد.

او می‌خواست یکی از آن چرخ ریسک‌ها باشد. یکی از همان‌هایی که بر لبه‌یِ پنجره‌مان می‌رقصند. همین پرنده‌هایِ ریزِ گردن کوتاه، با سرهای بزرگ‌شان.بدنشان بزرگ تر از مشتم نیست. بال های خاکستری شان را به جنب و جوش در می آورند و انگار دخترم را به بیرون رفتن و بازی کردن فرا می‌خوانند. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

تپه های شنی | استفن هیستینگزکینگ

در صبح سرد دیگری بیرون رفتم، ردپاهایم را از بین می بردم. نه برای اینکه کسی تعقیبم کند بلکه نمی خواستم هنگام برگشت راه را پیدا کنم.دمای هوا درجه به درجه به جایی رسید که ردپاهای از بین رفته منظم و فضایی که اشغال کرده بودم کوچک تر می شد.کم‌کم به جایی رسیدم که فقط در موردش چیزهایی شنیده بودم. جایی که زمان گذشته و حال مانند صفحات جغرافیایی زمین شناسی زیر یکدیگر می‌غلتیدند و تپه های شنیِ ساخته شده از چیزهای فراموش شده بر خطوط اشتباه رهسپار می شدند.می‌گویند که زمان حال همچون درگاهی‌ست بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

رقص بر روي يك سوزن | گري . اي . هولاند

هرگز صحبتي از مذهب با هم نداشتيم ولي اغلب در مورد ازدواج حرف مي زديم. او يك شاهزاده خانم اصيل پايبند به رسوم قديمي بود كه اجدادش در مركز پاريس با گيوتين اعدام شده بودند.من يك طراح لباس نوگرا بودم كه پدرانم در حومه هاي شهر كراكوف به رگبار گلوله بسته شده بودند.چه اهميتي داشت ؟ عاشق هم بوديم.مستي شراب داشت كم كم از سرمان بيرون مي رفت كه ناگهان ناقوس هاي كليساي نوتردام به صدا درآمدند ؛ و او انگار كه بخواهد پاسخي به آن آوا داده باشد گفت : “قدرت بي انتهاي ايمان !”من با معصوميتي ناشي از تجددگرايي خويش گفتم : “دين و مذهب يك انسان ممكن است در نظر شخص ديگري ، بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

هجرت | کیتلین بارنهارت

اثرانگشت هایم تقریباً از بین رفته اند. خود من هم در حال فروپاشی ام. دوده ها ، واپسین ذراتم را می پوشانند و گرما تنم را فرا می گیرد.پسران کوچک برای باز کردنِ راه، جلوتر از من در حال دویدن اند، فکر کنم همگی به خوبی دستمزد گرفته اند. امیدوارم. ای کاش که این پسران هم به من ذره ای امید داشته باشند، اما این شاید درخواست زیادی باشد.غبار، خانه است. خانه اینجاست، زیر پای مردم. ما در هیبت آنان نیستیم، بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

زنجیرهای لاستیکی | شان مایسنر

به او گفتند اعجوبه است و او باور کرد . برایش در خانه اش سیگار می آوردند و او می کشید. زنجیرهای آهنی را با نیروی فکرش به زنجیرهای لاستیکی تبدیل می کرد. برای پسرک روزنامه فروش غذای مکزیکی تاکو درست می کرد.

خورشید همانند توپ بستکبال درخشانی روی انگشت خدا می درخشید .لبخند می زد. برای این که دانا بود. هنگامی که ماه از بالای شاخه های درختان می گذشت، او شروع کرد دور تختش را دینامیت گذاشتن. بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام