داستانک سرسپرده | راضیه رضوی

خسته شدم از این دعوای همیشگی، باز برادرم سرش را برداشته و استفاده می‌کند! پدر راست می‌گوید؛ هم سن و سالان برادرم همه سرهایشان تازه است اما سرِ او از هر سری که دیده‌ام کهنه‌تر شده. خب پدر حق دارد ناراحت باشد. هفته‌ی پیش به‌خاطر همین سر داغانش از مصاحبه‌ی کاری رد شد. معلوم است دیگر، کسی که به سر خودش رحم نمی‌کند چطور می‌تواند به مردمش خدمت کند؟ اما او گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست؛ باز سرش را برداشت و رفت. شب که برگشت سرش را از زیر بغلش درآورد و داد به پدر! می‌دانستم بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک نوسان | محمدحسین افشاری نیا

صفحه‌ی نمایشگر‌‌‌، پر بود از اعداد و ارقام ، روبروی هر‌عدد، نواری سبز‌‌رنگ مدام در نوسان بود. سه تا از نوارها، پایین آمده و به رنگ زرد درآمدند. علامت هشداری جلوی نوار به نمایش درآمده و بلندگوی نمایشگر شروع به بوق زدن کرد. صدایی در فضای کارگاه پیچید:«کارگرهای شماره ۲۰۹ – ۲۱۷ و ۴۷۱ ، خسته نباشید.»بلافاصله سه نفر از کارگرها دست از کار کشیدند. قرص ضدخستگی را از جیب درآورده، هرکدام یک قرص انداخته و به ادامه ی کار مشغول شدند. نوارهای نمایشگر دوباره سبز شدند.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک شوخی کائنات | نیلوفر حقی

طبق دستورالعمل یک بسته از قرص‌ها را در آب ولرم حل کرد و بدون لحظه‌ای تعلل محلول را سرکشید ، و بی آن که از کار خود پشیمان باشد به رختخواب رفت تا در نیمه‌های خواب مرگ که خود آن را فراخوانده بود، کلکش را بکند. با اطمینان روی تخت دراز کشید، چشمانش را بست و به انتظار نشست. اما چیزی در سرش جنب‌وجوش می‌کرد، افکاری مزاحمش می‌شدند و او را به زندگی دوباره دعوت می‌کردند و او علی‌رغم تلاش‌هایش برای راندن آن‌ها به پیسی خورد و سرانجام مغلوب‌شان شد و به چنان غلط‌کردنی افتاد که حتی خودش هم باورش نمی‌شد، چنان که دوست داشت زندگی را قُلُپ‌قُلُپ سربکشد. اما قدرت قرص‌ها آنقدر زیاد بود که توان پاهایش را گرفته بود، بدنش وارفته بود و چشم‌هایش در شرف بسته شدن بودند، ولی کائنات که در ترغیب او برای زندگی کردن و هدایت افکارش نقش داشتند فرصتی دیگر در اختیارش بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام