چند داستانک از اقاق شوهانی

آفاق شوهانی

 

۱

 

کمی بالاتر از زمین، آذر هزار و هفتصد و پنجاه و شش هجری قمری را باز کردم، سه درخت در سه چشمه‌ی کوچک تن می‌شستند، پشت به هم و دایره‌وار، بدونِ‌ آن‌که همدیگر را ببینند. دست‌هایشان از پشت سر، صابون، لیف و سنگ پا را رد و بدل می‌کرد.
یکی به دیگری گفت: چشم‌ات کور ساره !
دیگری گفت: کور شوم اگر چیزی دیده‌ باشم فاتن!
آن دیگری گفت: زر زدن تا کی؟
اولی گفت: زبان‌ات را گاز بگیر احلام !
چند لایه بالاتر رفتم. زمان‌ها را ورق زدم. سر درآوردم از دوهزار و سیصد و هفت میلادی، سه خط دیدم کنار سه دایره. از هم عبور می‌کردند، خط می‌شدند و دایره. از شنیدن ویزویزی یکریز بر خود لرزیدم. بال‌ وپرزنان به هزار و نهصد و هفتاد و شش هجری شمسی برگشتم.

۲

در راه بازگشت ۵۵ را دیدم بی آن که نگاهم کند از کنارم گذشت به اولین کوچه که پیچید ایستادم و دیدنم را پس و پیش کردم ، رد خور نداشت ۵۵ را دیده بودم . عقربه‌های ساعت مچی هفت و نیم را نشان می‌داد پس قرار برقرار بوده ، عاشقی اش مهر تایید می‌خورد اما نشناختن من چی؟ گیرم که چند سال گذشته است ، راستی چند سال ؟ ببینم ساعت مچی‌ام چه می گوید: ۷:۳۰ ۱۹۹۷ بله من ۷:۳۰ ۲۰۱۹ سر قرار آمده ام و البته او هم یعنی بیست و دو سال بعد!!؟؟ باید هم نشناسد پیرزن ! برو پی کارت خنزر پنزری ! برو پی یللی تللی ات ! سبز نشو سر راهِ جوانِ خوش‌تیپِ مردم! بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستان، قصه‌ی رمانی بود… | کیوان شمشیربیگی

داستان، قصه‌ی رمانی بود که به افسانه می‌رفت، نه اجازه می‌داد خوانده شود و نه کسی از نوشتنش جان سالم به در برده بود، کلماتش اهل کُره شمالی بودند و مسلط به زبان بابِلی، آن‌ها فقط یک آرزو داشتند؛ داستان تمام شود.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک چشم‌ها | راضیه رضوی

مردی جعبه‌های بیرون از مغازه را مرتب می‌کند. چشمش به پیرمرد گدا که می‌افتد لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد؛ می‌رود و پشت پیشخوان می‌ایستد. در حالی که دستانش را به‌هم می‌مالد، نگاه مشتاقش را به پیرمرد که حالا وارد مغازه شده، می‌دوزد. پیرمرد با دستانی لرزان سکه‌ها را از جیب‌هایش بیرون آورده و روی پیشخوان می‌گذارد. مرد سکه‌ها را به طرف خودش می‌کشد و شمارش شروع می‌شود: صد، ششصد، هشتصد… هم‌زمان تعدادی از سکه‌ها غیب شده و در چشمانش مخفی می‌شوند. شمارش ادامه دارد: سه هزار و دویست، سه هزار و هفتصد… پیرمرد با دقت به صدایش گوش سپرده و منتظر ایستاده. آخرین سکه ده هزار تومان را تکمیل می‌کند، آخرین سکه‌های پیرمرد همیشه عددها را بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام