داستان، قصه‌ی رمانی بود… | کیوان شمشیربیگی

داستان، قصه‌ی رمانی بود که به افسانه می‌رفت، نه اجازه می‌داد خوانده شود و نه کسی از نوشتنش جان سالم به در برده بود، کلماتش اهل کُره شمالی بودند و مسلط به زبان بابِلی، آن‌ها فقط یک آرزو داشتند؛ داستان تمام شود.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک چشم‌ها | راضیه رضوی

مردی جعبه‌های بیرون از مغازه را مرتب می‌کند. چشمش به پیرمرد گدا که می‌افتد لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد؛ می‌رود و پشت پیشخوان می‌ایستد. در حالی که دستانش را به‌هم می‌مالد، نگاه مشتاقش را به پیرمرد که حالا وارد مغازه شده، می‌دوزد. پیرمرد با دستانی لرزان سکه‌ها را از جیب‌هایش بیرون آورده و روی پیشخوان می‌گذارد. مرد سکه‌ها را به طرف خودش می‌کشد و شمارش شروع می‌شود: صد، ششصد، هشتصد… هم‌زمان تعدادی از سکه‌ها غیب شده و در چشمانش مخفی می‌شوند. شمارش ادامه دارد: سه هزار و دویست، سه هزار و هفتصد… پیرمرد با دقت به صدایش گوش سپرده و منتظر ایستاده. آخرین سکه ده هزار تومان را تکمیل می‌کند، آخرین سکه‌های پیرمرد همیشه عددها را بیشتر بخوانید

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک دیالوگ | مهدی گنجوی

دوستم از درد شدید جسمانی رنج می‌برد و از من می‌خواست به حرف‌های او گوش کنم. به او گفتم : «بهتر است دهانش را ببندد چرا که من دیشب خوابی دیده‌ام که بسیار آزرده‌ام کرده». ساکت شد. برایش تعریف کردم که در یک رستوران چینی با جمعی از دوستان نشسته بودیم و یکی از آن‌ها ماری را به سمت چشم هر یک از ما می‌آورد تا چشم‌زخم‌های ما را لو دهد. مار به چشم هیچ‌کس علاقه‌ای نداشت جز به چشم راست من.گفتم تا صبح تنها چیزی که خوابم داشت همین نیش مار بود جلوی چشمانم، درست شبیه آنکه شبی تا صبح جلوی شومینه نشسته باشی و چیزی جز زبانه آتش نبینی.بعد از دوستم خواستم که به همان چشم نگاه کند چرا که از صبح مدام می‌پرید. او دهان باز کرد و گفت: «همه خواب‌های تو برای من ارزش یک ساییدگی روی زانویم را ندارد». آن‌گاه پاچه‌ شلوارش را بالا کشید و زانویش را نشانم داد. گفتم: «ظاهرش که خیلی معمولی ست». تایید کرد همه زخم‌هایش ظاهری معمولی دارند.

 

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی هستم، نویسنده، شاعر، منتقد و ویراستار

فهرست‌ مطالب - وب‌سایت - تلگرام