داستانک اینطور نیست، جیم؟ | بابی لوری

باید بهت بگم جیم، من به اینکه مردم ترکم کنن عادت کردم: آماده ام که تو هم ترکم کنی. عین خیالم نیست جیم. این یه حس شخصی نیست. حسم رو از دست دادم. این درده جیم. دست آخر هم مسیح وقتی که مطمئن شد که کسی می تونسته به مادرش کمک کنه…خب، دیگه با مردم یه کلمه هم حرف نزد. منم همین کارو می کنم جیم. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک آسوده، ملایم | جوناتان ادوارد دیل

آن تابستان، یاد گرفتم که تنهایی یعنی چه. یاد گرفتم که درد یعنی چه. پاییز همان سال به خانه ی جدید نقل مکان کردیم. همه ی اساس را در جعبه های مقوایی بسته‌بندی کردیم. مرد حتی کمک هم نکرد. یک روز دوشنبه، مرتب کردن اطاق زیر شیروانی را در پیش گرفتم، و تا پنجشنبه در اتاق های بیگانه خوابیدیم. زندگی ما_نمایشی شنیع و زننده از رخداد های کهنه و نو. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک تماس با خانه ی مادری | الیزابت بوکو

 

سالی یک بار به مادرم زنگ می زنم، درست همان روزی که جان سپرد.پنج بار هنگام دیدن اسمش بین مخاطبین درنگ کردم. پنج بار دکمه ی تماس را فشردم. پنج بار تمام هرگز گوشی را برنداشت.

هیچگاه زمان زیادی را کنار او سپری نکردم. به محض شنیدن صدای اولین بوق دکمه ی قطع تماس را فشار دادم. “پایان تماس” نورهای ضعیفی سراسر نمایشگر گوشی را فرا گرفتند، و او رفته بود. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام