آسوده، ملایم | جوناتان ادوارد دیل

آن تابستان، یاد گرفتم که تنهایی یعنی چه. یاد گرفتم که درد یعنی چه. پاییز همان سال به خانه ی جدید نقل مکان کردیم. همه ی اساس را در جعبه های مقوایی بسته‌بندی کردیم. مرد حتی کمک هم نکرد. یک روز دوشنبه، مرتب کردن اطاق زیر شیروانی را در پیش گرفتم، و تا پنجشنبه در اتاق های بیگانه خوابیدیم. زندگی ما_نمایشی شنیع و زننده از رخداد های کهنه و نو. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

دفتر کار | امیلی اسمیت_میلر

در محل کار، با جدیت تمام کیفِ آویزان از شانه ام را در جستجوی بیکینی ام زیر و رو میکنم. اگر این شما را در خصوص هوش و حواسم قانع می کند باید عرض کنم که امروز فراموش کردم شورت بپوشم. همچنین این حقیقت که از وجود یک بیکینی در کیفم آگاهم، ممکن است چیزهایی را برای شما فاش کند. شاید همه چیز را. شاید از شما زیادی انتظار دارم، حالا هرکسی که می خواهید باشید، یا نباشید. ناخن هایم کاملاً شکسته و صاف شده اند، و دستانم بر فراز فنجانی قهوه که حروف *LOVE* بر آن حک شده است در حرکت اند. دوست ندارم در محل کار چيزى بخورم اما خوردن يك قهوه سرحالم میکند. فکر می کنم که یک اطاقک چیزهای زیادی در خصوص افراد برای گفتن دارد. به همین دلیل است که تعداد زیادی عکس،نقاشی،تقویم،فنجان،خودکار و زیر فنجانی های قلاب دوزی شده سرتاسر میزم به چشم می آید. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

بابا | کریستوفر کروز

با شتاب هرچه تمام تر، از خانه مان در پورتوریکو به جایی که پدرم طی حادثه ای زیر صخره ها لغزید برگشتم.برادرم، میگوئل همراهم بود. تا کناره ی صخره پیش رفتم و گریان رو به پدر فریاد زدم که:”آمدم.”جیغ زدم: “بابا”دلم می خواست جوابی بشنوم .هیچ خبری نشد. دیگر دست و پا زدنی در کار نبود، شنا کردنی در کار نبود. اعماق دریا، همچنان در سکوت محض به سر می برد و توده ای کوچک از امواج رو به بیرون هدایت می شد. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

تماس با خانه ی مادری | الیزابت بوکو

 

سالی یک بار به مادرم زنگ می زنم، درست همان روزی که جان سپرد.پنج بار هنگام دیدن اسمش بین مخاطبین درنگ کردم. پنج بار دکمه ی تماس را فشردم. پنج بار تمام هرگز گوشی را برنداشت.

هیچگاه زمان زیادی را کنار او سپری نکردم. به محض شنیدن صدای اولین بوق دکمه ی قطع تماس را فشار دادم. “پایان تماس” نورهای ضعیفی سراسر نمایشگر گوشی را فرا گرفتند، و او رفته بود. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

ابزار | جان بیت

از وقتی رفته ای، وسایلت بی استفاده گوشه ای آرام گرفته اند. بی صدا و ساکن بر قلاب هایی که روی تخته محکم شده اند، آویزان اند.برای من بیشترشان معما هستند. دقیقاً می دانم چکش چه جور وسیله ای است، اگرچه تو اغلب اصرار داشتی که من حتی نمی دانم دسته اش کدام سمت است.همچنین می دانم که پیچ کِش چیست، اما تو هرگز قانع نشدی چون پی برده بودم که یک چاقوی مخصوص برش نان هم در مواقع اضطراری دقیقاً همان کار را انجام می دهد.پس از آن ، زیاد مطمئن نیستم. مقداری ابزار کوچک، ابزار سنگین و ابزاری که شکل های عجیب و غریب داشتند باقی مانده اند، که هرکدام با خودخواهیِ مزخرف شان حافظ یک مشت خاطره شده اند که هیچ وقت دیگر بازگو نشدند. بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام