داستانک گاوچران | نویسنده ناشناس

گاوچرانی به سوی شهر می‌تاخت و در یکی از میکده‌هایِ آنجا توقف کرد تا گلویی تَر کند. متأسفانه مردم محلیِ این شهر به دله دزدی از غریبه ها عادت داشتند.هنگامی که گیلاس مشروب‌اش را تمام کرد متوجه شد که اسبش را ربوده‌اند.به مشروب فروشی بازگشت و هفت تیرش را با چابکیِ خارق العاده‌ای در دستانش چرخانده، رو به بالا پرتاب کرد و بدون اینکه بالای سرش را نگاه کند آن را بین زمین و آسمان قاپید و سپس گلوله ای به سویِ سقف شلیک کرد.با قاطعیت هرچه تمام تر فریاد زد: کدام یک از شما مار صفت‌ها اسبم را ربوده اید؟
کسی پاسخی نداد.
_بسیار خوب، یک آبجویِ دیگر می‌نوشم و اگر تا قبل از تمام شدنش اسبم آن بیرون سرجایش نباشد کاری را که در تگزاس انجام دادم تکرار می‌کنم، و باید بگم که هیچ دلم نمی‌خواد مجبور بشم کاری که در تگزاس انجام دادم رو تکرار کنم. ادامه خواندن “داستانک گاوچران | نویسنده ناشناس”

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر

دخترم می‌خواست پرنده باشد، و من گفتم: نه، لطفاً نه. تو برای پرنده بودن خیلی جوانی. زندگی درازی پیش رو داری. بعد از این همه مشکل ، اوضاع بهتر میشه. حالا می‌بینی. لطفاً به من اعتماد کن. پرنده شدن رو از سرت بیرون کن. بیا با هم یه کاری انجام بدیم: بریم خرید. موسیقی گوش کنیم. هرچی که تو بخوای.

دخترم پاسخی نداد. پوستش سرد و سفت شد و سرش را بین شانه هایش جمع کرد. اجتناب کردنش از صحبت اما بیش از هرچیزی رنجم می‌داد.

او می‌خواست یکی از آن چرخ ریسک‌ها باشد. یکی از همان‌هایی که بر لبه‌یِ پنجره‌مان می‌رقصند. همین پرنده‌هایِ ریزِ گردن کوتاه، با سرهای بزرگ‌شان.بدنشان بزرگ تر از مشتم نیست. بال های خاکستری شان را به جنب و جوش در می آورند و انگار دخترم را به بیرون رفتن و بازی کردن فرا می‌خوانند. ادامه خواندن “داستانک چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر”

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک وقتی همه چی تموم شه تو اون جانیستی | نیت تاور

میگن که هیشکی واقعاً نمیدونه دنیا کی به آخر میرسه. خیلیا نظرای خودشون رو دارن، اما همه ی این حرفا چیزی جز یه مشت پرت و پلای منطقی و اصول علمی از مد افتاده نیستن. اونا حتی نمیدونن چطور این اتفاق میفته. بعضیا میگن اینجوری تموم میشه، بعضیا میگن اون جوری…

حتی شاعرا و فیلسوفا هم نمیدونن. ادامه خواندن “داستانک وقتی همه چی تموم شه تو اون جانیستی | نیت تاور”

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک اینطور نیست، جیم؟ | بابی لوری

باید بهت بگم جیم، من به اینکه مردم ترکم کنن عادت کردم: آماده ام که تو هم ترکم کنی. عین خیالم نیست جیم. این یه حس شخصی نیست. حسم رو از دست دادم. این درده جیم. دست آخر هم مسیح وقتی که مطمئن شد که کسی می تونسته به مادرش کمک کنه…خب، دیگه با مردم یه کلمه هم حرف نزد. منم همین کارو می کنم جیم. ادامه خواندن “داستانک اینطور نیست، جیم؟ | بابی لوری”

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک آسوده، ملایم | جوناتان ادوارد دیل

آن تابستان، یاد گرفتم که تنهایی یعنی چه. یاد گرفتم که درد یعنی چه. پاییز همان سال به خانه ی جدید نقل مکان کردیم. همه ی اساس را در جعبه های مقوایی بسته‌بندی کردیم. مرد حتی کمک هم نکرد. یک روز دوشنبه، مرتب کردن اطاق زیر شیروانی را در پیش گرفتم، و تا پنجشنبه در اتاق های بیگانه خوابیدیم. زندگی ما_نمایشی شنیع و زننده از رخداد های کهنه و نو. ادامه خواندن “داستانک آسوده، ملایم | جوناتان ادوارد دیل”

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام