داستانک او و ما | خوان رامون خیمنس

آن دختر به کجا می رفت پلاتِرو؟ در آن قطاری که سیاهرنگ و غرق در نورِ خورشید با سرعت به طرف شمال رفت و بالایِ خاکریزِ بلند با منظرۀ واضح تری از جلوِ ابرهای توفانیِ سفید رد شد، آن دختر به کجا می رفت؟

من با تو پایینِ خاکریز بودم، توی گندمزارِ زردِ موّاجی که در هر جایش قطره قطره خونِ شقایق هایی بود که تابستان تاج ِ کوچکی از خاکستر بر سرشان می گذاشت. یادت هست که دودِ آسمانیِ لطیفی که در خود می پیچید، و به سمتِ نیستی می رفت، لحظه ای چهرۀ خورشید و گل ها را غمگین کرد؟

موهای زردی بود و چهره ای که فقط یک لحظه خودش را نشان داد، و گرداگردش را سیاهی فرا گرفته بود! گویی تصویری از توهّم بود که در پنجرۀ قطاری که می گذشت قاب شده است. شاید با خودش گفت: «آن مرد کیست که لباس عزا پوشیده است؟ با آن خرْ کوچولویِ نقره ای اش؟»

کی می خواستیم باشیم؟ خودمان بودیم دیگر. نه، پلاتِرو؟

مترجم: عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام