داستانک ۲۰ سال | نوشته ی جف هیل

جف هیل٢۴٢٠ بازداشت. ٢٣١۴ بار هفت¬تیر کشیدم. ١٩ بار به کسانی شلیک کردم. ١۴ نفر را کشتم. ١٣ تاشان حقشان بود. ١ نفرشان نه. ٧٣٠٠ شب تا خرخره عرق خوردم. ٣۶۵٠ روز دلم یک چیز دیگر خواست. ٧٠٠ روز خدمت. ٣٠٠ شبْ شبِ بی¬هدفی. ٣٢٩۵٠ بار زندگی هایی را نجات دادم. ١٣ زندگی خاموش شد. ١ موردش علتش معلوم نشد.

١ روز بالاخره روزِ بازنشستگی. ٢۵ سال خدمت. ٣٩ تا یارِ غار. ۴٣۶ مردِ محترم و زنانی در لباسِ آبی. ١٧ نفر از بالا نگاه می کنند. من از پایین نگاه می کنم. ٢۶ کودکِ تلقیحْ مصنوعی. ٩٣ معتادِ ترک کرده. دو عضوِ خانواده که نمی خواهند امیدشان را از دست دهند. ٩٣٩۴١ شهروندْ در حالِ ایستاده. ١ مرد. ١ نطق. ١ تأسف.

٢٠ سال، و من همه اش در فکرِ این که بتوانم خلاص شوم. ٢٠ سال، و من تنها چیزی که در فکرش هستم تویی.

٢۴٢٠ بازداشت. ٢٣١۴ بار هفت تیر کشیدم. ١٩ بار به کسانی شلیک کردم. ١۴ نفر را کشتم. ١٣ تاشان حقشان بود. ١ نفرشان نه. ٧٣٠٠ شب تا خرخره عرق خوردم. ٣۶۵٠ روز دلم یک چیز دیگر خواست. ٧٠٠ روز خدمت. ٣٠٠ شبْ شبِ بی¬هدفی. ٣٢٩۵٠ بار زندگی هایی را نجات دادم. ١٣ زندگی خاموش شد. ١ موردش علتش معلوم نشد. بیشتر بخوانید

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک خودت را مست کن |شارل بودلر

همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمی خواهی سنگینیِ وحشتناکِ بارِ زمان را احساس کنی، که شانه هایت را خُرد کرده پشتت را خم می کند، باید بی وقفه خود را مست کنی.

اما مست از چه؟ از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داری. فقط باید خودت را مست کنی.

و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علف هایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غم انگیزِ اتاقت، به خود آمدی، و دیدی مستی ات کم شده، یا بِالْکُلّ از سرت پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که می گریزد، از هر چیزی که آه می کشد، از هر چیزی که سخن می گوید، از همۀ آنها بپرس اکنون چه وقت است. آن گاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ آن است که خود را مست کنی! پس اگر نمی خواهی بَرده ای قربانیِ زمان باشی، خودت را مست کن؛ دائم خودت را مست کن! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشته باشی.

مترجم: عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام

داستانک فاصله | رابرت ون

تو رفتی اما صدایت را گذاشتی بمانَد. اول هم همه جا بود. بعد زمان شروع کرد آن کارِ غم انگیز را با آن کردن. هرچند که وقتی فراموشش می کنم دردش کمتر است، دلم نمی آید فراموشش کنم. مثل این است که پدری ناگهان اسباب بازیِ کودکِ گمشده اش را ببیند. هم نگه داشتنش کار سختی است برایش. هم دور انداختنش درد بزرگی است در دلش. آدم دلش می خواهد حرمتِ عشق را نگه دارد. فراموش کردنش سنگدلی می خواهد. اما به خاطر آوردنش هم ویران کننده است. هیچ وقت نباید به عشق کم محلی کرد. اما این هم مثل آن است که جایی در تسخیرِ ارواح باشد. این طور نیست؟ معشوقت در یادت بر می گردد و تو ترس به دلت می افتد.

مترجم: عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان

عباس پژمان هستم ، پزشک ، نویسنده و مترجم

فهرست‌ مطالب - تلگرام