گوشه‌ نشینان آلتونا

کتاب گوشه‌نشینان آلتونا

نویسنده: ژان پل سارتر

مترجم : ابوالحسن نجفی

ناشر : نیلوفر

 

معرفی و خلاصه کتاب گوشه‌نشینان آلتونا : 

 

کتاب گوشه‌نشینان آلتونا نمایشنامه‌ای است در پنج پرده، اثرِ “ژان‌پل سارتر”، نویسنده و فیلسوفِ اگزیستانسیالیستِ فرانسوی.کتاب گوشه‌نشینان آلتونا  این درام جذاب از جایی آغاز می‌شود که “هیندنبورگ فن‌گرلاخ”ِ پیر، پدرِ خانواده و صاحب کارخانه‌های عظیمِ کشتی‌سازی، مردی با نفوذ و ثروتی افسانه‌ای، به دلیل سرطانِ گلو در شُرُف مرگ است و تنها شش‌ماه به انتهای زندگی‌اش مانده. وی تصمیم می‌گیرد پسرِ کوچکش “وِرنر” و عروسش “یوهانا” را به خانه‌ی کاخ مانند خود بیاورد تا آنجا ساکن شوند و مدیریت مجموعه کارخانه‌ها را به عهده بگیرند. اما این تنها یک بهانه است و در ادامه معلوم می‌شود پدر، قصدش این بوده که آن‌ها بعد از مرگِ او مراقبت از پسر ارشد را که حدود سیزده‌سال است خودش را در اتاقش حبس کرده و گوشه‌نشین شده است (درحالی که همه گمان می‌کنند او در آرژانتین کشته شده) ادامه دهند. پسری که در جنگ، برای آلمانِ نازی و زیر فرمان هیتلر مبارزه کرده و…دلایل رفتن فرانتس (پسر ارشد) به جبهه، و گوشه‌نشینیِ او پس از برگشت از جبهه، درونمایه و اساس کتاب گوشه‌نشینان آلتونا است. درامی چنان قوی که در سال ۱۹۶۲ فیلمی ۱۱۴ دقیقه‌ای از روی آن به کارگردانیِ “ویتوریا دسیکا” و تهیه‌کنندگیِ “کارلو بونیتی” با بازی ستاره‌ای چون “سوفیا لورن” و آهنگسازیِ “نینو روتا” (خالق موسیقی متنِ جاودانه‌ی پدرخوانده) ساخته شد.

کتاب گوشه‌نشینان آلتونا
کتاب گوشه‌نشینان آلتونا

پاراگراف‌های منتخب کتاب گوشه‌نشینان آلتونا : 

 

یوهانا: از این جلسه‌ها خیلی داشتید؟
لنی: جشن‌هامان همین‌ها بودند.
یوهانا: همه‌کس لایق همان جشنی است که می‌گیرد.


یوهانا: این چیست؟
لنی: کتاب مقدس است. هروقت جلسه خانوادگی داریم آن را روی میز می‌گذاریم… . برای وقتی است که بخواهیم قسم بخوریم.
یوهانا: قسم لازم نیست بخورید.
لنی: از کجا معلوم؟
یوهانا: (می‌خندد) شما که نه خدا را قبول دارید نه شیطان را.
لنی: درست است. ولی ما به کلیسا می‌رویم و به کتاب مقدس قسم می‌خوریم. این خانواده دیگر دلیلی برای زندگی کردن ندارد، ولی عادات قدیمش را حفظ کرده است.


پدر: شاید هم آن‌قدر بی‌لیاقت نباشی.
ورنر: وقتی که در چشم‌های کسی نگاه می‌کنم، دیگر نمی‌توانم به او فرمان بدهم.
پدر: چرا؟!
ورنر: حس می‌کنم او هم‌شأن من است.
پدر: اگر می‌خواهی فرمان بدهی، باید خودت را کسِ دیگری فرض کنی.
ورنر: من نمی‌توانم خودم را هیچ کسِ دیگری فرض کنم.
پدر: صبر کن تا من بمیرم; یک هفته نمی‌گذرد که تو خودت را جای من فرض می‌کنی.


ورنر: یوهانا زنِ من است. حق دارد که هرچه من می‌دانم او هم بداند.
لنی: حقِ عشق؟ چه لوس! من حاضرم جسم و جانم را به مردی بدهم که دوستش داشته باشم، اما اگر لازم باشد تا آخر عمر به او دروغ خواهم گفت.


یوهانا: راه‌های زیادی هست برای اینکه کسی را محبوس کنیم. بهترین راه این است که ترتیبی بدهیم تا خودش خودش را محبوس کند.
لنی: چطور می‌توانیم؟
یوهانا: مرتب به او دروغ بگوییم.


پدر: …ضعیف، خدمتکار قوی است. این قانون طبیعت است.
یوهانا: به‌نظر شما قوی کدام است؟ آن مرد نیمه‌دیوانه که آن بالاست و از بچه شیرخواره ناتوان‌تر است، یا شوهر من که شما ولش کردید ولی توانست به تنهایی گلیم خودش را از آب بیرون بکشد؟
پدر: ورنر ضعیف است و فرانتس قوی. کاری هم از دست هیچ‌کس ساخته نیست.
یوهانا: قوی روی زمین چه‌کار می‌کند؟!
پدر: معمولاً هیچ‌کار… کسی است که طبیعتاً در جوارِ مرگ زندگی می‌کند. او سرنوشت دیگران را به‌ دست دارد.


همه‌ چیز روی دایره ریخته شد. حالا باید انتخاب کنیم; یا نوکر دیوانه‌ای بشویم… یا روی نیمکت متهمان بنشینیم. تو کدام را انتخاب می‌کنی؟ من انتخابم را کرده‌ام; ترجیح می‌دهم که به دادگاه جنایی احضار بشوم. حبس موقت بهتر از حبس ابد با اعمال شاقه است.


همه‌ چیز روی دایره ریخته شد. حالا باید انتخاب کنیم; یا نوکر دیوانه‌ای بشویم… یا روی نیمکت متهمان بنشینیم. تو کدام را انتخاب می‌کنی؟ من انتخابم را کرده‌ام; ترجیح می‌دهم که به دادگاه جنایی احضار بشوم. حبس موقت بهتر از حبس ابد با اعمال شاقه است.


همه‌ چیز روی دایره ریخته شد. حالا باید انتخاب کنیم; یا نوکر دیوانه‌ای بشویم… یا روی نیمکت متهمان بنشینیم. تو کدام را انتخاب می‌کنی؟ من انتخابم را کرده‌ام; ترجیح می‌دهم که به دادگاه جنایی احضار بشوم. حبس موقت بهتر از حبس ابد با اعمال شاقه است.


ازدواج‌هایی که برای فراموش کردن گذشته است، در حکمِ کفن‌ودفن است.

کتاب گوشه‌نشینان آلتونا
کتاب گوشه‌نشینان آلتونا

به دو وسیله می‌شود ملتی را نابود کرد: یا او را دربست محکوم کنی، و یا وادارش کنی تا رؤسایی را که برای خود انتخاب کرده است نفی کند. دومی از اولی بدتر است.


من وقتی از رنجِ دیگران رنج خواهم برد که وسیله رفع آن رنج را داشته باشم.


پدر: …فرانتس روی تپه‌ها می‌گشت و با خودش بحث و جدل می‌کرد، و همین‌که وجدانش می‌گفت: آره، اگر تکه‌تکه‌اش می‌کردید ممکن نبود عقیده‌اش را برگردانید. من هم به سن او همین‌طور بودم.
یوهانا: (به طعنه.) شما هم وجدان داشتید؟!
پدر: بله، بعدها از دست دادم. از روی فروتنی. وجدانْ تجمّلِ شاهزاده‌هاست. فرانتس می‌توانست از این تجمّل بهره ببرد. وقتی که آدم هیچ کاری انجام نمی‌دهد گمان می‌کند که مسئولِ همه کارهاست. اما من کار می‌کردم.


وقتی موهات را ناز می‌کنم به فکر کُره زمین می‌افتم: بیرونش چمن‌های مخملی است و اندرونش می‌جوشد.


پدر: (با صدای خفه.) احتمال یک در ده هست که در را به روی شما باز کند، احتمال یک در صد که به حرف شما گوش کند، احتمال یک در هزار که به شما جواب بدهد. اگر این احتمال هزارم به دست شما آمد…
یوهانا: خوب؟
پدر: آیا قبول می‌کنید که به او بگویید من دارم می‌میرم؟


یوهانا: شما در تنگنا افتاده‌اید. راه گریز ندارید فرانتس، یا باید دلایل محکمی ارائه بدهید یا زنِ برادر کوچکتان درباره شما حکم قطعی خواهد کرد.
فرانتس: نکند شما خودِ مرگ باشید؟
یوهانا: مرگ؟ من شبیه مرگ هستم؟!
فرانتس: گاهی.
یوهانا: عجب. چه وقت؟
فرانتس: وقتی که زیبا می‌شوید.


یوهانا: چه‌خبر است؟ چرا به من نگاه می‌کنید؟ مثل دوربینِ فیلم‌برداری. بس است! شما مُرده‌اید.
فرانتس: مرگ آیینه مرگ است. عظمت‌طلبیِ من، زیباییِ شما را منعکس می‌کند.
یوهانا: من می‌خواستم زنده‌ها دوستم بدارند.
فرانتس: یعنی توده‌های خسته و فرسوده‌ای که آرزوی مرگ می‌کنند؟ شما چهره پاک و آرامِ آسایشِ ابدی را به آن‌ها نشان می‌دادید. سینما گورستان است، دوست عزیز.


یوهانا: پیش از آشنا شدن با تو، من به سمت مرگ و دیوانگی کشیده می‌شدم. در اتاق فرانتس که هستم دوباره این حالت به سراغم می‌آید. دیگر نمی‌خواهم. دیگر نمی‌توانم. من بیشتر از خود فرانتس به خرچنگ‌هایش اعتقاد دارم.
ورنر: چون دوستش داری.
یوهانا: چون این خرچنگ‌ها حقیقت دارند. حقیقت را از زبان دیوانه‌ها باید شنید.
ورنر: راستی؟ کدام حقیقت را؟
یوهانا: حقیقت فقط یکی است; وحشتِ زندگی. من نمی‌توانم تحمل کنم. نمی‌توانم! ترجیح می‌دهم که به خودم دروغ بگویم. اگر دوستم داری نجاتم بده.


یوهانا: من قاضی شما نیستم. آدم کسانی را که دوست دارد محاکمه نمی‌کند.
فرانتس: و اگر روزی دوستی‌تان تمام بشود چی؟ آیا این محاکمه نخواهد بود؟ محاکمه‌ی نهایی؟
یوهانا: آخر چطور ممکن است که من…؟
فرانتس: وقتی بدانید که من کیم.
یوهانا: من حالا هم می‌دانم.
فرانتس: نه، ابداً! ابداً! روزی بیاید، روزی از روزها، که من از خودم حرف بزنم. سرگذشتم را برایتان شرح بدهم و شما به من گوش بدهید و ناگهان عشق نابود بشود!


ما جنگ نمی‌کنیم، این جنگ است که هر کاری بخواهد با ما می‌کند. او به اراده‌ی ما نیست، ما به اراده‌ی او هستیم.


یوهانا: برای چه باید مرتکب این جنایت‌ها بشوید؟
فرانتس: برای اینکه جنگ نصیبه‌ی من بود; وقتی باباهای ما ننه‌هامان را آبستن می‌کردند، توی شکم آنها سرباز می‌کاشتند.
یوهانا: سرباز هم آدم است.
فرانتس: ولی اول سرباز است.


“ای قرن‌های آینده، این است قرن من، تنها و بی‌قواره، که بر جایگاه متّهم نشسته است. موکّلِ من با دست‌های خود شکم خود را پاره می‌کند. آنچه به نظر شما خونِ سفید می‌آید در حقیقت خون سرخ است جز اینکه گلبول قرمز ندارد: متّهم از گرسنگی می‌میرد. اما من راز این شکم‌دریدن‌های پیاپی را به شما می‌گویم: قرن من نیکوکار می‌بود اگر انسان، دشمنِ سفّاکی نمی‌داشت که از عهدِ ازل در کمینش نشسته است. حیوانِ گوشت‌خواری که سوگند به نابودیِ او خورده است. جانورِ موذیِ بی‌مویی که نامش انسان است. یک و یک می‌شود یک، این است رازِ ما.جانور پنهان می‌شد و ما غفلتاً نگاهش را در چشمان صمیمیِ هم‌نوعانمان غافلگیر می‌کردیم و آن‌وقت می‌کوبیدیم: دفاعِ مشروع برای حفظِ جان خود. من جانور را غافلگیر کردم و کوبیدم: یک انسان افتاد. در چشمان محتضر او جانور را دیدم که همچنان زنده بود و آن من بودم. یک و یک می‌شود یک: چه سؤتفاهمی!… ای قرن‌های خوشبخت، شما که با نفرت‌های ما آشنا نیستید چگونه می‌توانید به قدرتِ سفّاکِ عشق‌های مهلکِ ما پی ببرید؟ عشق، نفرت، یک و یک… ما را تبرئه کنید… ای کودکان زیبا، شما از ما بیرون آمده‌اید، شما را دردهای ما ساخته‌اند. این قرنْ زن است و می‌زاید، آیا مادرتان را می‌خواهید محکوم کنید؟”

محسن سرخوش

محسن سرخوش

محسن سرخوش، فعال ادبی، نویسنده داستان‌های کوتاه و بسیار کوتاه

فهرست‌ مطالب - تلگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *