داستانک گلوله | مرجان ظریفی

زیر درختی نشسته بود. کبوتری را که به سیخ کشیده بود از روی آتش برداشت و به دندان کشید. دود کباب بالا می‌رفت. بالای درخت کبوتری روی تخم‌هایش نشسته بود. گوشت و استخوان را با هم می‌جوید. گاز محکمی به سینه‌ی کبوتر زد. درد شدیدی توی حفره‌ی دهانش پیچید و مزه‌ی عجیبی زیر زبانش رفت. به سینه‌ی کباب شده‌ی پرنده نگاه کرد. دستش را جلو دهانش گرفت و دو دندان شکسته را توی دستش تف کرد… یادش رفته بود گلوله را از سینه‌ی کبوتر بیرون بیاورد.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام