کتاب نون نوشتن | محمود دولت‌‌آبادی

کتاب نون نوشتن

نویسنده : محمود دولت‌آبادی

ناشر : چشمه 

 

معرفی و خلاصه کتاب نون نوشتن : 

کتاب نون نوشتن مجموعه یادداشت‌های شخصی محمود دولت‌آبادی است.کتاب نون نوشتن خاطرات محمود دولت‌آبادی از یک مقطع ۱۵ ساله از زندگی حرفه‌ای‌اش است که در قالب مجموعه‌ای از یادداشت‌های کوتاه نوشته شده‌است. چاپ نخست کتاب نون نوشتن توسط نشر چشمه در زمستان ۱۳۸۸ در ۵٬۵۰۰ نسخه منتشر شد و چند ماه بعد در بهار ۱۳۸۹ در ۷٬۷۰۰ نسخه تجدید چاپ شد.دولت آبادی در ابتدای کتاب نون نوشتن می نویسد:آنچه در این گاهی نوشتن ها آمده است در مسیری مدتی پانزده_شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آنچه اندیشیده و نوشته ام انجام نگرفته. خواسته ام هرآنچه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آنکه خود بدانم در چه گاه چه می اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید!

 

پاراگراف‌های منتخب کتاب نون نوشتن : 

 

چه اتفاقی خواهد توانست از صمیم قلب شادم کند؛ حتی برای یک لحظه؟ خودم هم نمی‌دانم. جامعه چه خواهد شد؟ این کشور چه خواهد شد؟ چه قدر بوی نیستی می آید،_حتی از همین رمان روزگار سپری شده… که نوشته و می‌نویسم! چه قدر بوی نیستی و صدای نیستی می‌آید. چه قدر می‌ارزد این بودن سپنجی که دیگران را به خاطرش نیست می‌کنند؟


آیا آنچه مشاهده می‌شود، تجسم عینی وانفسا نیست؟ فقدان کار و تولید و نیاز به دویدن دنبال نان، نه فقط نان، بلکه خواست‌های بی پایان زندگی این زمانه، و عطش سیری ناپذیر خوردن و پوشیدن و داشتن و خریدن و انباشتن و… که یگانه ارزش این دوره معرفی شده، و البته بیش از نود درصد مردم به آن دسترسی ندارند و فقط در آرزوی آن یکدیگر را لگدمال می کنند، آیا تنها عامل تباهی‌ست؟


جامعه‌ی خرد ناستیز ، همواره دو پا داشته است، دو پایی که در حرکت خود گذشته را به آینده پیوند می‌زند. اما جوامع خرد ستیز، همواره دچار صرع “مرغ یک پا دارد” شده اند و بر آن خطا پافشرده اند تا سرانجام در لحظه‌ای به سر درآیند. چون قوی ترین لنگ پا هم نمی‌تواند فشار بار فرود آمده را یکجا و یک نفس تحمل کند و سرانجام به زانو در می آید.این خرد شدن زیر فشار، تجربه‌ایست که ما آزموده‌ایم و کماکان در کار آزمودن آن هستیم .


یک مردم برای زیستن و شایسته زیستن نیاز به باور داشت خود دارند. ما می‌باید به ارزش ها و بی‌ارزشی‌های خود، آشکارا آگاه شویم و به آن بیندیشیم تا نگهبانی از ارزش‌های خود را بتوانیم بیاموزیم. ما باید بدانیم چرا خوار و خسته می شویم؛ چرا؟ هیچ آمده که سرشت خوار، باز به خواری پرتاب شود؟ نه، زیرا خوار، خوار است. پس چه نیرویی می بایست تا به خواست آن سرفرازی به خواری درافتد؛


ما مردم که هم کهن و هم کهنه شده هستیم، باید در آفتاب زمان بار دیگر به خود آییم و بجنبیم. روش های نو_تازه شدن را بیاموزیم. دیری نیست بیم آن مرا برداشته است که در روانه ی تاریخ، ملت هایی حذف و از میان برداشته خواهند شد؛ پس اگر می خواهیم از میان برداشته نشویم، می بایست بتوانیم همچون مردمی شایسته ی بودن در زمان و زمانه، خود را به تاریخ نو بقبولانیم. با آن سازگاری پیوند بخوریم و در این آماژ، نخستین گام شناخت ناتوانی های خود و کاستی ها و نداشتی هاست در عین بازیافت ارجمندی های خود و برکشیدن آن ها.


مضطربم، و این از احساس عدم امنیت ناشی می‌شود. دچار لحظات هولناکی هستم. خبرهای خوش نمی‌شنوم؛ زندگی های سالم و شایسته نمی‌بینم. آدم های سرزنده و امیدوار نمی‌بینم. آدمیان بیش از حد سقوط کرده‌اند. هیچ فردای روشنی در چشم انداز نیست. با دریغ باید گفت که مردم پذیرفته اند تا دیگران درباره ی سرنوشت‌شان تصمیم بگیرند، و همچنان منتظر تصمیماتی هستند که امیدوارند درباره‌شان گرفته بشود. این خیلی بد است؛ خیلی بد است که یک ملت بپذیرد هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خود نمی تواند داشته باشد. پذیرفتن حالت انفعالی صِرف برای یک ملت مثل زهر او را مسموم می‌کند.


برخی افراد از حالت من دچار تعجب می‌شوند و می‌پرسند «تو چه کم داری؟» و اشاره شان مثلا به توفیق های هنری_ادبی، و احمقانه این که اشاره شان به حُسن شهرت من است؛ و من از این پرسش آن ها دچار تعجب می‌شوم که فکر می کنند انسان در حالتی حق دارد دچار باشد که شخصا چیزی کم داشته باشد! غافل از اینکه یکی از علل اساسی چنین حالتی در من این است که حس می‌کنم و می بینم تک به تک مردم، هرکس فقط به مشکل خودش و راه حل فردی مشکل خودش فکر می‌کند؛ و لابد نمی‌داند که فاجعه‌ی اجتماعی از همین ناشی می‌شود که هرکس فکر کند باید گوش و گلیم خود را از آب به در کشد.


امسال هم، سال ۱۳۶۷ دارد به پایان می‌رسد؛ و من در پایان هر سال نخستین اندیشه، یا درست تر آن که بگویم به نخستین دچاری‌ام می پردازم، و دچاری تازه‌ام این است که یک سال دیگر هم گذشت؛ یک سال دیگر گذشت و من چه کردم؟ ما چه کردیم؟ جامعه چه کرد و چه شد؟ در کشورهایی که جامعه و طبقات آن قانونمند هستند، پایان هر جنگی پیش درآمدی‌ست بر یک تغییر اصولی. اما در کشور ما، از آن جا که جامعه و طبقات اجتماعی فاقد کلاس مخصوص به خود هستند، از آن جا که همواره همه‌ی عناصر زیر فشار و تهدید و ارعاب اقتصاد_تک قطبی و البته دولتی قرار دارند، مسائل و معضلات هم راه برون رفت منطقی خود را نمی‌یابند و در نتیجه، فشارها به درونِ فرد فرد مردم فشرده و متراکم می شود تا تبدیل شود به مواد و مصالح آنارشی و هرج و مرج.


اینجا، در این سرزمین هنوز مرز میان تشخّص و خودبینی مشخّص نشده است و از آنجا که نفوس انسانی از نخستین لحظات شکل‌پذیری‌شان تحقیر و سرکوب می‌شوند، بختِ دستیابی به بلوغ را از دست می‌دهند و پیچ‌خوردگیِ گره در گره غرایز اولیه است که در هر شخص مثل سگی هار در زنجیر قیدهای اجتماعی، اسیر نگه‌داشته شده است و در انتظار روزی به سر می‌برد که بتواند آن زنجیر را بگسلد؛ و آن لحظه هنگامه هجوم فرا می‌رسد، هجوم و تجاوز به حقوق امثال خود.


واقعا که در عجب دنیای بی‌اخلاق و بی هویتی گرفتار آمده ام. دنیایی که دیگران نه فقط هیچ یاری‌ ای به انسان نمی‌رسانند بلکه گیر منافع هر کدام شان که بیفتی سرت را می‌تراشند و در همان حال اکثریت مردم که دستی از دور بر آتش دارند و برخوردار از حسن نیت هم هستند، نمی‌خواهند ذره‌ای از سطح توقع خود کم کنند!


ایمان و باورهای دیرین، تأکید مکرر بر لزوم محض آن همچون پاسخی برای تمام سوالات در همه ی دوران‌ها، عرصه‌ها و طول و عرض های تاریخی_جغرافیایی، چندی‌ست که جای تردید و سوال را در همه‌ی اذهان باز کرده است و چون محلی و امنیتی برای بروز شک وجود ندارد، مردمان ترس زده از دروغ و ریا جامه‌ای برای خود ساخته اند که موقتا ایشان را از گزند آنی مصون می‌دارد، و عملا اما خود به صورت موریانه هایی مغز و استخوان بندی ستون را می‌جوند .


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE