کتاب نوشتن؛ همین و تمام | مارگریت دوراس

کتاب نوشتن؛ همین و تمام

نویسنده: مارگریت دوراس

مترجم: قاسم روبین

ناشر : نیلوفر

معرفی و خلاصه کتاب کتاب نوشتن؛ همین و تمام :

کتاب نوشتن؛ همین و تمام اثر «مارگریت دوراس» را «قاسم روبین» به فارسی برگردانده است. در توضیح پشت جلد کتاب آمده است: کتاب نوشتن؛ همین و تمام داستان خود نوشتن است، داستان کلمه، همین سیاهی نقش‌بسته بر لوح سفید کاغذ، همین کلامی که مجرد است و در عین حال همبسته‌ی طرحی است پرداخته-نپرداخته در پس ذهن. نوشتن گذر کلمه است از مسیر ظاهرا کوتاه بین ذهن و کاغذ. گرفتاری نوشتن، برای کسی که می‌نویسد، متفاوت از انتخاب مضمون و درونمایه است، متفاوت از کلام صرف و وسواس‌های زینتی یا کلام خوش‌ساخت یا حتی نگرانی ناهمواری زبان و جز اینها. نوشتن، صیانت از آدمیزاد و عالم هستی است به یمن کلام، گنجاندن جهان واقع است در عرصه‌ی تخیل و بعد نقش زدن آن بر دل کاغذ. کلمه به تنهایی صورت نمی‌بندد. آن که می‌نویسد، همراه تمام جهان می‌نویسد، نه به تنهایی. کلام زیسته اگر باشد، عجین می‌شود با نویسنده. “نوشته منم. کلام مکتوبم من. می‌نویسم، از تن بیجان جهان می‌نویسم، از هیروشیما، از تن بیجان‌شده‌ی عشق، از آشویتس، می‌نویسم، پس نمی‌میرم… نوشته مثل باد سر می‌رسد. عریان است نوشته… هیچ چیز به گرد آن نمی‌رسد مگر زندگی، خود زندگی.”» کتاب نوشتن؛ همین و تمام را نشر «اختران» منتشر کرده است. ( منبع )

پاراگراف‌‌های منتخب کتاب نوشتن؛ همین و تمام :

عزلت نوشته، عزلتی است که نوشته بدون آن حاصل نمی‌شود، یا به صورت تکه‌تکه‌های بی‌خونی از آب درمی‌آید که دوباره نوشتن را اقتضا می‌کند. نوشته‌ی خون‌باخته اصلاً مطلوب نویسنده نیست. مهم‌تر از همه اینکه نوشتن را هیچ‌وقت نباید به این یا آن منشی دیکته کرد، حتی اگر منشیِ زبده‌ای باشد. در این مرحله به ناشر هم نباید داد که بخواندش.


بین کسی که کتاب می‌نویسد و اطرافیان او همیشه باید نوعی جدایی باشد. عزلت همین است، عزلت نویسنده، عزلت نوشته. در ابتدا آدم به سکوتی می‌اندیشد که در اطرافش وجود داشته. و در عمل، در هر قدمی که به خانه‌ای می‌گذاریم، در تمام اوقات روز، در تابش نور، خواه نور بیرونی و خواه نور لامپ‌های روشن در روز، این عزلت واقعی اجسام، این عزلت خدشه‌ناپذیر، به صورت عزلتی نهفته در نوشته درمی‌آید.


نوشتن تنها چیزی بود که زندگی‌ام را سرشار و دلپذیر می‌کرد. و می‌نوشتم. کلمه هیچ‌وقت مرا رها نکرده است.


عزلت یافتنی نیست، می‌سازیمش، ساخته می‌شود. وقتی متقاعد شدم که باید تنها باشم، که تنها بمانم تا کتاب بنویسم، ساختمش.


مردها تحمل این را ندارند، تحمل زنی که بنویسد. عذاب‌آور است برای مرد، دشوار است، برای همه‌ی مردها، بجز روبر.آ.


عزلتم را هنوز دارم، اینجاست، دست‌نیافتنی، در پیرامونم. درها را اغلب می‌بندم، تلفن را قطع می‌کنم، صدای خودم را هم قطع می‌کنم. از همه‌چیز دل می‌کنم.


در زندگی آدم لحظه‌ای فرا می‌رسد، البته محتوم به گمان من، که نمی‌توان از آن گریخت، لحظه‌ای که همه‌چیز شک برانگیز می‌شود: ازدواج، دوستان، خاصه زوج‌ها. به استثنای بچه‌ها، بچه‌ها هیچ‌وقت شک برنمی‌انگیزند. شک در پیله‌ی خودش بزرگ می‌شود، تنهاست این شک، از جنس عزلت است. حالا دیگر می‌توان این عبارت را صریح بر زبان آورد. بعید نیست که خیلی‌ها تحمل گفته‌ام را نداشته باشند، طفره بروند. شاید هم به همین دلیل هر آدمی نمی‌تواند نویسنده باشد.بله، تفاوت یعنی همین. حقیقت هم همین است، جز این نیست. شک، یعنی نوشتن، و به‌عبارتی نویسنده. همراه نویسنده همه می‌نویسند. این را همیشه می‌دانستیم.


عزلت سرشته به الکل دلواپسی به‌دنبال دارد. قلب، بله همین‌طور است. ناگهان ضربان تند می‌شود.


وقتی که در خانه مشغول نوشتن می‌شدم همه‌چیز مشغول نوشتن می‌شد. نوشته همه‌جا بود. دوستان را هم که می‌دیدم اغلب درست بجا نمی‌آوردمشان.


عناد می‌ورزد آدمی. بدون توانِ جسمی نمی‌توان نوشت. باید قوی بود، خیلی، تا از پس نوشته برآمد. باید قوی‌تر از نوشته‌ی خود باشیم. چیز غریبی‌ است، بله. نوشته فقط کلمه نیست، نعره‌ی جانداران در شب هم هست، نعره‌ی همگان، نعره‌ی شما و من، زوزه‌ی سگ‌ها. عامیانگیِ همه‌گیر و نومیدکننده در جامعه همین است. درد یعنی مسیح و موسی، فراعنه و نیز یکایک یهودیان و تمام کودکان یهودی. خشن‌ترین منظر سعادت هم همین است. و من این را باور دارم، همیشه.


نویسنده موجودی است غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. نوشتن، حرف نزدن است، و دم فروبستن. نوشتن، نعره‌ی بی‌صداست. نویسنده فروبسته‌دَم است اغلب، بیشتر گوش می‌دهد، کمتر حرف می‌زند. چون ممکن نیست که آدم بتواند درباره‌ی کتابی که نوشته یا حتی کتابی که مشغول نوشتنش است با کسی حرف بزند. غیرممکن است.


نوشتن برخلاف سینماست، برخلاف تئاتر و تمام هنرهای نمایشی؛ نیز برخلاف تقریرها. از همه‌ی اینها دشوارتر است. دشوارترین است. کتاب موجود ناشناخته‌ای است، به شب می‌ماند، بسته است، بله، این‌طور است. کتاب پیش می‌رود، وسعت پیدا می‌کند، در جهاتی پیش می‌رود که آدم تصور می‌کند خودش آن را کشف کرده. کتاب به طرف سرنوشت معینی که سرنوشت نویسنده هم هست پیش می‌رود. و سرانجام منتشر که می‌شود، دیگر تمام است: جدا شدن نویسنده است از کتاب، کتابِ آمال، مثل اولاد آخر، دردانه‌ی همیشه.


کتاب گشوده، مثل شب است.

نمی‌دانم چرا بیان عبارتِ بالا به گریه‌ام می‌اندازد.

نوشتن، همیشه نوشته‌ی قبلی را هدر می‌دهد.


نوشته همیشه دری است گشوده به سوی رهایی. در عزلتِ نویسنده نوعی خودکشی هم هست. آدم در عزلتِ خودش تنهاست، و همواره درک‌نشدنی، همواره خطرناک. بله، پاداشی باید آن را که خطر کرد و برون شد و نوشت.


در آن عزلت، همواره خطراتی نهفته است که گریبان آدم را می‌گیرد. گریزی هم نیست. وجود بشری وقتی که تنها باشد در شوریده‌عقلی دست و پا می‌زند. من این را باور دارم. باور دارم که شخصِ به‌خود فرو رفته کارش به جنون می‌کشد، هیچ چیز نمی‌تواند او را از غرقه شدن در سرگشتگیِ خاص خودش بر حذر دارد.


قطعیت لحظه‌ی مرگ، همبودگی با انسان را تداعی می‌کند، با مردمان تحت ستم، با انبوه اساطیریِ گمنامان عالم، آدم‌هایی تنها که در عزلتی عالمگیر به‌سر می‌برند. زندگی همه‌جا حضور دارد، از باکتری تا فیل، از خاک تا عرش برین، تا عالمِ در خاک شدگان حتا.


اندوه همین است. با گذشتِ زمان هم آدم با اندوه خو نمی‌گیرد.


در شهرها، در دهکده‌ها حتا، همه‌جا نویسنده‌ها در زمره‌ی تنهایان‌اند. همه‌جا، همیشه همین‌طور بوده‌اند.


گریستن اگر حتا دوای درد نباشد، به‌گمانم باز هم باید گریست، آن هم وقتی که نومیدی ملموس است، و می‌ماند. خاطره‌ی نومیدی ماندگار است، و گاهی هم مهلک.


نوشته، برای خودش و برای جسم و جان خودش هم ناشناخته است. نوشتن حتا بازتاب هم نیست. نوعی مایه است که آدم در خودش و در خویشتنِ خودش دارد، خویشتنی که در عین حال شخص دیگری است ولی به‌موازات آدم و در جوار آدم ظاهر می‌شود، پیش‌ می‌رود و در عین حال نامرئی است، با اندیشه و با خشم قرین است، گاهی هم با کنشِ خاص خود با خطرِ از دست دادن زندگی مواجه می‌شود.


نوشته مثل باد سر می‌رسد. عریان است نوشته، از مرکب و جوهر است. نوشته همین است، و چنان درمی‌نوردد که هیچ چیز به گرد آن نمی‌رسد، هیچ چیز، مگر زندگی، خودِ زندگی.


از همه چیز نوشتن، همه چیز و همزمان، یعنی ننوشتن. یعنی هیچ. خواندنش هم تحمل‌ناپذیر است، درست مثل تبلیغات.


خدا هر روز خلفی دارد. آدم هیچ‌وقت با فقدان خدا مواجه نیست.


نوشته چنین است. قطار نوشته از جسمتان عبور می‌کند، جسم را می‌پیماید. آدم از همین‌جا شروع می‌کند به گفتنِ تأثراتی که گفتنش دشوار است و چنان غریب که، به‌هرحال، ناگهان وجودتان را می‌انبارد.


و سرانجام روزی در سراسر کره‌ی خاکی چیزی چون عشق را درخواهند یافت. از او سخن خواهند گفت.


ولی به گمان من او خودش هم نمی‌دانسته که به آن زن علاقه‌مند است. از آن‌جا که استحقاق آن را نداشته، پس باور هم نمی‌کرده؛ متوجه هستید که… خوب یادم است، این چیزها را، غفلت را یادم است، و او در چنبره‌ی این غفلت عاشقِ زن بود.


آدم همواره درباره‌ی جسم بی‌جانِ دنیا می‌نویسد، جسم بی‌جانِ عشق.


با هم بودن، مهر است و مرگ و کلام و چشم فرو بستن.


نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن. گاهی هم مرادفِ آواز خواندن است.


بیا، تا مهرمان را بر زبان آریم. کلماتش را خواهیم یافت. شاید هم کلماتی در کار نباشد.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE