کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا | جلال رستاری

کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا
نویسنده : جلال رستاری
ناشر : مرکز

معرفی و خلاصه کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا :

 

موضوع اصلی کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا ، مولانا جلال الدین محمدبن محمد است. مولانا یکی از شاعران نامدار ایرانی، مشهور به مولوی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهان‌الدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او می‌توان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.قصد کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا نه شرح احوال و افکار مولانا، بلکه تنها طرح و توضیح خصیصه ای معین در طریقت عشق مولانا است. مولانا خدا را پرستش عاشقانه می کند و در این سیر نیازمند چنگ زدن در دامن شیخی است که خلیفه و مظهر حق و محرم عالم عرفان و همدم عارفان عالم است و حق در آیینه صورت وی مشاهده می شود. عشق او از ایمان راسخش به سزاواری و شایستگی مردان در نیل به مقام و خلیفگی و خدانمایی آب می خورد و فقط آنان را که دُر و گوهر اسرار حق در باطن شان به جوش آمده مظاهر راستین انسان کامل می داند. ( منبع )

پاراگراف‌های منتخب کتاب عشق‌نوازی‌های مولانا :

در بند آن باش که بدانی که من کی‌ام و چه جوهرم و به چه آمدم و کجا می‌روم و اصلِ من از کجاست و این ساعت در چه‌ام و روی به چه دارم؟، چون صفتِ حال خود می‌کند هر گوینده. من آن نیستم که بحث توانم کردن، اگر تحت‌اللفظ فهم کنم، آن را نشاید بحث کنم و اگر به زبان خود بحث کنم، بخندند و تکفیر کنند و به کفر نسبت کنند. من عادت نبشتن نداشته‌ام هرگز، سخن را چون نمی‌نویسم در من می‌ماند و هر لحظه مرا روی دگر می‌دهد. سخن بهانه‌است، حق، نقاب برانداخته است و جمال نموده. طاقتِ کار من کسی ندارد. آنچه من کنم، مقلد را نشاید که بدان اقتدا کند. از اینرو من مرید نگیرم، من شیخ می‌گیرم، آنگه نه هر شیخ، شیخِ کامل.


لفظ اندکست و معنی بسیار و اصلِ نطق، دل است و نطق، دل است، لفظی است که از دل خیزد.


ورقی فرض کن، یک رو در تو یک روی در یار، یا در هر که هست؛ آن روی که سوی تو بود خواندی، آن روی که سوی یارست هم به باید خواندن و همزبانی است در خاموشی، چون وقتی اتحاد در حضور هست، گفت‌وگوی بیمعنی است.


در وصال گفت نگجد، نه بی‌حرف و صوت نه با حرف و صوت.


گفتن، جان کندن است و شنیدن، جان پروریدن است.


مولانا را مستی هست در محبت، اما هشیاری در محبت نیست. اما مرا مستی هست در محبت و هشیاری در محبت هست.


ولایت آن باشد که او را ولایت باشد بر نفس خویش و بر احوال خویشتن و بر صفات خویشتن و بر کلام خویشتن و سکوت خویشتن و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف و چون عارفان جبری آغاز نکند که من عاجزم او قادرست. نی، می‌باید که تو قادر باشی بر همه صفات خود و بر سکوت در موضع سکوت و جواب در محل جواب و قهر در محل قهر و لطف در محل لطف و اگر نه، صفات او بر وی بلا باشد و عذاب، چو محکومِ او نبُوِد، حاکمِ او بوِد.


من سرّ با آن کس توانم گفتن که او را درو نبینم، خود را درو بینم. سرّ خود را با خود گویم.


احوال باطن، آمدنی است نه آموختنی، بررسته است نه بربسته و این حال را تا نچشی، ندانی و تا نیازمودی، نخوانی و چندانک لوح دل ساده‌تر، قربت بیشتر؛ همانا که لوح محفوظ از لوح حافظ اعلاست.


سماع رقص نیست، سماع آن حالت است که تو از هستی خود بگذری و سر و پا گم کنی و بیهوش و محو گردی. حاصل سخن اینکه سماع، نماز عشاق است و رباب که مولانا نیکو می‌نواخته، مشرق عشق است و مونس اصحاب.


ایمان و تجربه‌ی دینی باید از سرچشمه‌ی عشق سیراب شوند تا زاینده و بارور باشند.


پس حیات، گذر از سلسله مرگ‌هایی است که هربار آدمی را پله‌ای بالاتر می‌برد و همین ایمان راسخ است که ترس از مرگ را در او می‌میراند.


هر عشق “مجازی”، ریشه در عشق “حقیقی” دارد و عشق انسان به خدا، همانا عشق خدا به انسان است و چون هر جز به کل خود شوقمند است و هر چیز به سوی اصل خویش می‌شتابد، پس اصل تکاملیِ همه وجود و شاهراه طلب حق، همانا عشق است که انسان را به خدا می‌رساند و در عین حال شخصیتش را کمال می‌بخشد.


آنکه کم بخشیده و آمرزیده شده باشد، کم محبت می‌کند.


اگر با نفس خود بر نمی‌آیی، از روی عقل با خویش تقریر ده.


قبول خلق، مار پر زهر است.


زنهار مگوئید که فهم کردم، هر چند بیش فهم و ضبط کرده‌باشی، از فهم عظیم دور باشی، فهم این بی‌فهمیست، خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است ترا، آن فهم بند است، از آن فهم می‌باید رهیدن تا چیزی شوی…


عشق شیفتگی مایه‌ای نامتعارف دارد که عقل و منطق درنمی‌یابدش، چه عاشق، معشوق را یگانه و بی‌همتایی می‌داند و خواستار فنا شدن در اوست زیرا جز این، راه وصالی نمی‌شناسد. به همین جهت، عشق شیفتگی، عشقی دردناک و موجب از خودبیخودی و خودگم‌کردگی و از خود بیگانگی است.


ماهیت فرازمانی و فرامکانی عشق شیفتگی، همذاتِ مناسبات عشق زمینی و خاکی که دوامش بسته به واقع‌بینی است، نیست.


عشق زمینی که پایندگیش، مستلزم واقع‌بینی است و عشق آسمانی که عشق شیفتگی است و از عاشق، تسلیم و اطاعت محض بی‌چون و چرا می‌طلبد، هم‌گوهر نیستند. عشقِ نخست در برابری زن و مرد، می‌بالد بدین معنی که آن دو، مکمل هم می‌شوند و هیچ‌یک نیز بی‌همتا نیست، بلکه همواره می‌توان کسی دیگر را جایگزینش کرد؛ اما در عشق دوم، عاشق و معشوق کفو نیستند. یکی آفریده است و دیگری آفریدگار یکتا که مثل و مانند ندارد.


عشقِ نخست، طالب خوشبختی در همین جهان است، اما عاشق در عشقِ شیفتگی، خواستار پیوستن به معشوق ازلی در ورای این جهان خاکی است و از این‌رو مرگ را با شامانی‌پذیره می‌آید چون باور دارد که دنیا چون کاهست و عشق ربانی، چون گندم. عشاق زمینی به حق می‌پندارند که می‌توان و می‌باید در همین جهان، سعادتمند و شادمانه زیست و مرد، اما دنیا در نظر عاشق شیفته جان، قفس یا بندی است که باید از آن رست، چون وی به مثابه زائری است که در این دنیای ناآشنا، غریب افتاده است و باید راه بیرون شو و خلاصی‌ای بیابد تا به معشوق لم یزلی می‌خواندش، بپیوندد. عاشق زمینی جویای مرگ نیست تا از زندان تن به رهد و به وصال جانِ جان نائل آید؛ اما آن عاشق دیگر، مرغ باغ ملکوت است و از بد حادثه در دامِ دنیا گیر افتاده است و تنها راه اتصال به معشوق را، شکستن تخته بند تن می‌داند.


از همین مختصر پیداست که این دو عشق: “واقع‌نگر” زمینی و عشق عرفانی که سراسر صبر بر جفا و رضا و تسلیم‌شدگی به مراد و خواست معشوق است، زیرا معشوق، جانِ جان است و در نظر عاشق، جمال صورت، سایه و تنزل جمال کلی و معنوی است، یکی نیستند و البته نباید با هم خلط شوند، چون ناسازند و کاربست یکی در حوزه دیگری، موجب پریشانی و سردرگمی است، اما یکی به دیگری راهبر است.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *