چند داستانک یک خطی

آگهی فوتش را با پریشانی خواند.
نویسنده :استیون مرتزکی


مسافر زمان با خودش گفت: “رمز ورود چی بود؟”
نویسنده :استیون مرتزکی


لیا: “تو پدر بچه هستی.”
لوک: “چه خبر بدی!”
نویسنده :استیون مرتزکی


دوروتی: “به درک.. شبو میمونم.”
نویسنده :استیون مرتزکی


فکر می کردم حق با منه؛ نبود.
نویسنده :گریم گیبسون


مرگ به تعویق افتاد. سلول های سرطانی سازمان دهی شدند.
نویسنده :دیوید برین


با چشمای خودم دیدم، عزیزم، ولی تو دروغتو بگو.
نویسنده :اورسون سکاتکارد


از مرز گذشتیم،  کشته شدیم.
نویسنده :هاوارد والدراپ


و بالاخره! دیگه حرفی براش نمونده بود.
نویسنده :گرگوری مگویر


قسمت هایی از جسد ناپدید شده؛ پزشک قایق تفریحی می خرد.
نویسنده :مارگارت آتوود


من آینده ی توام، بچه جان گریه نکن.

نویسنده : استفن باکستر


گروه خونی نوزاد؟ تقریبا انسان.
نویسنده : اورسون اسکات کارد


برای نجات نسل بشر از دنیا رفت؛ دوباره.
نویسنده :بن بوا


بهش علاقه داشت. اونو به دست آورد. اَه..
نویسنده : مارگرت آتوود


خداحافظی می کنم؛ با دست هایی خون آلود.
نویسنده : فرانک میلر


روزِ از دهن افتاده، زندگیِ از دهن افتاده؛ دسر لطفا.
نویسنده :استیون مرتزکی


قبر نوشته: انسان های احمق هرگز از زمین فرار نکردند.
نویسنده : ورنور وینگ


هزینه بر بود، انسان ماندن.
نویسنده :بروس استرلینگ


مسافر زمان با خودش فکر می کرد که: “رمز ورود چی بود؟”

نویسنده : استیون مرتزکی


آگهی فوت خودش را با پریشانی خواند.

نویسنده : استیون مرتزکی


قسمت هایی از جسد ناپدید شده؛ پزشک قایق تفریحی می خرد.

نویسنده : مارگارت اتوود


از مرز گذشتیم، کشته شدیم…

نویسنده : هاوارد والدراپ


از تشییع جنازه که بر می گشتند از او پرسید: مُرده را می شناسی؟

نویسنده : محمد نجیب بجناح

مترجم : سیما سورغالی

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام