چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر

دخترم می‌خواست پرنده باشد، و من گفتم: نه، لطفاً نه. تو برای پرنده بودن خیلی جوانی. زندگی درازی پیش رو داری. بعد از این همه مشکل ، اوضاع بهتر میشه. حالا می‌بینی. لطفاً به من اعتماد کن. پرنده شدن رو از سرت بیرون کن. بیا با هم یه کاری انجام بدیم: بریم خرید. موسیقی گوش کنیم. هرچی که تو بخوای.

دخترم پاسخی نداد. پوستش سرد و سفت شد و سرش را بین شانه هایش جمع کرد. اجتناب کردنش از صحبت اما بیش از هرچیزی رنجم می‌داد.

او می‌خواست یکی از آن چرخ ریسک‌ها باشد. یکی از همان‌هایی که بر لبه‌یِ پنجره‌مان می‌رقصند. همین پرنده‌هایِ ریزِ گردن کوتاه، با سرهای بزرگ‌شان.بدنشان بزرگ تر از مشتم نیست. بال های خاکستری شان را به جنب و جوش در می آورند و انگار دخترم را به بیرون رفتن و بازی کردن فرا می‌خوانند.

او بیرون نمی رود. نخواهد رفت. و من خوشحالم زیرا چیزهایی درون من زمزمه می‌کنند که: به او این اجازه را نده. پس، تلاش کردم ذهنش را از پرنده ها دور کنم و به چیزی دیگر مشغولش کنم.

به دقت پرسیدم که چرا نمی خواهد یک سگ یا یک گربه باشد؟ نه اینکه بخواهم او را ترسان به غارِ تنهایی اش برانم، نه. او به ندرت سرش را به سمت من چرخاند. تو از سگ و گربه ها خوشت میاد. می‌تونی دنبالشون کنی و بازی کنی. دویدن تو کارِ پرنده های کوچیک نیست. اونا اهل بازی کردن نیستن.

او به علامت نفی سرش را تکان داد و گفت: نه، سگ و گربه ها توی خونه ها زمین گیر میشن و توی حیاط غل و زنجیر میشن. من می‌خوام پرواز کنم.

پرسیدم: اما چرا چرخ ریسک؟ می تونی عقاب باشی، تو آسمون اوج بگیری و تا جایی که می تونی بالا بری. یا مثل یه جغد؛ قوی و محترم باشی. هیشکی برای جغد ها قلدر بازی در نمیاره.

دخترم جواب نداد. او به پنجره خیر شده بود و من در تعجب بودم که به چه فکر می‌کند، اما چیزی نپرسیدم. از پاسخ‌اش می‌ترسیدم. درعوض، تنهایش گذاشتم و به پخت و پز و دوخت و دوز و آواز خوانی پرداختم بلکه زمان تمام این فکرهای مربوط به چرخ ریسک ها را از ذهنش پاک کند. میگن که زمان این قدرت رو داره. روی گذرِ زمان حساب باز کرده بودم.

دخترم به یک پرنده تبدیل شده بود. شبانه. بدون کوچکترین نشانی پر کشیده بود. زمان، هیچ چیز را درمان نکرد. سپس من به دنبالش روانه شدم. اما من یک گربه ام. درون خانه‌ام هستم، در امنیت، روی لبه‌ی داخلی پنجره لمیده‌ام. پنجه ام، رقصِ چرخ ریسک را بر لبه‌ی بیرونیِ پنجره نوازش می‌کند.برگ های پاییزی در زمینه ی پنجره، سراسیمه چرخ زنان‌ اند.

به دخترم بگویید اینجایم. لطفاً بگویید به دیدارم بيايد. اینجا، بر لبه یِ پنجره. اگر خودش نمی‌خواهد، لازم نیست برایم آواز بخواند. با دیدن سمفونیِ بال زدن‌هایش خواهم‌اش شناخت. یک مادر، همواره فرزندش را می شناسد. چشم انتظار خواهم ماند.

مترجم: مازیار ناصری 


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *