مجموعه داستان بعد از زلزله | هاروکی موراکامی

مجموعه داستان بعد از زلزله

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: علی حاجی قاسم

ناشر: نگاه

 

معرفی مجموعه داستان بعد از زلزله :

 

مجموعه داستان بعد از زلزله نوشته‌ی نویسنده‌ی ژاپنی، هاروکی موراکامی است؛ که در آن تاثیر زلزله‌ی سال ۱۹۹۵ شهر کوبه‌ی ژاپن، بر زندگی شخصیت‌هایی از کتاب، با وجود درگیر نبودن واقعی آنها با حادثه را روایت می‌کند. مترجم این کار علی حاجی قاسم بوده است و موسسه انتشارات نگاه آن را منتشر کرده است.

 

پاراگراف‌های منتخب مجموعه داستان بعد از زلزله : 

 

نامه‌ای که همسرش بعد از پنج روز از وقوع زلزله باقی گذاشت کاملا متفاوت بود. ” دیگه هرگز برنمی‌گردم.” او خیلی واضح توضیح داد که چرا دیگر نمی‌خواهد با او زندگی کند.
“مشکل این است که هرگز چیزی به من ندادی. یا دقیق‌تر بگم، چیزی در درونت نیست که بتونی به من بدی. تو خوب، مهربون و خوش‌تیپی، اما زندگی کردن با تو مثل زندگی کردن با توده‌ی هواست.”


هرگز نمی‌تونی از شّر خودت خلاص بشی، مهم نیست تا کجا می‌ری.


می‌دونی به چی فکر می‌کنم. تو باید شاد باشی و یاد بگیری که از زندگیت بیشتر لذت ببری. کمی فکر کن؛ ممکنه فردا زلزله بیاد، ممکنه موجودات فضایی بدزدنت، ممکنه خرسی تو رو بخوره. هیچ‌کس نمی‌دونه چه اتفاقی می‌افته.


من کاری به پنجاه هزار سال پیش، یا پنجاه هزار سال بعد از این ندارم. اصلا. هیچ. چیزی که مهمه حالاست.


جونکو در حضور آتش زیاد حرف نزد و حرکتی نکرد. شعله‌ها در سکوت همه چیز را پذیرفتند، حرف‌ها را شنیدند، منظور را فهمیدند و باور کردند و بخشیدند. او تصور کرد یک خانواده، خانواده‌ی واقعی، احتمالا چنین بود.


گاهی الهام برای چیز دیگری می‌آد‌. و چیزی که به جای اون قرار می‌گیره می‌تونه شدیدتر از واقعیت باشه. این ترسناک‌ترین موردی است که کسی چیزی بهش الهام می‌شه.


چیزی مثل روش زندگی هست که نحوه مُردن یک شخص رو نشون می‌ده.


می‌دونین، دکتر، من مجردم. هرگز ازدواج نکردم. ۳۳ سال در سایه‌ی مرد دیگری زندگی کردم. هر جا که می‌رفت دنبالش می‌رفتم، و هر کاری می‌کرد کمکش می‌کردم. در واقع بخشی از او بودم. وقتی برای مدتی این‌طور زندگی می‌کنین، به‌تدریج نمی‌تونین مسیر زندگی خودتونو دنبال کنین و نمی‌دونین که چرا می‌خواین ازش خلاص بشین.
او کمی صدای موسیقی را که تکنوازی قوی ساکسیفون بود بلند کرد.
“همین موسیقی را در نظر می‌گیریم. دقیقا یادم می‌آد که در این مورد به من گفت. “گوش کن، نیمیت. حرف‌های فی‌البداهه کلمن هاوکینز رو به دقت دنبال کن. او با استفاده از آن چیزی می‌خواد به ما بگه. خوب توجه کن. او داستان روحیه آزادی رو به ما می‌گه که هر کاری از دستش بربیاد انجام می‌ده تا از درونش فرار کنه. تقریبا همون روحیه درون من و توست.” بارها و بارها به یک موسیقی گوش دادم و یاد گرفتم که به دقت بشنوم و به صدای روحیه گوش بدم. اما هنوز نمی‌تونم مطمئن باشم که آیا واقعا با گوش‌های خودم شنیدم. وقتی برای مدتی با شخصی هستین و دائم اوامرشو اطاعت می‌کنین، تا اندازه‌ای با او یکی می‌شین، مثل یک زن و شوهر. منظورمو متوجه می‌شین، دکتر؟”


از حالا به بعد کم کم خودتونو آماده کنین که با مرگ روبرو بشین. اگر تمام انرژی آینده‌تونو وقف زندگی کنین، نمی‌تونین خوب از دنیا برین. زندگی و مرگ تا حدی ارزش یکسانی دارن.


محل دقیق میدون جنگ ما اونجایی‌ست که پیروزی و شکستمونو تجربه می‌کنیم.


دلیلی نداره چیزی رو که با چشمت می‌بینی واقعی باشه. دشمن من در میان چیزهای دیگری‌ست، من و درونم. درون من خودِ من نیست. مغزم مغشوشه.


درک چیزی و شکل دادن به اونی که با چشم‌های خودت می‌تونی ببینی دو چیز کاملا متفاوتن. اگر می‌تونستی هر دو را به‌خوبی و مساوی انجام بدی، زندگی آسون‌تر می‌شد.


او در انتخاب دوست مناسب استعداد خوبی داشت. اما کافی نبود. یافتن کسی برای دوستی طولانی در زندگی‌اش با پیدا کردن دوست دو مساله کاملا متفاوت بود.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *