سرسپرده | راضیه رضوی

خسته شدم از این دعوای همیشگی، باز برادرم سرش را برداشته و استفاده می‌کند! پدر راست می‌گوید؛ هم سن و سالان برادرم همه سرهایشان تازه است اما سرِ او از هر سری که دیده‌ام کهنه‌تر شده. خب پدر حق دارد ناراحت باشد. هفته‌ی پیش به‌خاطر همین سر داغانش از مصاحبه‌ی کاری رد شد. معلوم است دیگر، کسی که به سر خودش رحم نمی‌کند چطور می‌تواند به مردمش خدمت کند؟ اما او گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست؛ باز سرش را برداشت و رفت. شب که برگشت سرش را از زیر بغلش درآورد و داد به پدر! می‌دانستم به دیدار همان دختری که دلداده‌اش شده رفته است. می‌گفت برای اولین بار قرار بوده سر همدیگر را ببینند. سر دختر زیبا و بکر بوده اما همین که سر او را می‌بیند با عصبانیت بلند می‌شود و از این که دلش را به یک معتاد مفنگی خوش کرده ابراز تاسف می‌کند. حالا برادرم تصمیمش را گرفته، قرار است به این دعواهای همیشگی خاتمه بدهد، می‌خواهد سرش را ترک کند.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *