داستانک رویا | الهام فرج اللهی

اسب جلویی چرخ و فلک گفت:”من امشب از اینجا می رم!”

بقیه اسب ها گفتند::می ری؟ کجا؟ اگه بری چرخ و فلک از هم می پاشه. ”
اسب جلویی گفت:”می رم دنبال رویاهام. ”
بقیه اسب ها گفتند:”رویا؟! چی هست؟ ”
اسب جلویی گفت:”رویا همون چیزیه که بخاطرش زندگی می کنین و حتی می میرین… ”
یکی از اسب ها گفت:”واااای! چه قشنگ! منم می خوام یه رویا داشته باشم.”
اسب جلویی گفت:”دیگه نمی خوام دور خودم بچرخم.از این سر گیجه خسته شدم.می خوام برم یه جای دور.جایی که برای خودم زندگی کنم. “
یکی دیگر از اسب ها گفت :”آره! خودشه! منم میام. ”
بقیه گفتند :”آره ما هم میایم. ”
اسب جلویی زنجیر را پاره کرد و از چرخ و فلک پایین پرید. فردا صبح در یک جای دور یک گله اسب شاد می دویدند و به رویاهایشان فکر می کردند..

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام