رمان پاییز فصل آخر سال است | نسیم مرعشی

رمان پاییز فصل آخر سال است

نویسنده: نسیم مرعشی

ناشر : چشمه

معرفی  و خلاصه‌ی رمان پاییز فصل آخر سال است :

 

رمان پاییز فصل آخر سال است از حال و هوای زنانی می‌گوید که در دوراهی‌های زندگی دست و پا می‌زنند و به دنبال راهی برای خلاصی از گذشته و آینده، دوباره شاد زیستن یا کنار گذاشتن رویاها و با واقعیت زندگی ‌کردن هستند.رمان پاییز فصل آخر سال است به دو بخش تابستان و پاییز تقسیم شده که هر کدامشان سه داستان از سه زن به نام‌های لیلی، شبانه و روجا را روایت می‌کنند که از دغدغه‌های متفاوت خود می‌گویند. این داستان‌ها «تکه‌ها»یی از رمان تلقی می‌شوند.رمان پاییز فصل آخر سال است از آدم‌هایی می‌گوید که انتخاب‌ نمی‌کنند، بلکه به موقعیت‌هایی که آن‌ها را انتخاب می‌کند، تن می‌دهند؛ همان‌طور که برای لیلا انتخاب می‌شود که از همسرش میثاق ـ که قصد مهاجرت دارد ـ جدا شود. برای روجا که موفق به گرفتن ویزا نمی‌شود، ماندن انتخاب می‌شود که با ارسلان باشد؛ به دلیل این‌که راه دیگری برای بهتر زندگی کردن سراغ ندارد.هر فصل رمان پاییز فصل آخر سال است با راوی اول‌شخص روایت می‌شود. در بخش تابستان، سه راوی به روایت ساعت‌های مختلف یک شبانه‌روز می‌پردازند. هر یک از شخصیت‌ها در روایت خود، در تقاطع زمانی مشخصی به دو شخصیت دیگر برخورد می‌کنند و البته به لحاظ روایی، مستقل و خودبسنده نیز هست.مخاطب با استفاده از خرده‌روایت‌هایی که از طریق گذشته‌نگر‌ی‌‌های پی‌در‌پی ساخته می‌شود، با گذشته شخصیت‌ها آشنا می‌شود. در همین حال، رویدادهای ناگوار ایجادشده در یک جامعه، به‌ عنوان عاملی در تغییر دادن شرایط زندگی در زمینه‌های شغلی، اجتماعی، عاطفی، اقتصادی و به دنبال آن، ایجاد مقوله مهاجرت و آسیب‌های آن، مسئله اصلی رمان است.رمان پاییز فصل آخر سال است از مبارزه همیشگی آدم‌ها می‌گوید؛ با وابستگی‌ها و ریشه‌ها، با ترس‌ها و تردیدها، تردیدهای بین ماندن و رفتن، بین رضایت و قناعت؛ آدم‌هایی که رویاهایشان را در یک عصر دلگیر پاییزی به واقعیت می‌بازند، پاییزی که فصل آخر سال می‌شود، یا هر فصل دیگری که رویاها در آن پایان بگیرد.( منبع )

پاراگراف‌های منتخب رمان پاییز آخرین فصل سال است :

فکر زندگی بی‌خنده و بی‌ آرزو، تکه تکه ام می‌کند.


این موقعیت‌های نفرت‌انگیز زندگی من کی قرار است تمام شوند؟ تصمیم‌های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دو راهی‌هایی که انتهای هر کدامشان یک شهر سوخته‌ست. راه محکوم به شکست باید تنها راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه وسوسه‌ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزانتر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه.


خوبی چت همین است. هروقت بخواهی، ‌چیزی می‌گویی و هروقت نمی‌خواهی، نمی‌گویی و بدون خداحافظی گم می‌شوی. می‌توانی با بغض بخندی و هیچکس نفهمد داری گریه می‌کنی. می‌توانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دستهایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است. می‌توانی پشت کامپیوتر بنشینی و خاموش شوی. در یک لحظه اسمت لای اسم آدمها گم شود و هیچکس نگرانت نشود.


معمولی بودن بد نیست، خوب است. اصلا همین خوب است که روزهایش شبیه هم است. می‌دانی فردا کجاست و پس فردا و ده سال دیگر. کتاب نمی‌خواند، اما به جایش پاهاش روی زمین است. نمی‌رود از پیشت.


دیگر بزرگ شده‌ایم شبانه. دوره‌ی آرزوهای بزرگ و شادی‌های عجیب و غریبمان گذشته. به نظرت زندگی باید چطور باشد؟ همه‌اش یک مشت چیز کوچک معمولی است. اگر قرار باشد خوشحال باشیم باید با همین‌ها خوشحال باشیم.


آدم همیشه توی ابرها زندگی نمی‌کند. کم کم می‌آید پایین و آنوقت تنهایی از همه چیز سختتر می‌شود. می‌فهمی؟


ما دخترهای ناقص الخلقه‌ای هستیم شبانه. از زندگی مادرهایمان درآمده‌ایم و به زندگی دخترهایمان نرسیده‌ایم. قلبمان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هرکدام آنقدر ما را از دو طرف می‌کشند تا دو تکه می‌شویم.


نمیدانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟


مرد کرد ساعت فروشی کنار چهارراه ایستاده. دستش از مچ تا بازو پر از ساعتهای طلایی و نقره‌ای است. جور ترسناکی همه چیزش غریب است. کلاغه‌اش، شلوارش، شالی که به کمرش بسته و چشم هایش. چشمهایش از همه غریب‌تر است. اگر حرف بزند لابد لهجه‌اش هم غریب است. ویزایم را که بگیرم، همینقدر غریب می‌شوم در فرانسه. هرچقدر هم که لباسهای شیک بپوشم و موهایم را مدل آدری توتو کوتاه کنم و بی‌لهجه حرف بزنم، باز هم غریبم. مرد گوشه‌ی چهارراه ایستاده و جلو نمی‌آید.از جلوش رد می‌شوم. نمی‌آید به این خیابانها. مثل یک دکمه‌ی بنفش وسط یک پالتو قهوه‌ای، بی ربط است به همه چیز. بی ربط می‌شوم در خیابانهای تولوز. نمی‌آیند به من. جایی را در آنها پیدا نمی‌کنم که با دیدنش یاد چیزی بیفتم و گوشه‌ی لبهایم برود بالا. باید همه چیز را از اول بسازم. از روز تولد. زندگی‌ام آن‌جا از صفر کنتور می‌اندازد. بی هیچ خاطره‌ای.


نه قانع بودم نه راضی. همینش بد بود. نمی‌توانستم مثل شبانه بگویم درس نخواندی هم نخواندی. چه اشکالی دارد. یا مثلا بگویم همین‌جا هم درس بخوانی، چیزی نمی‌شود. قناعت حالم را به هم می‌زد. پیرم می‌کرد انگار. همیشه یک هیچ عقب بودم از خودم. باید می‌دویدم. باید به خودم گل می‌زدم.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE