رمان و نیچه گریه کرد | اروین د یالوم

رمان و نیچه گریه کرد

نویسنده: اروین د یالوم

مترجم: مهشید میر معزی

ناشر : نی 

معرفی و خلاصه رمان و نیچه گریه کرد :

به شخصه وقتی اسم نیچه رو در عنوان رمان و نیچه گریه کرد دیدم تصور ذهنیم این بود که باید با یک کتاب با مفاهیم عمیق فلسفی روبرو باشم ، گمانم این بود رمان و نیچه گریه کرد  زمان زیادی رو برای خوندن ازم میگیره. اما خوشبختانه اینطور نبود. یعنی وقتی همون صفحه اول،  نامه “لو سالومه” برای دکتر ” برویر” رو خوندم که ازش کمک خواسته بود تا آینده فلسفه آلمان رو نجات بده، موضوع رمان و نیچه گریه کرد برایم جالب شد. سالومه، یک دختر جوان و زیباست، با زیبایی غیرمعمول:پیشانی برجسته، چانه‌ی محکم و خوش تراش، چشمان آبی، گیسوانی روشن … زیبایی اساطیری همراه با جذابیت‌های زنانه و جسارت های مردانه که توجه دکتر برویر رو به خودش جلب میکنه. دکتر برویر یکی از بهترین دکترهاست ، پزشک خصوصی دانشمندان، هنرمندان و فلاسفه بزرگی در ایتالیا. که برای استراحت چند روزی با همسرش به ونیز رفته ، بیشتر به این دلیل که قصد داشته ذهنش رو از گذشته آزاد کنه. گذشته ای که در اون اسم  “برتا پاپنهایم” موج میزنه، زنی زیبا که از نوعی بیماری روحی رنج میبره ، زنی که از دید برویر، کودکیست که ناشیانه در قالب یک زن درامده و ذهن دکتر رو درگیر کرده. و حالا در این گیرو دار که برویر به ونیز رفته ، لو سالومه با قرار ملاقاتی غیر منتظره از اون درخواست کمک میکنه. کمکی غیرمستقیم برای فردی عجیب به نام«نیچه» و ازینجاست که کم کم داستان اصلی شروع میشه… ( منبع )

پاراگراف‌های منتخب رمان و نیچه گریه کرد

چقدر از زندگی‌ام را بدون نگاه کردن تلف کرده‌ام؟ یا بدون این‌که واقعا ببینم، تماشا کرده‌ام؟


ابتدا باید مرزها را دقیقا مشخص کرد. سپس باید یادگرفت که از دور به خویش نگاه کرد.


اگر دوستان همیشه این‌گونه با صداقت باهم صحبت می‌کردند، زندگی بسیار پربارتر و واقعی‌تر می‌شد.


نگهبانی از امید در تمام مسائل مهم است.


انسان‌ها به تعالیم سخت نیاز دارند، زیرا زندگی و حتی مرگ سخت است.


باید مخزنی از افکار پیچیده در مغز وجود داشته باشد که خارج از خودآگاه، اما همیشه در دسترس و آماده است که هر زمان برای رسیدن به طرف صحنه‌ی اندیشیدن آگاهانه حرکت کند.


آدم چگونه می‌تواند به خودش دروغ بگوید؟ در این حالت چه کسی دروغگو و چه کسی گول‌خورده است؟


عمیق‌یافتن همه‌ی چیزها خصوصیتی ناراحت‌کننده است، زیرا باعث می‌شود که آدم دائما به چشمانش فشار بیاورد و در خاتمه بیشتر از آن‌ چیزی که می‌خواست پیدا کند.


ما از کسانی‌که اسرارمان را می‌بینند و ما را به هنگام احساسات لطیف غافلگیر می‌کنند، احساس تنفر می‌کنیم. چیزی که در این لحظه نیاز داریم، همدردی نیست، بلکه فرصتی است که کنترل احساساتمان را به‌دست‌آوریم.


انسان برای یافتن واقعیت، باید کاملا با خود آشنا شود. و برای این کار باید زاویه‌ی دید همیشگی، قرن و سرزمین خود را کنار بگذارد تا بعد خود را از دور بررسی کند.


طعم تلخ مرگ روی لب‌هایم، دورنمایی را برایم گشود که شجاعت پیدا کردم، شجاعتِ این‌که خودم باشم؛ این همان مسئله‌ی عمده و اساسی است.


روح مثل یک واحد کار نمی‌کند؛ بخش‌های خودآگاه ما قادرند، بدون وابستگی به یکدیگر فعال شوند. شاید من و جسم من، به اصطلاح پشت سر خودآگاهم، با هم تبانی کرده‌اند. شاید بدانید که ناخودآگاه یا خودآگاه علاقه‌ی خاصی به راه‌های تنگ و پنهان دارند.


کسی که می‌خواهد عقاید و رفتار انسان‌ها را درک کند، باید تمام سنت‌ها، اوهام و مذهب را دور بریزد. بعد اجازه دارد بدون این شرایط، به سراغ تحقیق درمورد انسانیت برود.


هرگز هیچ‌کس، کاری را کاملا به‌خاطر دیگری انجام نمی‌دهد. تمام کارها متوجه جهت خود آدم است، تمام خدمات برای خود و تمام عشق‌ها، عشق به خود است.


آدم درنهایت، عاشق آرزوها و اشتیاق‌های خود است.


معمولا هنگام خداحافظی طوری وانمود می‌کنند که گویی ملاقات دیگری در کار است؛ “به امید دیدار”. عجله دارند که دیداری مجدد را طراحی کنند و بیش از آن عجله دارند که هرچه زودتر آن‌را فراموش کنند. من این کار را نمی‌کنم. برای واقعیت ارزش قائلم و کتمان نمی‌کنم که احتمالا دیگر هرگز یکدیگر را نخواهیم دید.


افسردگی‌ بهایی است که آدم برای شناخت خود می‌پردازد. هرچه عمیق‌تر به زندگی بنگری، همان مقدار هم عمیق‌تر رنج می‌کشی.


من به قدرت درمانی گفتگوها معتقدم.


آدم در چهل سالگی زندگی را طوری می‌بیند که در بیست‌و‌پنج سالگی اصلا تصوری از آن ندارد.


در‌واقع هیچ‌کس نمی‌تواند به دیگری کمک کند؛ همیشه باید قدرت داشت و به خود کمک کرد.


تصمیم گرفتم که قبل از همه شما را با تمام فلسفه‌ی خود آشنا کنم. آه نمی‌دانید چه تصمیمی بود. گمان می‌کردم نمی‌توان هدیه‌ای بزرگ‌تر از این به کسی داد.


و رویاها ملکه‌هایی اسرارآمیزند که می‌خواهند معمای‌شان حل‌شود.


من آدم‌های زیادی را دیده‌ام که از خودشان متنفرند و با مطبوع جلوه‌دادن خود در نظر دیگران آن را جبران می‌کنند. فقط در این‌صورت می‌توانند نسبت به خود مهربان باشند اما این راه غلط و مستلزم تحقیرشدن در برابر دیگران است. وظیفه‌ی شما این است که نسبت به خود خیراندیش و ملایم باشید، نه این که به دنبال راه و وسایلی باشید که مهربانی مرا بطلبید.


شوق حتی اگر براساس میل باشد، همان تسلط است. “عاشق” آن کسی نیست که “عشق می‌ورزد”، برعکس او تمایل به تسلط و مالکیتِ صرفِ معشوق دارد. آرزو دارد تمام دنیا را از یک کالای خوب محروم کند. او برای ذخیره‌ی طلایی خویش یک اژدهای خودخواه است! نه تنها دنیا را دوست ندارد، بلکه تمام موجودات زنده برای او چیزی نیستند.


دو نحوه‌ی زندگی وجود دارد: گروهی دنبال آرامش روح و خوشبختی‌اند. آن‌ها معتقدند و مجبورند به این عقیده‌ی خود متکی باشند و گروه دیگری دنبال واقعیت می‌گردند. این‌ها از آرامش روحی بی‌نیاز هستند و باید زندگی خود را وقف جستجو برای شناخت کنند.


باید یادبگیرید که زندگی خود را بپذیرید و شجاعت داشته‌باشید که بگویید: “من این‌طور می‌خواستم” خواست، علامت مشخصه‌ی انسان‌ها برای کنترل بر روی خود و قدرت است.


انسان باید خروشی در خود داشته‌باشد تا بتواند یک ستاره‌ی رقصنده خلق کند.


می‌دانم که مفتون یک انسان بودن یعنی چه. کسی که آدم به‌اندازه‌ای که دوستش دارد از او متنفر است.


زندگی امتحانی بدون جواب‌های صحیح است.


اگر آدم پژواک باشد، بی‌اختیار صدایش بلندتر می‌شود.


انسان در درجه‌ی اول اشتیاق خود را دوست دارد، بعد شخصی را که مشتاق اوست.


کسی چه می‌داند که یک زندگی امن واقعا خطرناک و مرگ‌بار نباشد.


آدم با شهرت بد، بهتر از وجدان ناراحت خود کنار می‌آید.


کسی‌که به‌موقع و کامل زندگی کند، وحشتی از مرگ نخواهد داشت. کسی که هرگز به‌موقع زندگی نکند، قادر نخواهد بود به‌موقع بمیرد. پیروز و کامل زندگی کن! اگر آدم زندگی کرده باشد، اگر کامل زندگی کرده باشد، از مرگ وحشتی نخواهد داشت! اگر به‌موقع زندگی نکند، نمی‌تواند به‌موقع هم بمیرد.


زمان، جاودانگی می‌خواهد. زمان همه‌چیز را می‌بلعد و چیزی را پس نمی‌دهد.


هرگز نباید به‌خاطر وعده‌های پوچ یک زندگی دیگر در آینده، زندگی کرد یا زندگی را خراب کرد. تنها این زندگی و این لحظه ابدی است.


برای ناراحتی‌های دوستت یک آرامگاه و در عین حال تخت سختی باش.


تنهایی فقط در درون تنهایی وجود دارد؛ به محض این‌که تقسیم شد، از بین می‌رود.


انسان برای این‌که بتواند چیزی والاتر از خود بسازد، باید ابتدا خود را ساخته باشد. در غیر این‌صورت فرزندانی با تمایلات نفسانی بار می‌آورد تا تنهایی یا خلا اطراف خود را پرکند. وظیفه‌ی شما به‌عنوان پدر این نیست که یک یوزف دیگر مثل خودتان بسازید، بلکه باید چیزی والاتر، پرورش‌دهنده‌ و زارع آینده خلق کنید.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *