رمان والس خداحافظی | میلان کوندرا

رمان والس خداحافظی

نوبسنده : میلان کوندرا 

مترجم : عباس پژمان 

ناشر : انتشارات هاشمی

 

معرفی و خلاصه رمان والس خداحافظی :

 

رمان والس خداحافظی در نظر بسیاری از منتقدان آثار میلان کوندرا، نویسنده‌ی برجسته‌ی چک، تیره ترین رمان اوست؛ چرا که نشانه هایی از تجربه‌ای به مراتب نزدیک تر و ویرانگرتر از دوران استالینی، یعنی بهار پراگ همراه دارد.داستان در فضایی کافکایی، در محیط بسته و خفقان آور یک استراحتگاه اتفاق می‌افتد و همچون محاکمه‌ی کافکا با اتهامی نامعلوم آغاز می‌شود و پس از یک سلسله ماجراهای عجیب و غریب، خیلی سریع و طی پنج روز، که پنج فصل داستان را تشکیل می‌دهند، به یک احساس گناه می انجامد.رمان والس خداحافظی ، مهمانی مسخ شدگان است؛ مهمانی ارزش از دست دادگان. دکور مهمانی فضای بخارآلود و خفقان آور حمام آب معدنی است. سیاهی لشکرها زنان عقیم اند.روی این صحنه‌ی مهمانی همه از جانیان وحشت دارند. تنها کار لازم برای شان دور کردن آنها از قلمرو امن خود است و در این راه آن قدر می‌کوشند که خود به جنایتکار تبدیل می شوند. اما زن‌های استخر آب گرم مظهر زنانگی جاودانی، مظهر زایش، تیمار کردن، شکوفا شدن و پژمردن نیز هستند.رمان والس خداحافظی برمحور تولید مثل می گردد؛ این مظهر دوام و بقای زندگی. قهرمانان داستان همگی به نوعی وارد مبحث تولید مثل می‌شوند و طی گفتگوهای شان از نقطه نظر خودشناسی، انسان شناسی و جامعه شناسی خیلی  از امور را به زیر سوال می‌برند. هنر کوندرا در رمان والس خداحافظی  این است که قهرمانان رمان والس خداحافظی را آن چنان تصویر می کند که در پایان کتاب همه ی آنها با وجود قرارداشتن در میان همین دو گرایش متضاد، نهایتا به فهم و درکی مشترک می رسند. ( منبع )

 

پاراگراف‌های منتخب رمان والس خداحافظی : 

 

اينجا مردم قدرِ صبح را نمى‌دانند. با بيدار باشِ زنگِ ساعت كه همچون تيشه‌اى خوابشان را قطع مى‌كند، به طرزِ خَشِنى از خواب بر مى‌خيزند و بلافاصله خود را به دستِ تعجيلى شوم می‌سپارند.مى‌توانى به من بگويى روزى كه با چنين عملِ خشنى شروع شود چگونه روزى خواهد بود؟باور كن همين صبح هاست كه خلق و خوى آدم را تعيين مى‌كند.


بچه دار شدن یعنی همرنگ جماعت شدن. اگر من بچه ای داشته باشم مثل این است که می گویم: من به دنیا آمدم، مزه زندگی را چشیدم و این قدر خوب است که ارزش تکثیر دارد….!


عشق اگر عشق بزرگی باشد نمی گذارد ما بدنبال الواطی برویم.


او هم می توانست با دیگران همان کار را بکند که آنها با او کردند. تو این دنیا یکنفر هم نیست که نتواند با خیال تقریبا آسوده ای هم‌نوعش را پای دار بفرستد. من که شخصا تا حالا همچون کسی ندیده ام. اگر روزی انسانها ازاین نظر تغییری بکنند، خصلت اصلی انسانی‌شان را از دست می‌دهند. آنوقت دیگر انسان نخواهد بود بلکه یک نوع موجود دیگر خواهندشد.


زمان، وقتی حسادت سوارش بشود، حسابش از دست آدم در می‌رود. حسادت حتی کاملتر از کار فکری سخت ذهن را در تسخیر خود درمی‌آورد. به طوریکه ذهن یک لحظه استراحت ندارد. هرکس گرفتار حسادت شود خستگی از یادش می‌رود.


حسد مثل دندان‌درد بدی است. آدم وقتی حسود است هیچ کاری نمی‌تواند بکند. حتی نمی تواند بنشیند. فقط می تواند برود و بیاید. از یک نقطه به نقطه ی دیگر.


اکثر مردم در محیط آرامی بسر می برند که محدود به خانه و محل کارشان است. در سرزمین دنجی زندگی می‌کنند که در آنسوی خیر و شر واقع شده است. اینها واقعا وحشت می‌کنند وقتی می‌بینند کسی آدم می‌کشد. اما فقط کافی است از آن سرزمین آرام خارجشان کنی تا خودشان آدم‌کش بشوند، بدون اینکه بدانند چرا اینطور شد. امتحان ها و وسوسه هایی هست که بشر فقط در فواصل تاریخی طولانی در معرض آنها قرار می گیرد. و هیچکس هم در برابرش مقاومت نمی‌کند. اما صحبت کردن از آن هیچ فایده‌ای ندارد.


می خواهم تلخ‌ترین کشف زندگی ام را برایت بگویم: قربانیان بهتر از جلادان نبودند.


آدم های خلاق وقتی که موفق می‌شوند خلاقیتشان را به مردم ثابت کنند زندگی خیلی زیبایی دارند.


لااقل از یک چیز باید مطمئن باشی: اینکه اختیار مرگت دست خودت است و می توانی ساعت و وسیله اش را انتخاب کنی. اگر این اطمینان را داشتی خیلی چیزها را می توانی تحمل کنی. چرا که می‌دانی هر وقت خواستی می‌توانی ازشان خلاص شوی.


تو این مملکت آدم هیچ وقت نمی داند کی به این جور چیزها احتیاج پیدا می‌کند. از این که بگذریم، این برای من یک مساله ی اخلاقی ست. هر مرد باید در روز تکلیفش زهر دریافت کند. باید مراسم باشکوهی به این مناسبت برپاشود. نه برای اینکه به خودکشی ترغیبش کنند، بلکه برعکس، برای اینکه او با اطمینان و آرامش بیشتری زندگی کند. درحالتی زندگی کند که می‌داند اختیار مرگ و زندگی اش دست خودش است.


من که فکر نمی‌کنم آدم بدون اینکه بار این تعهد _ ماندن در وطن با هر شرایطی _را از پشتش بیندازد بتواند بگوید آزاد هستم. مثل این‌ است که جایی که درخت نمی تواند تویش قد بکشد می‌تواند خانه‌ی درخت باشد. درخت آنجا در خانه اش است که توش خاک تازه پیدا می‌کند.


چه چیزی اینها را به کارهای شومشان وامی داشت؟ بدذاتی؟ بدون شک. اما آرزوی نظم هم بود. چون آرزوی نظم برای این است که دنیای انسان به یک حکومت غیرانسانی تبدیل شود، دنیایی که درآن هرچیزی خارج از اراده ی شخص پیش می رود و عمل می‌کند. آرزوی نظم آرزوی مرگ هم هست، برای اینکه زندگی یعنی نقض دائمی نظم. اینرا برعکس هم می‌توان کرد، آرزوی نظم چیز پسندیده ای است که بهانه ای می‌شود تا انسانیکه از انسان دیگر متنفر است علیه او خشونت به‌خرج دهد.


زمانه طوری شده که جلاد به یک شخصیت نزدیک و خودی تبدیل شده است، اما قربانی چیزی در خود دارد که بوی اشرافیت می‌دهد. روح دسته جمعی، که قبلا با قربانیان بدبخت همدردی می‌کرد، امروزه با نکبت های جلاد احساس همانندی می‌کند. چرا که در شکار انسان درعصر ما ممتازها را شکار می‌کنند: آنهایی که کتاب می‌خوانند یا سگی دارند.


فراموش نکن نه فقط سقراط زشت بود، بلکه بسیاری از عشاق مشهور، هیچ نشانی از کمال جسمانی نداشتند. نژادپرستی به‌خاطر زیبایی تقریبا همیشه علامتی از بی‌تجربگی است. آنهایی که به حد کافی در دنیای لذت‌های عشق رسوخ نکرده اند درباره ی زن‌ها فقط از روی چیزهایی قضاوت می کنند که می‌بینند. اما کسی که زن را واقعا بشناسد می داند که زن چه چیزهایی می‌تواند به ما عطا کند که چشم فقط جزء ناچیزی از آن را می‌بیند. وقتی خدا بشر را دعوت به تولیدمثل کرد، همانقدر که بیاد زیباها بود به یاد زشت ها هم بود.


مادر بودن زن آخرین و بزرگترین تابوست، و سخت ترین مصیبت ها را در خودش دارد. هیچ رابطه‌ای محکمتراز آن رابطه نیست که مادر را به فرزندش زنجیر می کند. این رابطه برای همیشه روح کودک را مثله می‌کند، و برای مادر، وقتی که بچه‌اش بزرگ شد، بی رحم ترین دردهای عشق را آماده می‌سازد. من می‌گویم مادرشدن مصیبت است، و نمی‌خواهم درایجاد آن سهیم باشم.


انسان فقط آرزوی بقای نسل هدایتش می‌کند، آخرسر دراین زمین کوچکش خفه خواهدشد.اما تبلیغات تولید مثل همچنان آسیابش را خواهد چرخاند، و مردم از دیدن زنی که بچه اش را شیر می‌دهد، یا شیرخواری که سگرمه‌هایش تو هم است، از شدت احساس اشک خواهند ریخت.


سیاست آن کف کثیف است که روی آب رودخانه است. در صورتی که زندگی رود درجاهای خیلی عمیقش می‌گذرد.


اگر چیزی درانسان هست که من شدیدا ازش بدم می‌آید، این است که ببینم قساوت و پستی و حماقتش نقاب تغزل بر صورت می‌زند. او تو را پای مرگ می‌فرستد و این برایش یک ژست احساسی می‌شود که از عشق زخم خورده سرزده. و تو، به‌خاطر یک زن کوته بین، رفته ای روی سکوی اعدام، با این احساس که در تراژدی ای که شکسپیر برایت نوشته است نقش بازی می‌کنی.


فقط یک چیز لازم است تا زندگی به زحمت زیستن بیرزد: همدیگر را دوست بدارید.


امروز برای اولین بار احساس کرد چیزی از پیری در ژاکوب هست. طرز رفتارش با الگا بوی آن کپکی را می‌داد که یک دختر جوان در مردهای بزرگتر از خودش می‌شنود.


آقایان پیر عادت دارند از رنج های گذشته‌شان لاف بزنند، و از آنها موزه ای بسازند و دیگران را به آنجا دعوت کنند(آه، که این موزه های غم انگیز چقدر کم بازدید کننده دارند!)


تو می گویی برترین لذت برای آدم چیست؟ می‌توانی فکر هم بکنی. اما اشتباه خواهی گفت. برای اینکه به اندازه کافی صادق نیستی. این سرزنش نیست، چرا که لازمه‌ی صداقت این است که خودت را بشناسی، و این شناخت باافزایش سن حاصل می‌شود. اما دختری مثل تو، که از جوانی می‌درخشد، چطور می‌تواند صادق باشد؟ او نمی تواند صادق باشد برای اینکه حتی نمی‌داند چه چیزی در خودش دارد. اما اگر می‌دانست او هم با من می گفت بزرگترین لذت این است که ستایشت کنند.


این حرص وحشتناک تحسین شدن هیچ چیز خنده داری در خودش ندارد. کسی که دلش می‌خواهد مورد تحسین واقع شود وابسته‌ی امثال خودش است، نمی‌تواند از آنها دل بکند، نمی‌تواند بدون آنها زندگی کند.


من زندگی راحتی نداشته‌ام. چندبار چشمم به چشم های مرگ افتاده است. اما یک چیز هست که خدا درمورد آن با سخاوتمندی با من رفتار کرده است. زن های زیادی در زندگی ام بوده اند و دوستم داشته اند.


هرکس که یک ذره باهوش به دنیا بیاید اولین چیز این است که خودش را در تبعید مطلق احساس خواهد کرد.


قطعا خیلی سخت است که مردم را مجبور کنی تا بخاطر نسل‌های آینده باهم رابطه‌ی جنسی برقرار کنند. اما صحبت سر این نیست. در قرن ما باید راه‌های دیگر هم باشد تا مشکل تولید منطقی اطفال حل شود. همیشه که نمی‌شود عشق و تولیدمثل را با هم قاتی کرد.


نمی توانم مملکتم را محکوم کنم. اول باید خودم را محکوم کنم. چه کسی ازما تاحالا کاری کرده که این مملکت بهترشود؟


بی‌شرمی‌های آشکارشان دقیقا به این علت بود که مطمئن بودند دیگر هیچ زیبایی‌ای ندارند. وجودشان لبریز از کینه‌ی زیبایی زن بود و دلشان می‌خواست آبروی آنرا ببرند و مضحکه‌اش کنند. می‌خواستند ازش انتقام بگیرند و با زشتی های جسمشان عظمت زیبایی زن را منهدم کنند، چرا که می‌دانستند که جسم ها، چه زیبا باشند چه زشت، درنهایت مثل همند، و زشت سایه اش را بر زیبا می‌افکند، و زیرگوش انسان می‌گوید: نگاه کن، اینست حقیقت این جسمی که تو را مسحور کرده! نگاه کن، این همان چیزی است که تو دیوانه وار ستایشش می کنی.


این زن‌های توی حوض دقیقا چیزهایی از زنانگی را به نمایش می‌گذاشتند که جهانی است:زاییدن،شیر دادن، تحلیل رفتن دائمی، خندیدن به آن لحظه ی زودگذری که زن فکر می‌کند دوستش دارند و احساس می‌کند موقعیت بی‌نظیری دارد.زنی که مطمئن باشد موقعیت ممتازی دارد، امکان ندارد با زن‌هایی سازش کند که کفن سرنوشت جهانی‌شان را برتن دارند.


ژاکوب با خودش گفت در مملکت او هیچ چیز نه بهتر می‌شود نه بدتر، بلکه همه چیز همینجور مضحک‌تر می‌شود.


فرانتیسک جوان تر از روزناست. یعنی اینکه از بخت بدش خیلی جوان است. وقتی که پخته تر شد خواهد دید این چیزها پایدار نیست، و خواهددید که پشت افق یک زن افق زن های دیگری گشوده می شود. مشکل فرانتیسک فقط اینست که نمی داند زمان یعنی چه. از بچگی در دنیایی زندگی می کند که همانطور هست که بود، در یک جور ابدیت راکد زندگی می‌کند.


زن بور ناخودآگاهانه از موهایش پیروی می‌کند. به خصوص اگر این زن موبور، سبزه‌ای باشد که موهایش را رنگ کرده باشد. او می‌خواهد به رنگ مویش وفادار باشد و مثل موجودی زودشکن، عروسکی جلف، موجودی که شیفته‌ی ظاهر خویش است، رفتار می‌کند و چنین موجودی طالب ناز و نوازش و خدمت است. طالب احترام و تعریف و تمجید است، خودش به تنهایی قادر به هیچ کاری نیست، از بیرون همه نزاکت است و از درون همه بی‌نزاکتی است. اگر موی سیاه در تمام دنیا مد می‌شد، زندگی به مراتب بهتر می‌گردید، و این سودمندترین اصلاح اجتماعی‌ای می شد که تا به حال به دست آمده است.


چیزهای ساده‌ای دراین دنیا هست که نه توضیحی دارند نه انگیزه ای، و دلیل بودنشان در خودشان است.


دراین دنیا هیچ چیز دوام نمی‌آورد.از عقب موج‌های ضعیف شونده‌ی آرامش،صدای ناگوار افسوس بلند می‌شد.


من از نتایج شما تعجب نمی‌کنم. چون نمی‌توانید قاتل را پیدا کنید، لازم است کسی را پیدا کنید که جنایت را بگردن بگیرد. این از رازهای عجیب زندگی است، اینکه بی‌گناهان باید تقاص مجرمان را پس بدهند.


عدالت هیچ چیز ندارد که برای ما جالب باشد. عدالت یک چیز انسانی نیست. یک عدالت هست که مال قوانین کور و بیرحم است، و شاید یک عدالت دیگر هم هست، یک عدالت برتر، اما این برای من قابل درک نیست. من همیشه احساس کرده‌ام که دراین دنیا خارج از عدالت زندگی می‌کنم.


مسئله این نبود که زن های زیبا در زندگی اش نداشت، بلکه این بود که زیبایی آنها همیشه برای او یک چیز فرعی بود. چیزیکه او را به‌طرف زنها سوق می‌داد، آرزوی انتقام بود، غمگینی و ناخرسندی بود، یا حتی ترحم و دلسوزی بود، دنیای زن برای او با فاجعه‌ی تلخی عجین بود که او دراین مملکت درآن شرکت داشت، مملکتی که او در آن جلاد و قربانی بود، و درآن مبارزه خیلی کرده بود و معاشقه هیچ.


آن مرد گفت که همه ی زندگی‌اش را مثل کور بوده است، و حتی فکر نکرده بود چیزی به‌نام زیبایی هست. کامیلا درکش می کرد. چرا که برای او هم همینطور بود. او هم در کوری زندگی می‌کرد. او هم فقط یک نفر را می‌دید، که با نورافکن پرنور حسادت روشن بود. و اگر این نورافکن ناگهان خاموش می‌شد چه پیش می‌آمد؟ هزارها مرد در روشنایی گسترده‌ی روز سربر می‌آوردند، و مردی که او تا حالا خیال می‌کرد تنها مرد دنیاست یکی در میان هزاران می‌شد.


ژاکوب در دنیایی زندگی می‌کرد که آدمهایش زندگی دیگران را فدای عقیده‌ها می‌کنند. ژاکوب چهره‌ی این آدم‌ها را خوب می‌شناخت. چهره‌هایی که گاهی به‌طرز وقیحانه‌ای احمق هستند، گاهی به‌طرز غم‌انگیزی حقیر،و از روی معذوریت، اما با توجهی بلیغ، حکمی را علیه همنوع خود صادر می‌کنند که می‌دانند چقدر ظالمانه است. ژاکوب می‌دانست که هر انسانی آرزوی مرگ انسان دیگر را دارد، و فقط دوچیز است که نمی‌گذارد او قتل کند: ترس از مجازات و مشکل فیزیکی اجرای قتل. ژاکوب می‌دانست اگر همه ی انسانها امکان آنرا داشتند که مخفیانه و از فاصله ی دور قتل کنند، بشریت در عرض چند دقیقه نابود می‌شد.


خودکشی بدتر از قتل است. قتل را آدم برای انتقام یا از روی طمع مرتکب می شود، اما طمع هم خودش صورت منحرفی از عشق به زندگی است. اما خودکشی کردن یعنی اینکه زندگی‌ات را،من باب تمسخر، جلو پای خدایان پرت کردن.


عالی‌ترین عظمت جان آن است که انسانها را دوست بداری حتی اگر قاتل باشند.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE