رمان نان و شراب | اینیاتسیو سیلونه

رمان نان و شراب

نویسنده:اینیاتسیو سیلونه

مترجم:محمد قاضی

ناشر: زرین

معرفی و خلاصه رمان نان و شراب :

رمان نان و شراب، داستان ایثار است. مذهب است که در بطن سوسیالیسم، و هر چند که قهرمان رمان نان و شراب ضد مذهب می‌نماید اما خود به نوعی، جوهره‌ای از حقیقت مسیح را دارد و این یکی از ریشه‌های ناب و کلاسیک سیلونه است که هر اصالتی را در بطن هر مذهب و هر مکتب سیاسی ارج می‌نهد، سیلونه در قسمتی از رمان نان و شراب به این مهم اشاره می‌کند و می‌گوید “در همهٔ ادوار و در لوای انواع حکومت‌ها، بالاترین کار روح این است که خود را نثار کند تا خود را بجوید. خود را فنا کند تا خود را بازیابد. انسان به جز آنچه می‌دهد ندارد. رمان نان و شراب تحلیل ژرف کاوانه سیاست جاری است و زندگی توده‌ها در رابطه با این سیاست، تحلیل این تثلیث قدرت: سوسیالیسم – فاشیسم – و کلیسا است، سراسر رمان نان و شراب حاوی طنزی هوشیارانه و زیرکانه است. به خوبی از عهده نشان دادن خُرافه، جهل، و تعصّب مذهبی برآمده است، آن فسادی را که تا عمق استخوانشان ریشه دوانده شکافته است و در ترسیم ایتالیای جهل زده، تاریک و بی فرهنگ که در آن فاجعه یک روشنفکر – مبارز با تمامی ابعاد فساد آن است موافق آمده است، ایتالیایی که در آن جایی برای آزاد زیستن جز در خدمت به ظلم، حکومت و بانک نیست. کشوری که کلیسا در راس مخروط ستم آن قرار دارد و به تبلیغ مذهبی می‌پردازد که جز افیونی مخدر برای مردم نیست. مذهبی که واعظین رسمی آن خدمه مؤسسه دنیایی و سرگرم مشغله‌های دنیوی و طبقاتی هستند، از این روست که یک مبارز متعهد باید اقدام کند و برای جان به‌دربردن از این معرکه گورستانی شوم جان به مهلکه اندازد و نجات خویش را در قربانی کردن خویش بجوید. تمامی تأکید نویسنده بر مراسم عشای ربانی به همین خاطر است. آنجا که از جنگ سخن می‌گوید و آن را محکوم می‌شمارد طنزی سرشار دارد. اندیشه‌های «آکیل گریزپا» دربارهٔ بروز و علت جنگ ایتالیا با انگلستان اگر صد در صد منطقی نباشد و جز طنز به حساب نیاید، نود در صد معقول و عقلایی است و مگر جز این است که جنگ تجاوزگرانه همیشه به خاطر کسب منافع بیشتر رخ داده است؛ و این است طنز گزنده سیلونه که جای ستایش بسیار دارد و از واقعیت جدا نیست، زیرا آدم هوشیار از خود نمی‌پرسد در این طنز چه مقدار واقعیت است بلکه می‌خواهد بداند در هر واقعیت تا چه مقدار طنز نهفته است.( منبع )

پاراگراف‌های منتخب رمان نان و شراب :

تا وقتی که یک نهضت به نظام تبدیل نشده پویا است. آزادی‌خواه و گشاده‌رو است و همیشه برای شنیدنِ حقیقت گوش، حوصله، و حتی لبخند دارد. نهضت اگر خود انتقاد نکند (و این‌هم بخاطر آن است که در گرماگرم عمل نمی‌تواند خود را ببیند) انتقاد را می‌پذیرد. اما به‌مجرد آنکه میخ‌های قدرتِ خود را کوبید _و به‌مجرد آنکه تبدیل به یک نظام شد_ تمامی آن ویژگی‌ها را از دست می‌دهد. آنگاه به هر صدای مخالفی هرچند اتفاقی، تیر شلیک می‌کند.


زمانى بود كه راست‌گويی هم تاحدى پيشرفت داشت و كم‌وبیش قابلِ اغماض بود، اما امروز ديگر اصلاً بازار ندارد. پاپِ اعظم آن را يك كالاى روستایی و بدوى و بسيار پُرخرج مى‌داند، درصورتى كه دروغ و ريا كالايي است به نرمى مخمل و هميشه رايج و نه‌تنها ارزان، بلكه مفيد هم هست…!


_من نمی‌فهمم چرا پدرِ مقدس یک‌کلمه حرف صریح و روشن درباره‌ی این جنگ تازه که در آفریقا تدارک دیده می‌شود برزبان نمی‌آورد؟
_خواهر عزیزم، پدرِ مقدس خوب می‌داند که حرف زدن با دهانِ پُر به تندرستی زیان می‌رساند.


تعجب کردنِ تو چه‌ فایده‌ای دارد؟ شاید لازم نباشد منی که به کار سیاست علاقه ندارم به تو توضیح بدهم که لباس متحدالشکلِ تو برای بیچارگان و دهقانانِ فقیر و چوپانان چه معنایی دارد. اگر این‌ها وقتی یک افسر ارتش را در یک جاده‌ی پرت و دورافتاده می‌بینند، تو باید خیلی هم ممنون باشی که از این بدتر نمی‌کنند. روزی‌ که گوشِ کرهای مصلحتی باز شود و زبان لال‌های مصلحتی به سخن درآید، آن روز آغاز لحظه‌ی دردناکی خواهد بود.


_آدم آنچه دلش می‌خواهد بشود، نمی‌شود.
_تو یک دوست بسیار عزیز ولی یک مایوسِ بسیار کثیف هستی که به پیروزی ایمان نداری.


_اگر آزادی وجود نداشته باشد چه؟
_آزادی چیزی نیست که آن را به کسی هدیه کنند. می‌توان در یک کشور دیکتاتوری زندگی کرد و آزاد بود، فقط کافیست که علیه دیکتاتور مبارزه کرد. مردی که با مغز خودش فکر می‌کند آزاد است. مردی که به‌خاطر آن‌چه برحق می‌داند مبارزه می‌کند آزاد است. برعکس می‌توان در آزادترین کشورهای روی زمین زندگی کرد و با این وصف اگر آدم باطناً منفی‌باف و پست و بنده‌منش باشد آزاد نیست و با وجود فقدان هرنوع اجبار و زور باز بَرده است. آزادی را نباید از دیگران گدایی کرد، بلکه باید با جنگ به چنگ آورد.


_چاره‌ای نبود جز اینکه از این دو راه یکی را انتخاب کند: بی‌آبرویی یا خطر مرگ. او مرگ را انتخاب کرده است و حالا دارد می‌میرد.
_تو هیچ مترس، چون بخشوده شده ای. اما برای جامعه‌ی فاسدی که تو را مجبور کرده است تا از بین مرگ و بی‌آبرویی یکی را انتخاب کنی بخشایش وجود ندارد.


_اسم این حیوان «بادپا» است. بادپا یعنی تندرو ولی اکنون پیر شده است. این‌ است که قدم‌آهسته می‌رود.
_ما همه پیر می‌شویم.
_باز خوشا به‌حالِ خر. خر فقط تا بیست‌و چهارسالگی کار می‌کند، قاطر تا بیست‌ودوسالگی و اسب تا پانزده‌سالگی. اما آدم تا هفتادسال و بیشتر هم کار می‌کند. خدا به حیوانات رحم کرده ولی به آدم‌ها رحم نکرده است. چه می‌شود کرد، چون او حق دارد هرچه عشقش کشید بکند.


_این‌جا هم…
_لابد این‌جا هم بدبختی دیگری اتفاق افتاده است؟
_شما از کجا می‌دانید؟
_آخر تو به‌جز داستان بدبختی‌ها چیز دیگری برای من نقل نمی‌کنی.
_اتفاقات خوب فراموش می‌شوند ولی حوادث بد و ناگوار همیشه در خاطره‌ها می‌ماند و از پدر به پسر سینه‌به‌سینه نقل می‌شود.


در مدخلِ کوچه‌باغ، لوحه‌ی کهنه‌ای به‌چشم می‌خورد که بر روی آن نوشته اند: “ریختن زباله و کثافات دیگر در این مکان ممنوع است.” از ذکر این حقیقت چاره‌ای نیست که آن مکان درواقع پر از زباله و سفال و شیشه‌شکسته و لنگه‌کفشِ کهنه و غذاهای پس‌مانده‌ی فاسد و آشغال‌های دیگر است. شاید این موضوع نشان ندهد که اهالی پیتراسکا بسیار رعایت بهداشت می‌کنند ولی لااقل ثابت می‌کند که خواندن بلد نیستند.


خدا فقط بر نیکی حکم‌فرماست نه بر بدی، وَاِلّا چرا کشیشانِ خود را که به بیماری مبتلا می‌شوند معالجه نمی‌کند؟


_آقای کشیش، شما باید برای من شرح بدهید که این خدا چه‌کاره است؟
_اگر حاصل تو از بین رفته تقصیر از طوفان است.
_اگر باران در دست خدا نیست پس چه‌چیزی در دست اوست؟ اگر او اختیار باران را دارد و به طوفان اجازه می‌دهد که دست‌رنج مردم بیچاره را خراب کند، پس این چه خدایی است؟ آیا دستگاه عدالتی وجود ندارد که خدا از آن حساب ببرد؟ اگر این مسئول خدا نیست پس کیست؟
آدمِ بیچاره‌ای تمام عمر زحمت می‌کشد تا آلونکی برای پناهگاه خود بسازد ولی هیچ‌وقت در پناه نیست. بینوا خانه‌ی خود را می‌سازد اما یک‌دفعه زمین‌لرزه یا سیل می‌آید و جُل‌وپلاسش را به صحرا می‌اندازد. چه پناهگاه خوبی! چه‌کار می‌شود کرد؟ آدم هیچ‌وقت در پناه نیست و یک‌دَم نمی‌شود که بی‌ترس‌ولرز به‌ سر ببرد.


در این‌جا عاطل‌وباطل ماندن و درباره‌ی واقعیتِ اجتماعی فلسفه بافتن هیچ‌کاری را از پیش نمی‌برد و حتی موجب شناسایی عمیق‌ترِ آن واقعیت نیز نخواهد شد. برای درک واقعیت باید داخلِ خودِ واقعیت بود و در جنبش و تحرک و مبارزات آن شرکت داشت.


در هیچ عصر و زمانه‌ای مانند دوران ما کلمات را از هدف ساده و طبیعی خویش که مرتبط ساختن انسان‌ها به یکدیگر است منحرف ننموده‌اند. حرف‌زدن و فریب‌دادن امروزه تقریباً مترادفند.


چرا تمام انقلابات بدون استثنا به‌صورت نهضت‌های آزادی‌بخش شروع شده ولی به استبداد انجامیده‌اند؟ چرا هیچ انقلابی از این سرنوشت محتوم رهایی نداشته است؟


زندگی می‌تواند اختیار انسان را داشته باشد و انسان می‌تواند اختیار مرگ را، یعنی اختیار مرگِ خود را و با کمی عرضه اختیار مرگ مستبدان را.


استدلال کردن، یک مسئله‌ی فرعی است و اصل این است که باید زندگی کرد _خوب یا بد مهم نیست، اصل زندگی کردن است_ بنابراین باید به اقدام پرداخت.


آدم وقتی هوسش گرفت که به‌ هر قیمتی شده است نقش قهرمان بازی کند، نباید این کار را به‌خرج دیگران بکند.


کشورِ تبلیغات برمبنای وحدت‌ِکلمه استوار است. کافیست یکی بگوید نه! تا افسون باطل شود. آن‌وقت است که نظم به خطر می‌افتد و آن صدای مخالف باید خفه شود.


_کم‌کم به‌شک می‌افتادم که پس باری ‌تعالی کو؟ چرا ما را رها کرده است؟
_الحق هم که جا دارد آدم از خود بپرسد پس باری ‌تعالی کو؟ اگر او واقعاً مخلوق ذهن بشر نیست و یک ذی‌روح واقعی و عینی است و مبداً و منتهای همه موجودات است پس اکنون در کجا است؟


جامعه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم به چنان درجه‌ای از فساد رسیده است که خواه‌ناخواه هرکسی را که نتوانسته باشد پیوند خود را با آن از بیخ‌وبن بگسلد فاسد خواهد ساخت.


به من آموخت مادام که انسان در این دنیا زنده است هیچ‌چیز برای او غیرقابل‌ جبران نیست و هیچ محکومیتی جنبه‌ی قطعی ندارد.


مسلماً بدی را نباید دوست داشت ولی از این نکته هم نباید غافل بود که چه‌بسا نیکی از بدی بزاید.


_من نیامده‌ام که طلب مغفرت یا برائت کنم. زخم‌هایی هست که نباید روی آنها را بست و پنهان کرد، بلکه باید بازشان گذاشت تا آفتاب بخورند. لیکن اعترافِ مردی به مردی دیگر را شاید بتوان به‌منزله‌ی داغ کردن زخم به‌حساب آورد.


زنم هیجده بچه زایید ولی خدا شانزده‌تا از آن هیجده‌تا را پس گرفت. بعضی تن‌ها هستند که در همان حین تولد کیفر می‌بینند و هیچ‌کاری هم نمی‌توان کرد.


من هم داوطلب شدم. به‌جای آنکه دراین‌جا از بی‌کاری کپک بزنم چندصد لیر در ماه می‌گیرم. اگر داوطلب نشده بودم مرا به‌اجبار به سربازی می‌بردند. چه بهتر که آدم کار صواب را به میل خود بکند.


باید حقایق را فاش کرد. به ‌هیچ‌ وجه نباید چیز دیگری به حقیقت افزود، وگرنه دیگر حقیقت نخواهد بود. لازم نیست چیز دیگری برای قوت بخشیدن به حقیقت بنویسند زیرا چیزی قوی‌تر از حقیقتِ صاف و خالص نیست.


شاید کافی باشد که بگویی منظور، آدم شدن به معنای واقعی کلمه است. ما به‌قدری از آدمی به‌دور افتاده‌ایم که هریک از ما وقتی وضع حقارت‌آمیز فعلی خود را با آن‌چه حقاً می‌تواند باشد مقایسه کند، دست‌کم احساس ناراحتی می‌کند.


انقلاب، نیاز انسان است به این‌که دیگر تنها نباشد و دیگر کسی او را به جان انسان دیگری نیندازد. تلاشی است برای با هم بودن و دیگر بیم نداشتن، نیاز به برادری است.


زندگی فى‌نفسه نه جدی است و نه سرسری، نه خسته کننده است و نه جالب، بلکه این موضوعی است که به وضع خود ما بستگی دارد.


کشیش ورق شاه خاچ را در دست می‌گیرد و می‌پرسد:
_تو خیال می‌کنی ارزش این ورق به خود ورق است یا به اعتباری است که برای آن قائل شده‌اند؟
_این ورق خود‌به‌خود از ورق‌های دیگر بیشتر ارزش دارد چون شاه خاچ است.
_ورق از کجا آمده است؟
_در چاپخانه چاپ کرده‌اند.
_این ورق پیش از آن‌که چاپ بشود چه بوده است؟
_یک‌تکه مقوا مثل همه‌ی مقواهای دیگر.
_پس این ورق ارزش خود را از چاپ‌چی‌ها گرفته است و فی‌نفسه ارزشی ندارد، یعنی ارزش آن عارضی و اکتسابی است. حرفم تمام نشد. حالا این ارزشِ اکتسابیِ او ثابت است یا متغیر؟ یعنی شاه خاچ در همه‌ی بازی‌ها همان ارزش را دارد که در بازیِ «هفت‌ونیم» دارد یا ارزش آن تغییر می‌کند؟
_ارزش آن متغیر است و برحسب بازی فرق می‌کند.
_چه کسی بازی‌ها را اختراع کرده است؟ خیال نمی‌کنید که بازی را قماربازها اختراع کرده باشند؟ حال که این ورق نه ارزش ذاتی بلکه اکتسابی و انتسابی دارد و این ارزش به دل‌خواهِ قماربازان تغییرپذیر است معنیش این است که شما نیز می‌توانید هرکاری که بخواهید با آن بکنید.


لوتر کشیشی بود که مثل همه‌ی مسیحیانِ دیگر به اطاعت و پاک‌دامنی و فقر سوگند یاد کرده بود. روزی با زنِ تارک دنیایی آشنا شد و سخت به او دل باخت. از پاپ اجازه خواست که با آن زن ازدواج کند اما پاپ تقاضای او را رد کرد. آن‌وقت لوتر شروع به اعتراض کرد. تمام کشیشانی که پابند به نذر و پیمان پاک‌دامنی نبودند به او پیوستند و پروتستانیسم از آن‌جا پیدا شد.


_شما فکر نمی‌کنید یک‌روز ممکن است اوضاع عوض شود؟
_چرا، «وقتی بیمار به آن دنیا رفت طبیب می رسد» (پس از مرگ سهراب، نوشدارو)
_هرگز نشنیده‌اید کشورهایی هستند که در آن‌جاها اوضاع دیگری برقرار است.
_بلی. کشورهایی هستند که با مملکت ما تفاوت دارند. خدا علف را در جایی سبز کرده است که گوسفند نیست و گوسفند را در جایی خلق کرده است که علف وجود ندارد.


_باید از انزوا بیرون آمد، باید با طبقه‌ی کارگر متحد شد.
_طبقه‌ی کارگر ضایع و فاسد و بی‌حس و دولت‌زده و مُهرخورده و محکوم به گرسنگی شده است. یک گرسنگیِ رسمی هست که به آدم حق می‌دهد از سوپ دولتی استفاده کند و یک گرسنگیِ غیررسمی که به آدم حق می‌دهد برود و خود را در رودخانه‌ی تیبر بیندازد.


دورانِ شعر به‌سر آمده و دورانِ نثر آغاز یافته است. رویاهای جوانی شعرند و زندگیِ واقعی نثر. هرنسلی همان تجربه‌های نسل قبل را می‌اندوزد. مقامات دولتی مرا ملامت می‌کنند که چرا پسرم رفقای خود را تحریک می‌کند و از انقلاب دومی دَم می‌زند. من در جواب ایشان می‌گویم: این مقتضای سن اوست که سن رویاهاست. فعلا او در دورانِ شعر به‌سر می‌برد ولی بعداً زن خواهد گرفت و کارمند دولت خواهد شد و آن‌گاه دوران نثر آغاز می‌یابد. چه بدبختی بزرگی اگر در زندگی شعر نمی‌بود و چه بدبختی بزرگ‌تری اگر بعد از شعر نوبت به نثر نمی‌رسید.


_چه‌کردی تا چنین تسلیم شدی؟
_من تسلیم نشده‌ام، فقط می‌گویم از زندگی نمی‌ترسم کمااینکه از مرگ نیز می‌ترسم. در قبال حیاتی که تابع قوانین کثیفی شده باشد تنها راه‌ چاره‌ای که برای آزادی فطری بشر باقی می‌ماند عدم زندگی است، یعنی تباه کردن خودِ زندگی، یعنی مرگ عزیز.


پدرم الکلی بود و در چهل‌سالگی مرد. چندهفته قبل از مرگش، یک‌شب مرا به نزد خود خواند و تاریخچه‌ی زندگی خود را برای من حکایت کرد، یعنی تاریخچه‌ی شکستش را. ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم با من شروع به صحبت کرد. پدرش به او چنین گفته بود:
“من فقیر و ناکام می‌میرم، ولی همه‌ی امیدم به تو است. شاید تو بتوانی آن‌چه را که زندگی به من نداده است، از او بگیری!”
پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به‌جز تکرار آنچه پدرش به او گفته بوده است ندارد:
“من نیز ای فرزند عزیزم، اینک فقیر و ناکام می‌میرم. امیدم به تو است و آرزومندم بتوانی آن‌چه را که زندگی به من نداده است، تو از او بگیری!”
بنابراین آرزوها هم مثل بدهی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. من اکنون سی‌وپنج سال دارم، و می‌بینم در همان نقطه‌ای هستم که پدر و پدربزرگم بودند . من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پابه‌زا است. فقط همین حماقتم باقی هست که معتقد شوم فرزندم خواهد توانست آن‌چه را که زندگی به من نداده است از او بگیرد. من می‌دانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد. او نیز از گرسنگی خواهد مرد، یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد!


وقتی نفر پهلودستی فریاد می‌زند، آدم ناچار است فریاد بزند. وقتی پهلودستی یک دستش را برای سلام دادن به شیوه‌ی رومیان بلند می کند، بر فرض هم برای آن‌که فقط هم‌رنگ جماعت شده باشد، آدم ناگزیر هر دو دستش را بلند می‌کند. اگر پهلودستی فکر کند که می‌تواند جان سالم به در ببرد، هرکسی در پی آن خواهد بود که جان خود را به در برد. هرکس در درون تور تبلیغات در پی یافتن اندک تامین است. هرکس می‌کوشد توصیه‌ای بگیرد و حامی و پشت‌وپناهی پیدا کند، و تنها همین است که اهمیت دارد. و اما فهم این‌که تبلیغات چه می‌گوید، هرچه بخواهد بگوید در درجه‌ی دومِ اهمیت است.


مگر نیازی به فهمیدن هست؟ فهمیدن به چه درد می‌خورد؟ کیست که دربندِ فهمیدن باشد؟ درواقع هیچ‌کس را پروای فهمیدن نیست. شما ممکن است کنجکاوی و علاقه به فهمیدن مطلب کسی از خود نشان بدهید که بخواهد شما را قانع و مجاب کند، لیکن تبلیغات نه دربند مجاب کردن است و نه درپی ثابت کردن چیزی. تبلیغات به‌صورت مسائل بدیهی و مسلم و غیرقابل بحث عرضه می شود. مردم بینوا در کوچه، در کشور تبلیغات، خویشتن را همچون ماهی‌هایی احساس می‌کنند که در تور افتاده باشند. دیگر چیز مهمی در بین نیست که کسی بخواهد بفهمد. توری است در آنجا گسترده و برای ماهیانی که در تور افتاده‌اند وجود تور واقعیتی است و تنها واقعیتی است که به‌حساب می‌آید.


در کشور تبلیغات، یک مرد، هرکه می‌خواهد باشد و هرقدر حقیر و ناچیز باشد، همین‌که با مغز خودش فکر کرد، نظم عمومی را به‌خطر خواهد انداخت. خروارها کاغذِ چاپ شده شعارهای رژیمِ حاکم را منتشر می کنند، هزارها بلندگو و صدهاهزار اعلامیه و اوراق تبلیغاتی که مجاناً توزیع می‌شود، هزاران کشیش که از فراز منبر خود همان شعارها را تکرار می‌کنند به حدی که همه ذله می‌شوند و سرسام می‌گیرند. در این میان کافیست یک مردِ حقیر، یک موجودِ تنها و ضعیف بگوید نه! و به‌گوش نفر پهلودستی خود زمزمه کند که نه! و یا شب‌هنگام روی دیوار بنویسد نه! تا نظم عمومی به‌خطر بیفتد.


آن‌چه کشور ما فاقد آن است روح انتقاد نیست، و در اغلب موارد اعتراضاتِ شدیدِ مستعار هم نیست، در کشور ما شاید فقط قحط آدم است. کسانی هستند که دست به اقدامات شدید می‌زنند، و کسانی هستند که اعتراض می‌کنند ولی آدم وجود ندارد. من نیز از خود می‌پرسم که چه باید کرد؟ من مطمئنم که به زحمتش نمی‌ارزد آدم به یک ملتِ بَرده و وحشت‌زده شیوه‌ی جدیدی برای حرف زدن یا طرز نویی برای «ژست آمدن» نشان بدهد، بلکه شاید مهم این باشد که طریق نویی برای زندگی کردن به او نشان داده شود.


_شنیده‌ام که در این کوه معدن هست.
_خدا نکند که معدن باشد. مادام که کوه فقیر است از آن ماست، اما همین‌که معلوم شد غنی است دولت آن را تصاحب خواهد کرد. دولت یک دستِ دراز دارد و یک دستِ کوتاه; دستِ دراز به همه‌جا می‌رسد و برای گرفتن است! و دستِ کوتاه برای دادن است و فقط به کسانی می‌رسد که خیلی نزدیکند.


بچه درست کردن در حکم آب خوردن است. آدم با خودش عهد می‌کند که:
“این دیگر آخرین گیلاس است”
اما بعد، باز تشنگی زور می‌آورد و یک گیلاس دیگر هم می‌خورد. باز می‌گوید:
“فقط همین یک گیلاس و والسلام”
اما کیست که بتواند تشنگی را مهار کند؟ یک‌وقت زن تشنه است و یک‌وقت مرد، و چه‌ بسا که هردو با هم.


کسانی مبتلا به بیماری عصبی هستند که انقلاب درنظر ایشان یک‌نوع مستی یا یک‌نوع شور و هیجان غنایی است و معتقدند که:
“یک‌روز چون شیر زیستن بِه‌ که صدروز چون گوسفند!”
اما برای بینوایان، انقلاب چیز دیگری است. آزاد شدن است، نیاز به سادگی و راستی است، امتناع از قبول سرنوشت گوسفند و نیز ردِ سرنوشت شیر است. و بالاخره به‌وجود آوردن وضعی است که به هر تقدیر درخور شأن انسان باشد.


_انسان چیزی به‌جز آن‌چه می‌دهد ندارد.
_آری کریستینا، راست است: انسان چیزی به‌جز آن‌چه می‌دهد ندارد. اما دادن به چه‌کسی و به چه‌سان؟ عشقِ ما و حسن‌ِنیت و اراده‌ی ما در فداکاری و ازخودگذشتگی اگر در راه آرمان‌های مبهم و غیرانسانی صرف شود عقیم خواهد ماند و فقط به‌شرطی ثمربخش خواهد بود که در جهت روابط ما با هم‌نوعانِ ما باشد. اخلاق به‌جز در زندگی عملی گسترش نمی‌یابد و شکوفا نمی‌شود.


ای کریستینای عزیز، کافی است به اطراف خود بنگریم تا ببینیم که اجتماع فعلی به چه درجه از فساد رسیده است. البته کار همه نیست که از منبری بالا روند و نطق بکنند، کار همه نیست که در یک گروه سیاسی وارد شوند و برای دیگرگون کردن سازمان اجتماع مبارزه کنند. معهذا دختر جوانی چون شما وظیفه دارد برای دیدن آن‌چه در محیط او می‌گذرد چشم بگشاید و چشم کسانی را نیز که می‌خواهند چشم‌بسته بمانند بگشایند.


داستان‌های شهیدان همیشه متنوع و همیشه هم به‌هم شبیهند. دورانِ ایشان دورانِ بحرانِ شدید است. یک حکومتِ مستبده است با رهبری که جنبه الوهیت به او داده‌اند. یک کلیسای کرم‌خورده و کهن‌سال که با صدقه زنده است. یک لشکر مزدور که هضم آرام و بی‌دردسرِ اطعمه‌ی رنگین را بر اغنیا میسر می‌سازد. یک ملتِ بَرده و تدارک دائمی جنگ‌های جدید توأم با تاراج و چپاول برای حفظ حیثیت حکومت مستبده. در این اثنا مسافران مرموزی از خارجه می‌رسند. اینان آهسته از معجزاتی سخن می‌گویند که در مشرق‌زمین روی داده است. ایشان مبشر این مژده‌اند که آزادی نزدیک است! برای شنیدن سخنان ایشان، بینوایان و گرسنگان و نومیدان در زیرزمین‌ها گردِ هم می‌آیند. این خبر در همه‌جا می‌پیچد: نودینان کِنِشت کهن را رها می‌کنند و به دینِ تازه می‌گروند، زمان دیگرگون می‌شود. طرز لباس پوشیدن و غذا خوردن و کار کردن و زبان‌ها همه تغییر می‌کنند، لیکن در باطن همان داستان است که ادامه دارد. داستانِ انسان.


_بر قفای حیوان مُهر عشق را نشان می‌دهد، و آن جای گاز عمیقی است که گرگ ماده از عاشق خود گرفته است. عشق در میان گرگان امری جدی است. زوزه‌ی عشق یعنی حیوان به ماده‌ای احتیاج دارد و خجالت نمی‌کشد که این نیاز را فاش سازد.
_گرگِ کُشته دیگر نمی‌تواند گاز بگیرد.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *