رمان مردم فقیر | فئودور داستایوفسکی

رمان مردم فقیر 

نویسنده: فئودور داستایوفسکی 

مترجم : کاظم انصاری

ناشر : جاودان خرد

 

معرفی و خلاصه رمان مردم فقیر :

 

رمان مردم فقیر نخستین اثر داستایوسکی در سال ۱۸۴۶ بود که او را مشهور کرد. ارتباط و پیوند رمان مردم فقیر ، حتی پیروی از سبک داستان شنل گوگول را در آن می‌توان به‌خوبی دید. رمان مردم فقیر  نامه‌نگاری‌های روزانه‌ی یک مرد و زن است که عشق پاک انسانی، فداکاری، از خودگذشتگی، صمیمیت و وفاداری بی‌پایان حکایت دارد.

 

پاراگراف‌های منتخب رمان مردم فقیر : 

 

دیشب بسیار خوشبخت بودم، بی‌اندازه خوشبخت بودم، آنقدر خوشبخت بودم که به وصف نمی‌آید! این خوشبختی از آن سبب بود که دیدم شما در دوره زندگی لااقل یکبار دست از خودخواهی و سماجت کشیده‌اید و به‌سخن من توجه کرده‌اید!


آری گاهگاه آدمی چنان فریفته و گمراه عواطف و ادراکات خویشتن میشود که یکباره از جهان پیرامونش بی‌خبر می‌گردد.


شگفتی در اینجاست که این خاطرات خوش ظاهر مرا غمناک می‌سازد. حتی آنچه در ایام پیشین زشت و بدبو بود و مرا رنجور و مکدر می‌ساخت اکنون خوب و خوش می‌نماید و در نظرم فریبنده جلوه می‌کند.


دیروز روز خوشی بود و من بسیار خوشبخت بودم. اما نمی‌دانم چرا همیشه در بهترین دقایق زندگانی خویش از اندوهی نهان در تشویش و اضطرابم، گریه مرا به‌چیزی نگیرید. من خود علت این گریه گاه‌وبیگاه را نمی‌دانم. شاید عواطف و خاطرات دردناک گذشته مرا به‌گریه وامی‌دارد. آری یادآوری آن رنج‌آور است. غروب خورشید و خاموشی شامگاهی و رنگ‌باختگی آسمان صاف… مرا به‌حالتی برد که دردناک و دشوار است چنانچه بی‌اختیار به گریه افتادم.


انسان هرچه بیشتر در اختفای فقر و مذلت خویش می‌کوشد و هرچه بیشتر سر در گریبان خویش فرو می‌برد تا بتواند از شر زبان مردم در امان باشد باز کسی وارد زندگی او می‌شود و از کاهی کوه می‌سازد و انسان را دست می‌اندازد و در یک چشم برهم زدن اسرار زندگانی و اداری او را در کتابی ثبت می‌کند و بر سر زبانها می‌اندازد و آلت تمسخر و تحقیر دیگران می‌نماید.


در این ایام دستگیری به تهدیستان و نیکخواهی نیز رنگ و صبغه عجیبی پیدا کرده است… شاید هم همیشه چنین بوده است. چه‌کسی می‌داند؟! اما این گروه یا نمی‌دانند که این کار چگونه باید انجام گیرد یا در اینکار به کمال استادی رسیده‌اند.


حوادث کوچک و بی‌ارزش همیشه سبب بیچارگی انسان می‌شود و آنچنان او را در دام ترس و وحشت می‌افکند که از عزم پیشین خود بازمی‌ایستد.


غم ناداری مرا نمی‌کشد اما این اضطرابهای زندگانی و این نیشخندها و طعنه‌ها و زخم زبانها سبب هلاک من می‌شود.


حق و عدالت این سوال را ایجاب می‌کند که چرا همای خوشبختی و سعادت بر سر گروهی از مردم در آنهنگام که در شکم مادرند سایه می‌افکند. و چرا گروهی دیگر در یتیم‌خانه و دارالمساکین چشم به‌این جهان می‌گشایند؟


دولتمندان دوست ندارند که فقیران بلندبلند از سرنوشت غم‌انگیز خود شکوه کنند و می‌گویند که: “گدایان گستاخ و لجوجند و ما را ناراحت می‌کنند!” چرا باید فقیران اینقدر لجوج و گستاخ باشند؟ چرا باید ناله گرسنگی ایشان خواب را بر ما حرام کند.؟


بیچاره مدتیست که بیکار است و به‌سبب این بدنامی کسی او را به‌کار نمی‌گیرد. هرچه اندوخته داشته صرف کرده به‌کارش گره افتاد. بدبختانه به‌تازگی نوزادی هم پیدا کرده است. می‌دانید که تولد نوزاد و نگهداری او خرج دارد. چندی پیش پسرش بیمار شد، بیمار هم خرج داشت بالاخره مرد. دفن و کفن او هم خرج داشت.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE