رمان دختر پرتقال | یوستین گردر

رمان دختر پرتقال 

نویسنده : یوستن گردر

مترجم : مهرداد بازیاری

ناشر : هرمس

معرفی و خلاصه رمان دختر پرتقال  :

یوستین گردر یک معلم فلسفه است وسوال‌های بی‌ پاسخ را ردیابی می‌کند. رمان دختر پرتقال  نفوذ بیشتری در میان خوانندگانِ کنجکاو و علاقه به فلسفه دارد بخصوص اگر از زندگی، تصویر فلسفی ترسیم کنند.زندگی مملو از اتفاق‌های به ظاهر بی اهمیت (مانند افتادن سیب نیوتن) است اما انسان‌هایی هستند مانند یوستین گردر که هر زمان سیبِ نیوتن بر سرشان می‌افتد از آن سیب به ظاهر ساده داستانی خلق می‌کنند با سوال‌های فلسفی فراوان (انسان ساز) که می‌تواند تاثیری مثبت برای هر آدمی (خواننده داستان) داشته باشد. رمان دختر پرتقال  گفتگوی فلسفی و شاعرانه بین پدر و پسری است که در دو زمان مختلف زیسته‌اند. پدر ماجرای آشنایی با دختری را به شیوه‌ای جذاب (به طریق دست نوشته) برای پسرش بازگو می‌کند و در نهایت، پسر با خواندن یادداشت‌های پدرش، دید جدیدی نسبت به زندگی پیدا می‌کند.رمان دختر پرتقال  توسط راوی، پسری پانزده ساله روایت می‌شود. اسمش «جرج رِد» است و به همراه مادرش، یورگن (ناپدری) و میریام (خواهر کوچک و هجده ماهه) زندگی می‌کنند. جرج رِد به طور اتفاقی به دست نوشته‌ای از پدرش دست می‌یابد. در حالی که پدرش (پزشک هم بوده) یازده سال پیش به دلیل ابتلا به بیماری صعب العلاجی از دنیا رفته بود و در آستانه‌ی مرگ، نامه‌ی دور و درازی برای پسرش از خود به جا گذاشته بود. به گفته مادرش، بیشترین غم و اندوه پدر در آستانه مرگ این بوده که پیش از آن که بتواند پسرش را بشناسد، باید بمیرد. ( منبع )

پاراگراف‌های منتخب رمان دختر پرتقال  :

داشتن عکس‌های قدیمی همیشه عجیب است. این عکس‌ها به زمان دیگری تعلق دارند و مربوط به زمان حال نیستند. من در اتاقم آلبوم کاملی از عکس‌های پدر دارم. داشتن این همه عکس از کسی که دیگر زنده نیست، آدم را می‌ترساند. یک فیلم ویدئویی هم از او دارم. صدایی دارد بم و اندکی هول‌انگیز. به قول مادربزرگ، شاید بهتر باشد تماشای فیلم ویدئوییِ کسی را که دیگر در بین ما نیست ممنوع کنند. جاسوسی مرده‌ها را کردن کار اشتباهی است.


ما فرصت محدودی برای زندگی کردن داریم. بله، واقعیت این است که عمر ما کوتاه است.


وقتی بچه‌ها عاشق هم می‌شوند، اغلب یا همدیگر را می‌زنند یا موهای هم را می‌کشند. بعضی هم برای هم گلوله‌های برفی پرتاب می‌کنند. اشتباهم این بود که فکر می‌کردم نوزده ساله‌ها باید عاقل‌تر از این حرف‌ها باشند.


مطمئناً فرق زیادی بین یک آینه‌ی کوچک آرایش و یک آینه‌ی تلسکوپ عظیم هست. فکر می‌کنم این همان چیزی است که آن را “ایجاد تغییر در مکان و دورنما” می‌نامند. شاید به‌توان آن‌را یک تجربه‌ی تفهیمی هم نامید. برای یک تجربه‌ی تفهیمی هیچ‌وقت دیر نیست. ولی انسان‌های زیادی بدون درک این موضوع، در فضای تهی معلق هستند و فقط زنده‌اند. برای این دسته از انسان‌ها، پرسه‌زدن روی کره‌خاکی و اندیشیدن به موضوعات عادی و روزمره کافی است.


همواره تمام داستان‌ها دارای قوانین خاص خود بوده‌اند. بله، شاید همین قوانین است که افسانه‌ها را از یکدیگر متمایز می‌کند. مجبور نیستیم قوانین را درک کنیم ولی باید اجرایشان کنیم؛ در غیر این‌صورت قول و قرارها پایدار و عملی نخواهد بود.


شاید هیچ‌چیز غیر از صمیمیت نتواند با دو نگاه مقابله‌کند که با یک سرعت و اراده در هم ذوب می‌شوند و قصد رهایی از نفوذ یکدیگر را ندارند.


خنده مسری‌ترین چیزی است که می‌شناسم و البته اندوه هم می‌تواند مسری باشد. اما وحشت ماهیتی متفاوت دارد. وحشت به سادگی خنده و غم سرایت نمی‌کند. وحشت به‌تنهایی و در تنهایی به سراغ آدم می‌آید و عمل می‌کند.


به من نگو که طبیعت اعجاب انگیز نیست. نه، به من نگو که جهان یک افسانه نیست. و افسوس که انسان قادر به دیدن این همه اعجاب نیست و شاید تا پایان این افسانه هم موفق به کشف این همه اعجاب نشود. انسان در آخرین روزهای زندگی فرصت دوباره‌ای برای پس‌زدن ابرها می‌یابد، آخرین فرصت برای مالیدن چشم‌ها و بیدارشدن از چرتی طولانی. آخرین فرصت برای سپردن خود به دست معجزاتی که باید از آنها دل‌کَند و جداشد.


تصور می‌کنم جهان پیش از همه‌ی قوانین مدرن طبیعت وجودداشته‌است، پیش از علوم تکامل، اتم‌ها، مولکول‌های DNA، بیوشیمی و سلول‌های عصبی و حتی پیش از این‌که کره‌زمین گردش خود را به دور زمین آغاز کند و پیش از این‌که چیزی به عنوان سیاره در فضا مطرح باشد و بسیار پیش از این‌که بدن انسان از قلب، شش، کلیه، کبد، مغز، شریان خون، ماهیچه، معده و روده تشکیل شده‌باشد. من از زمانی حرف می‌زنم که انسان، انسان بود، یعنی موجودی کامل و مغرور، نه بیشتر و نه کمتر. آن روزها جهان افسانه‌ای درخشان و شفاف بود.


زندگی یک قمار بزرگ است که در آن، تنها برگ‌های برنده قابل رویت هستند.


همه‌ی ما در افسانه‌ای بزرگ زندگی می‌کنیم که هیچ‌کس از ماهیت آن خبر ندارد. ما می‌رقصیم، بازی‌می‌کنیم، حرف می‌زنیم و می‌خندیم، درحالی‌که هنوز نمی‌دانیم جهان کِی و چگونه پدیدآمده‌است. این رقص‌ها و بازی‌ها موسیقی زندگی است. هرجا که انسانی هست، موسیقی زندگی هم هست، مثل صدای بوق آزاد تلفن‌ها.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE