رمان جهالت | میلان کوندرا

رمان جهالت 

نویسنده: میلان کوندرا

مترجم : آرش حجازی

ناشر : کاروان داستان

معرفی و خلاصه رمان جهالت : 

میلان کوندرا خالق شاهکارهایی مثل: سبکی تحمل ناپذیرهستی ، جاودانگی ، عشق های خنده دار ، آهستگی وهویت، در آخرین کتابش رمان جهالت سرگذشت “ایرنا “رامی‌گوید،زنی که به دنبال شوهرش ،چکسلواکی را پس ازاشغال شوروی ترک کرده وبه عنوان مهاجر،بیست سال درفرانسه زندگی کرده است.حالا رژیم کمونیستی دست نشانده شوروی در چک سقوط کرده است و مانعی برای بازگشت ایرنا به کشورش نیست.اما “ایرنا”علاقه ای به برگشت ندارد و حتی هنگامی که به اصراردوستان فرانسوی ونامزدش به پراگ برمی‌گردد،پی می‌برد که فاصله‌ی میان او و زادگاهش ،نه مکان که زمان وده است.تمام شخصیت های اصلی این رمان جهالت «جاهل»اند،چراکه همه فقط وفقط به بخشی از حقایق زندگی خود چسبیده‌اند؛چرا که کوندرا ثابت می‌کند که غم غربت،چیزی جز جهالت نیست.رمان جهالت  نیز مانند سایر آثار کوندرا چنان شفاف و چنان در برابر حقیقت صادق است،که کم و بیش زنده به نظر می‌دسد.

پاراگراف‌های منتخب رمان جهالت :

 

هرچه هم که وحشتناک باشد،اما یک دیکتاتوری فاشیست بارفتن دیکتاتورش ازبین می‌رود،پس مردم می‌توانند هنوز امیدوار باشند.اما برعکس،کمونیسم،باحمایت تمدن عظیم روس،برای کشوری مثل لهستان یا مجارستان(حالا استونی به کنار)تونل بی پایانی است..


دیکتاتورها مردنی‌اند…


پیش گویی‌ها بهترین کلید برای درک چگونگی زندگی پیش‌گویان زمان خودشان هستند…


در نظر “ایرنا”،آن رویا/کابوس ها ازاین هم عجیب‌تر بودند،چراکه هم زمان از نوستالژی مهارناپذیری رنج می‌برد و تجربه‌ی کاملا متضادی را از سر می‌گذراند….روزها بهشت گمشده براو آشکار می‌شد،شب ها دوزخی که از آن گریخته بود.


غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی‌کند،خاطرات را بر نمی‌انگیزد،به خودش اکتفا می‌کند،به احساس خودش،غرق در رنج خودش،همان‌گونه که هست.


اگر مردی به تو اعتراف کرد که از تو چیزی جز جسمت نمی‌خواهد، دوان دوان فرار کن.تنها در این هنگام،شاید بفهمی احساس تنهایی،چه قدر تلخ است.

رابطه جنسی خالی از احساسات،به صحرایی می‌ماند که در آن،آدم نه از بی آبی،که از غصه می‌میرد.


وقتی قرار است مراحل مشخصی از زندگی به ورطه فراموشی فرو بروند،انسان خود را از فراز هر آن چه دوست ندارد کنار می‌کشد وخودرا راحت‌تر،آزادتر احساس می‌کند.


انسان به پیری می‌رسد،پایان نزدیک می‌شود، هرلحظه از زندگی عزیزتر می‌شود و دیگر فرصت اتلاف وقت با خاطرات نمی‌ماند.


از درون فضای مه آلود دورانی که “یوزف”در دبیرستان تحصیل می‌کرد،دختری بیرون می‌زند؛دختر،لاغر،زیبا،باکره و افسرده به خاطر جدایی‌اش از پسرکی.نخستین شکست عشقی اوست.رنج می‌برد اما شدت دردش کم‌تر از شگفت زدگی‌اش در برابر کشف حقیقت زمان است؛زمان را به گونه ای می‌بیند که پیش تر از آن هرگز ندیده.تا آن هنگام زمان، خود را چون “اکنونی” بر آن دختر متجلی کرده بود که رو به پیش حرکت می‌کند وآینده را می‌بلعد؛اگر منتظر رخداد بدی بود، از سرعت زمان می‌ترسید، و اگر انتظار رخداد خوبی را می‌کشید،از کندی زمان متنفر می‌شد. اما اکنون زمان خود را به شیوه‌ای کاملا متفاوت بر او متجلی می‌کند؛دیگر موضوع آن “اکنون”فیروزمندی در میان نیست که آینده را در اختیار دارد؛ “اکنونی”مغلوب در میان است، “اکنونی”اسیر.”اکنونی” گرفتار گذشته….


دریک سن وسال مشخص ، تصادف‌ها جادوی خود را از دست می‌دهند،و دیگر آدم را شگفت زده نمی‌کنند ،مبتذل می‌شوند…


زندگی راپشت سربگذاری،بی آنکه کسی دوستت بدارد، صحبت کنی،بی آنکه شنیده شوی،رنج ببری،بی آنکه در کسی احساس ترحم ایجاد کنی.


وقتی کسی راندارد که با او ناهار بخورد،هرگز به یک رستوران نمی رود.جایی که جلویش،دریک صندلی خالی، “تنهایی” می نشیند تا نگاهش کند.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *