رمان جای خالی سلوچ | محمود دولت‌آبادی

رمان جای خالی سلوچ

نویسنده: محمود دولت‌آبادی

ناشر : چشمه 

 

معرفی و خلاصه رمان جای خالی سلوچ :

 

رمان جای خالی سلوچ داراي شخصيت‌هاي زيادي است . شخصيت‌هاي اصلي رمان جای خالی سلوچ  همان خانواده سلوچ هستند يعني خود سلوچ پدر خانواده كه علي رغم غيبت فيزيكي همواره حضور متافيزيكي خود را بر داستان نشان مي دهد.مرگان كه در حقيقت مركز ثقل حوادث رمان جای خالی سلوچ است ، زني است زحمتكش كه مي تواند تيپ زنان روستايي قرار گيرد. يعني بردباري در برابر سختي‌ها و ناملايمات و مبارزه با مشكلات زندگي .عباس تقريبا شخصيت منفي رمان جای خالی سلوچ است زيرا از همان روز گم شدن پدر به جاي كمك به خانواده با دزدي و قماربازي باري بر دوش خانواده مي‌شود و پس از حادثه پير شدنش تبديل به يك انسان گدا صفت مي‌گردد كه چشم طمع در آخرين امكانات موجود خانواده دوخته است . ابراو برادر كوچكتر و از لحاظ جسمي و روحي قوي تر است يك تيپ جوان روستايي تلاشگر كه يار و مددكار خانواده است هر چند ضعف هايي نيز دارد. هاجر دختر مرگان است كه قرباني نظام غلط جامعه روستايي مي شود و به جاي ازدواج با جوان دليري كه از دل دوستش دارد مجبور مي شود به خانه علي گناو به عنوان هوو برود.شخصيت هاي ديگري نيز در رمان جای خالی سلوچ حضور دارند كه بعضي از آنها از جمله حاج سالم و پسرش مسلم كه خواننده را به ياد قهرمانان ساعدي مي اندازد.واژه هاي محلي در رمان جای خالی سلوچ به كار رفته كه به نظر مي رسد دولت آبادي در عدم جايگزيني آن با واژه هاي فارسي معيار تعمدي داشته است .پايان رمان جای خالی سلوچ وهم آلود است يعني بازگشت سلوچ نه در واقعيت بلكه در خيال مرگان انجام مي گيرد و در حقيقت گويي شاهدي مي شود بر كل رمان جای خالی سلوچ . ( منبع )

 

پاراگراف‌های منتخب رمان جای خالی سلوچ :

 

دونفر آدم، وقتی ناچارند با هم سرکنند، رنگ و رشته‌های خاص و کشمکش‌های خاصی آن‌ها را به‌هم گره می‌زند. درهرحال، از کشمکش -پنهان یا آشکار- پرهیز نمی‌توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه‌ای به دور دست‌ها، شانه‌ها، پاها و گردن‌هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. بندیِ همدیگر. در این کشمکش -که انگار جبری است- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می‌گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می‌دارد. سرِ رشمه اگر از دست‌ها نگریزد، به‌هرحال، کشمکش برقرار می‌ماند.


بی کار، سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق، سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می‌شود، تناس بر لب‌ها می‌بندد، روح در چهره و نگاه در چشم‌ها می‌خشکد، دست‌ها در بی‌کاری فرسوده می‌شوند.


تا چشم‌هایت با تو هستند، به‌نظر عادی می‌آیند؛ اما همین‌که این چشم‌ها ناگهان کور شوند، به میله‌های داغ یا به سرپنجه‌هایی سرد، تو دیگر تنور خانه‌ای را هم که عمری در آن آتش افروخته‌ای، نمی‌بینی. تازه درمی‌یابی که چه ازدست داده‌ای؛ که چه عزیزی از تو گم شده است: سلوچ!


به سرما نباید مجال داد. تو اگر بمانی، او می‌تازد. یک جا نباید بمانی، به تن تکان باید بدهی. جان به جنبش باید وابداری.


این‌که چیزی را داشت تاب‌می‌آورد که باطنش نمی‌خواست، یعنی که به‌خود دوباره زخم می‌زد.


دونفر آدم، وقتی ناچارند با هم سرکنند، رنگ و رشته‌های خاص و کشمکش‌های خاصی آن‌ها را به‌هم گره می‌زند. درهرحال، از کشمکش -پنهان یا آشکار- پرهیز نمی‌توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه‌ای به دور دست‌ها، شانه‌ها، پاها و گردن‌هاشان پیچیده و هر سر این رشمه به دست دیگری باشد. بندیِ همدیگر. در این کشمکش -که انگار جبری است- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می‌گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می‌دارد. سرِ رشمه اگر از دست‌ها نگریزد، به‌هرحال، کشمکش برقرار می‌ماند.


دیگرانی همیشه هستند که بارِ کینه را به کنایه بر زبان می‌آورند. این دیگران به گمانِ خود زیرَکَند! غافل از این‌که نه زیرک، دورویه‌اند. جرأتِ یک‌رویگی‌شان نیست.


د، از پا در آوَرَد. این تو هستی که نباید پابخوری، نباید از پا در بیایی.


اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در این‌جور آدم‌ها می‌میرد. نه، جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچِ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پیِ فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم‌به‌راه است و همین که روزگار نقابِ عبوس را از چهره‌ی آدم پس‌بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقابِ کدورت را بی‌باقی می‌دَرَد. جوانی دیگر مهلتی به دل‌افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه‌چیز را به هم می‌ریزد. سفالیه را می‌ترکاند. همه‌ی دیوارهایی را که بر گِردِ روح سر برآورده‌اند، در هم می‌شکند. ویران می‌کند!


عشق مگر حتما پیدا باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن‌رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند. منقلب می‌کند. به رقص و شلنگ‌اندازی وا می‌دارد. می‌گریاند. می‌چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خودِ آدم عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی‌آنکه ردّش را بشناسی. بی‌آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی.


دستی که به گرفتنِ مزد دراز می‌شود؛ همان دستی نیست که به گرفتنِ مَدَد.


اما عباس را یک‌چیز ناآرام می‌کرد: این رفتن‌ها، این آمدن‌ها! بو می‌کشید که چیزی باید بر هم خورده باشد. که چیزهایی باید جابه‌جا شده باشند. اما چی و چه‌چیزهایی؟ او نمی‌توانست بشناسدشان.


در دل‌سنگ‌ترین آدم‌ها، آن‌دم که در نهایتِ خشم، حیوانی زبان‌بسته را زیر ضربه می‌گیرد، حسی دل‌سوزانه وجودی نهفته دارد. اما یک گریز آنی مانع آن می‌شود که دست از کردار وحشیانه‌ی خود بکشد.


آدم درد را از یاد می‌بَرَد، اما خطرِ نزولِ درد را هرگز.


گاه پیش‌ می‌آید که آدمی در دوره‌ی کوتاه عمر خود، هزاربار می‌میرد و زنده می‌شود.


دیگر دمی به نبودن مانده بود. دمی به مرگ. اما مرگ، هنگامی که به تو نزدیک می‌شود، تن بر تنِ تو مماس می‌کند، احساسش نمی‌کنی. و آن لحظه‌ای است که خنثایی دست‌می‌دهد. مرزِ دفعِ دو نیرو. حسِ رخوتی که از حدّ تلاش ناشی می‌شود. آستانه‌ی مرگ است آن‌چه هولناک می‌نماید؛ نه مرکزِ مرگ. و عباس در مرکزِ مرگ بود و فزونیِ هول او را به حدّ تلاش کشانیده بود. پس کرختش کرده بود. پس آن ترس که غالباً آدم را به تسلیم می‌کشاند، جان از عباس رمیده بود. فرصتِ اندیشیدن، اندیشیدنی که در آستانه‌ی مرگ تو را به تسلیم دعوت می‌کند، برای پسر مرگان نمانده بود. این بود که فکرش هم بر خاطر عباس نمی‌گذشت. فکر هم انگار مهلتی و میدانی می‌خواهد! فقط، باید می‌دوید. دویدن. همان‌چه که تن و روح، یک‌پارچه آن را پذیرفته‌اند و هرچه نیروی ذخیره‌ی خود را در عصب و استخوانِ پاها جاری کرده‌اند. پاها او را می‌بردند.


چیزی انگار می‌جُنبد. چیزهایی انگار می‌جُنبند. این نگاهِ هزاران‌ساله‌ای است که در چشم‌های عباس فراهم آمده. هرگز، هیچ انسانی به‌حالت عادی، در چنان سیاهیِ غریبی نمی‌تواند چیزی ببیند. اما در چاهِ جانِ عباس اگر جای داشته باشی، حس می‌کنی که عصاره‌ی نگاهِ همه‌ی آدمیان، همه‌ی اعصارِ زمین، در تو فراهم آمده‌اند تا تو بتوانی پیشِ چشمت را ببینی.


آیا باورکردنی‌ست که زمین ‌و زمان در یک‌آن بایستد؟ نه! بازتابِ پندار، گاه در آدمیزاد این وَهم را ایجاد می‌کند. و این همان دمی است که پیوندِ تو با دنیا به سرِ مویی بسته است. تا جدا شدن دَمی باقی‌ست. این‌است‌که در اوجِ گداختن، احساسِ سکون داری. سکونِ تمام. اما زمان نایستاده است.


رهایی از دیگران آسان است. رهایی از خود دشوار است. بسا ناممکن.


زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‌توانی زخم را از قلب وا بکنی، و نه می‌توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه‌ای از قلبِ توست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی. قلبت راچگونه دور می‌اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند.


حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم‌هایی یافت می‌شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می‌رویاند.


برخی چنین‌اند که بلندیِ خود را در پستیِ دیگری، دیگران، می‌جویند. به‌ هزار زبان فریاد می‌زنند که: “تو نرو تا ایستاده‌ی من، بر تو پیشی داشته باشد!” این گونه آدم‌ها، از آن‌رو که در نقطه‌ای جامدشده و مانده‌اند؛ چشمِ دیدنِ هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند. کینه‌توز، کینه‌توز؛ اما نمی‌توان به گفت و نگاهِ ایشان خوش‌بین بود. گفتشان از بخلشان برمی‌خیزد، گرچه برخوردار از پاره‌ای حقایق هم باشد. پس در همه‌حال کینه است که در دل‌هاشان سر می‌جنباند. هراسِ از دست دادنِ جایِ خود.


درد، خویشاوندِ خود را می‌شناسد!


علیل که هستی، از هر انگشتت هنری هم اگر ببارد، چشم دیگران تو را به بوته‌ای پیوندی می‌بیند. تو را چیزی می‌بیند که بودنت بسته به غیر است. می‌گویند: “تو را مادرت اداره می‌کند. برادرت خرجت را می‌دهد. خواهرت رختت را می‌شوید.” پس تو را به‌یاد نمی‌آورند مگر در کنار دیگری. و تو بیهوده از “خود”ت حرف می‌زنی. چون در چشم ایشان، چنین “خود”ی ایستاده وجود ندارد!


مگر می‌توان یادِ رنگین‌ترین گلی را که در همه‌ی عمرت یک‌بار به تو داده شده است -گرچه به ستم- از خانه‌ی روح روفت؟ چیزی در تو وجود دارد. بخواهی یا نه، وجود دارد. در تو کاشته شده است و تو آن را در خود داری. آن را با خود به هرکجا می‌کشانی. نیک‌وبدش را در خود و با خود می‌کشانی. به هرکجا که بروی. به هرکجا می‌روی. می‌کوشی از یادش ببری؛ اگر از یادش نیرو نگیری! زیرا تنها تو نیستی که خود را بر او می‌روی که تحمیل کنی، او هم هست. آن هم هست. گاه غلغلک می‌دهد. گاه به تو نیش می‌زند. گاه شرمنده‌ات می‌کند. و گاه با برآشوبیدنِ همه‌ی این حالات، در تو می‌جوشد. تو زنی، اگرچه مرگان باشی!


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *