رمان بار هستی | میلان کوندرا

رمان بار هستی 

نویسنده : میلان کوندرا

مترجم : پرویز همایون‌پور

ناشر : انتشارات قطره

 

معرفی و خلاصه رمان بار هستی :

 

رمان بار هستی رمان فلسفی میلان کوندرا،به حوادث پراگ بعد از حمله ی شوروی می‌‌پردازد .نویسنده در رمان بار هستی  به  قشر روشنفکر و هنرمندان و پزشکان که دچار بحران سیاست و تاثیر عوامل محیطی ، در گسیختگی روحی و موقعیت شغلی افراد می پردازد. کوندرا در رمان بار هستی با نگاه فلسفی و با زیر ذره‌بین بردن زوایای مختلف زندگی پزشکی بنام توما (توماس )همسرش ترزا و معشوقه‌اش سابینا ،نگاه فلسفی را درون مایه‌ی رمان بار هستی قرار داده و از واکنش‌هایشان به تغییرات محیط  ، به روانشناسی موقعیت می‌رسد ; چنان چه در پایان داستان ؛بار سبکی برایت تفهیم شده و گریزی از پذیرش خطاناپذیری اعمال انسانی نداریم بلکه بنا به نظر کوندرا در  رمان بار هستی  چون یکبار زندگی می‌کنیم و قبلا اعمال و رفتار و کردارمان را نیازموده‌ایم پس ذاتا گناه کار نیستیم و تشخیص راه درست از غلط محال است .در رمان بار هستی تحولات محیطی چکسلواکی بعد از حمله‌ی شوروی سبب واکنش های متفاوتی می‌شود. توما که معترض سیاستهای کمونیستی بوده شغلش را از دست داده و به مشاغل دیگر روی می آورد که البته هیچ کدام در حیطه‌ی تخصصی وی نبوده و بسیار سبک تر است. اسم اصلی کتاب « سبکی تحمل ناپذیر هستی » بوده که به انتخاب مترجم اسم آن به بار هستی تغییر یافته است. حوادث رمان بار هستی ذهن خواننده را درگیر می کند و به تامل عمیق وا می دارد چنانچه راغب می‌شوی دوباره و چندباره کتاب را بخوانی .

 

پاراگراف‌های منتخب رمان بار هستی :

 

 

ادیپ هم نمی دانست که با مادرش هم‌بستر می‌شود ولی وقتی فهمید چه حادثه ای روی داده است او خود را بیگناه تصور نکرد و نتوانست آن بدبختی و سیه‌روزی را _که حاصل جهل و نادانیش بود_تحمل کند .بنابراین چشمان خود را از حدقه درآورد.توما با خودش فکر کرد به‌خاطر خطا و نادانی آنها ،شاید این کشور قرن‌ها آزادی خود را از دست داده باشد و حالا آنها فریاد می‌زنند که بی‌گناه هستند ؟ آنها چگونه می توانند هنوز به اطراف خود نگاه کنند و هراسان نشوند ؟ آیا قادرند به کسی نگاه کنند ؟ آنها اگر چشم داشتند باید آن را از حدقه در می‌آوردند.


فرهنگ در جمع کثیر فرآورده ها ،در توده‌ای از علامت ها و در سرسام کمیت ناپدید می شود .


یک انسان را وادار به پس گرفتن حرف خود کردن ،در واقع یک عمل قرونوسطایی است .”پس گرفتن حرف خود “چه معنی می‌دهد ؟


در جامعه‌ای که هراس و وحشت بر آن حکم‌فرماست ،نباید برای اعترافاتی که ناشی از زور و خشونت است اهمیت قایل شد .یک انسان شرافتمند موظف است توجهی به این گونه تکذیب‌نامه ها نکند و به آن گوش ندهد .


میل فراوان به افراط در هنر نیز مانند سیاست ،نوعی اشتیاق پنهانی به مرگ است.


موسیقی آزاد کننده است :موسیقی آدم را از تنهایی و عزلت ،از گرد و غبار کتابخانه‌ها می‌رهاند .موسیقی روزنه‌هایی در تن باز می‌کند که روح می‌تواند از آن‌ها برای رسیدن به صفای یکرنگی ،خارج شود .


مشکل می توان با یک رمان یا یک پرده‌ی نقاشی گیج و منگ شد ،اما می‌توان با “سمفونی نهم بتهوون” یا” سونات” برای دو ویلون و ساز ضربی” بارتوک” و با آهنگی از” بیتل “ها خود را سرمست کرد .


اردوگاه کار اجباری دنیایی است که همه در آن مدام شب و روز کنار یکدیگر زندگی می کنند .شقاوت و خشونت تنها خصوصیات فرعی ، و نه ضروری ، آن است .اردوگاه کار اجباری یعنی الفبای کامل زندگی خصوصی .


شخصیت‌های کتاب _مانند موجودات زنده _از بطن مادر زاده نمی شوند؛بلکه از یک موقعیت ، از یک جمله و از یک استعاره به وجود می آیند .یک نوع توانایی بنیادی بشری ،به صورت بذر در آنها نهفته است و نویسنده می‌پندارد که این نوع توانایی هنوز کشف نشده و هنوز درباره‌ی آن سخنی در خور اعتنا به زبان نیامده است .اما گفته نمی شود که یک نویسنده نمی تواند از چیز دیگری جز خودش سخن گوید ؟


وقتی مردم جوانند و آهنگ‌های موسیقی زندگیشان در حال تکوین است ،می‌توانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند و مایه‌ها را رد و بدل کنند. اما وقتی در حین کمال به یکدیگر می رسند ، آهنگ‌های موسیقی زندگی آنها کم و بیش تکمیل شده‌است ، و هر شی ، در قاموس موسیقی آنها ، معنی دیگری می‌دهد .


یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است.فقط یکبار زندگی کردن مانند هرگز زندگی کردن است.


هر دانش آموز برای اثبات درستی یک فرضیه‌ی علمی فیزیکی می‌تواند دست به آزمایش بزند ؛اما بشر چون فقط یک‌بار زندگی می‌کند ‌، امکان به اثبات رساندن فرضیه‌ای را از طریق تجربه‌ی شخصی خویش ندارد ،به‌طوری که هرگز نخواهد فهمید ‌که پیروی از احساسات کار درستی بوده است یا نادرست.


در گذشته‌های خیلی دور ، انسان با حیرت به ضربات منظمی که در عمق سینه حس می‌کرد گوش می‌داد و از خود معنای آن را می‌پرسید .انسان نمی‌توانست خود را با جسم _چیزی تا آن حد بیگانه و ناشناخته _یکسان بشمارد .جسم قفسی بود که در داخل آن چیزی پنهان شده و نگاه می‌کرد ،گوش می داد ،فکر می کرد و منقلب می‌شد ،این چیز که بعد از جسم باقی می ماند ،روح بود .


زندگی واقعی ما پر از اتفاقات و دقیق‌تر ،برخوردهای تصادفی میان افراد و رویدادهاست .ما این رویدادها را تصادف می‌نامیم .تصادف زمانی اتفاق می‌افتد که دو رویداد نامنتظر در یک زمان به وقوع بپیوندد و به یکدیگر تلاقی کند.


زندگی بشر همچون یک قطعه‌ی موسیقی ساخته شده است ،انسان با درک زیبایی ، رویداد اتفاقی (موسیقی بتهوون ،مرگ در ایستگاه راه آهن )را پس و پیش می‌کند تا از آن درونمایه‌ای برای قطعه‌ی موسیقی زندگیش بیابد .انسان این درون مایه را _همانطور که موسیقیدان با زمینه‌های سونات عمل می‌کند _تکرار خواهد کرد ،تغییر خواهد داد شرح و بسط خواهد داد و جا‌به‌جا خواهد کرد.


آنچه فرد تحصیل کرده را از فرد خود آموخته مشخص می‌سازد ،وسعت دانش نیست ، بلکه مراتب مختلف نیروی حیات و اعتماد به نفس است .


کسی که مدام خواهان ترقی است باید منتظر باشد روزی به سرگیجه دچار شود.سرگیجه چیز دیگری غیر از ترس از افتادن است.


در یک جامعه مرفه افراد احتیاج به کار کردن با دست های خود ندارند و به فعالیت فکری می‌پردازند .دانشگاه ها بیش از پیش به‌وجود می‌آید و تعداد دانشحویان بیش از پیش زیاد می شود .آنها برای فارغ التحصیل شدن ،باید موضوع رساله‌ی خود را انتخاب کنن .تعداد موضوعات بی‌شمار است ،زیرا می توان درباره‌ی همه چیز تفسیر و بررسی کرد .بدین ترتیب دسته‌های کاغذ سیاه‌شده در آرشیوها به روی هم تلنبار می شود،جایی که از گورستان هم حزن انگیزتر است.


واقعه‌ی هولناک یک زندگی را می‌توان به کمک استعاره سنگینی توضیح داد .می گویند بار سنگینی بر دوش داریم و این بار را حمل می‌کنیم .خواه قدرت تحمل آن را داشته باشیم خواه نداشته باشیم با آن مبارزه می کنیم ،خواه بازنده باشیم خواه برنده شویم.


هر کس خلوت انس خویش را از کف می دهد ،همه چیزش را باخته است و کسی که با کمال رغبت از آن چشم‌پوشی می کند ،غولی بیش نیست.


در حقیقت زیستن _به خود و دیگران دروغ نگفتن _تنها در صورتی امکان پذیر است که انسان با مردم زندگی نکند .به محض این که بدانیم کسی شاهد کارهای ماست ،خواه ناخواه خود را با چشمان نظاره گر ،تطبیق می‌دهیم ،و دیگر هیچ یک از کارهایمان صادقانه نیست .با دیگران تماس داشتن و به دیگران اندیشیدن ،در دروغ زیستن است .


رژیم کمونیست در آن زمان مذهب را لگدکوب کرده بود و اکثریت مردم به ناچار از کلیسا دوری می‌جستند .روی نیمکت‌ها فقط عده ای افراد سالخورده دیده می شدند .آنها از حکومت نمی‌ترسیدند ،آنها ‌از مرگ هراس داشتند .


طنازی رفتاری است که امکان آشنایی را القا می کند ،بدون آن که این امکان موجب اطمینان خاطر باشد ،به عبارت دیگر طنازی وعده ی آشنایی است،اما بدون تضمین به اجرای این وعده.


هیچ کس بهتر از سیاستمداران به این موضوع پی‌نبرده است .به مجرد آن که سر و کله‌ی یک عکاس در نزدیکی آن ها پیدا شود،با شتاب به سوی اولین کودکی که دم دستشان است ،می‌روند ،او را در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند .برای تمام سیاستمداران ،برای تمام احزاب و برای تمام دار و دسته‌های سیاسی “کیچ “کمال مطلوب ادراک زیبایی است .


وقتی در یک جامعه چندین گروه در کنار یکدیگر به فعالیت سیاسی مشغول‌اند و متقابلا نفوذ و تاثیر دیگری را بی اثر یا محدود می کنند ،کم و بیش می‌توان از حاکمیت “کیچ “در زمینه‌ی تفتیش عقاید رهایی یافت .اما در سرزمینی که فقط یک حزب سیاسی تمام قدرت را در فبضه‌ی خود دارد ،در واقع جامعه در قلمرو کیچ توتالیتر است .


نزدیکی می‌تواند سرگیجه بیاورد ؟ مسلماً وقتی قطب شمال -تفریبا به حدی که مماس باشد _به قطب جنوب نزدیک شود ،کره‌ی زمین از بین خواهد رفت ، خلائی انسان را در بر خواهد گرفت که او را گیج و منگ می‌کند و در برابر جاذبه‌ی سقوط به تسلیم وا می‌دارد .اگر عذاب ابدی و شرایط ممتاز فردی با هم یکسان باشد ،اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد ،هستی بشر حجیم و ابعاد خود را از دست می‌دهد و به گونه‌ای تحمل ناپدیر سبک می‌شود .آنگاه که یاکوف _پسر استالین_ اوایل جنگ توسط آلمانی‌ها اسیر می‌شود و در آخر تن خود را روی سیم‌های خاردار -مانند کفه ی ترازو -پرتاب می‌کند،کفه‌ای که به حالتی رقت‌بار بالا می‌رود و تحت تاثیر سبکی بی‌نهایت دنیایی فاقد حجم و بُعد ،همان بالا می‌ماند ، نمی‌تواند مرگ او پوچ و بی معنا باشد .در واقع آلمانی‌هایی که زندگی خود را فدای توسعه‌ی سرزمین امپراطوریشان به سوی شرق کردند ،روس‌هایی که بخاطر گسترش قدرت و حکومت کشورشان به سوی غرب ،جان باختند…آری آنها هستند که جان خود را بخاطر حماقتشان داده اند و مرگ آنهاست که فاقد معنا و هر گونه ارزش واقعی است .ولی در مقابل ،مرگ پسر استالین ،در بحبوحه‌ی بلاهت بار جنگ دوم جهانی ،تنها مرگ با معنا و مفهومی است که می‌توان به حساب آورد .


از زمان انقلاب فرانسه نیمی از اروپا به‌نام “چپ”شناخته شده و نیمی دیگر عنوان “راست “به‌خود گرفته است .تعریف این مفاهیم بر اساس اصول نظری ناممکن است،تعجبی هم ندارد ،زیرا نهضت های سیاسی بر اساس رفتار و کردار عقلایی پی‌ریزی نمی شود ،بلکه بر تصورات ،کلمات و الگو‌ها متکی است که مجموعاً فلان یا بهمان “کیچ سیاسی را به وجود می‌آورد.


وقتی انسان خود را از ان چه وظیفه و رسالت خود می‌پنداشته آزاد کند ،از زندگی چه باقی می‌ماند .


شخصیت‌های رمان من امکانات خود من هستند که تحقق نیافته‌اند. ‌بدین سبب تمام آنها را هم دوست دارم و هم هراسانم می‌کنند .آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام .آنچه مرا مجذوب می‌کند ،مرزی است که از آن گذشته اند (مرزی که فراسوی آن خویشتن من ،وجود ندارد).آن سوی دیگر ،راز و رمزی که در پی آن است ،آشکار می‌شود .رمان، اعترافات نویسنده نیست بلکه کاویدن زندگی بشری در دامی است که جهان نام دارد .


زندگی فقط یک‌بار است و ما هرگز نخواهیم توانست تصمیم درست را از تصمیم نادرست تمیز دهیم ،زیرا ما در هر وضعی فقط یک بار می‌توانیم تصمیم بگیریم .زندگی دوباره ،سه باره و چهارباره به ما عطا نمی‌شود که این را برای ما امکان‌پذیر سازد تا تصمیم‌های مختلف خود را مقایسه کنیم.تاریخ و زندگی هر فرد بدین روال است .مردم چک فقط یک تاریخ دارند و این تاریخ روزی تمام می شود ،بدون اینکه تکرار آن میسر باشد .


تصور نماییم در جهان سیاره ای وجود دارد که در آن انسان دوبار متولد می‌شود و در عین حال به زندگی گذشته‌ی زمینیان و تمام تجربیاتی که تا کنون به دست آمده است ، وقوف کامل دارد .و شاید یک سیاره‌ی دیگری هم وجود داشته باشد که در آنجا هرکس سه بار _با آگاهی از تجربه‌ی سه زندگی گذشته _متولد شود.و شاید باز سیارات دیگری وجود داشته باشد که در آنجا نوع بشر باز متولد شود و هر بار یک درجه (یک زندگی )در مسیر کمال و پختگی پیش رود . این اندیشه‌ی (روی سیاره‌ی شماره یک ،روی سیاره ای که فاقد تجربه‌ی بازگشت ابدی است ) فقط تصور مبهمی از انسان روی سیارات دیگر به ذهن ما خطور می کند .آیا این انسام فرزانه‌تر و خردمندتر است ؟کمال و پختگی در دسترس اوست ؟ آیا به مدد تجربه‌ی بازگشت ابدی به آن دست می‌یابد؟تنها در چشم انداز این فرض و خیال است که مفاهیم بدبینی و خوش‌بینی معنا و مفهوم پیدا می‌کند .خوش بین تصور می کند تاریخ بشری روی سیاره‌ی شماره‌ی پنج کم‌تر شاهد جنگ و خونریزی و شقاوت خواهد بود و اما بدبین فاقد چنین خوش‌بینی است.


وحشت حالت ضربه را دارد و،لحظه‌ای است که انسان هیچ چیز نمی‌بیند .وحشت فاقد هرگونه اثر زیبایی است و انسان فقط پرتو شدید رویداد ناشناخته‌ای را می بیند که انتظار می‌کشد.


تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است .زمان به‌شکلی دایره وار نمی‌گذرد ،بلکه به صورت خط مستقیم پیش می‌رود .و به‌همین دلیل انسان نمی‌تواند خوشبخت باشد .چرا که خوشبختی تمایل به تکرار دارد .


هیچ فرد و بشری نمی‌تواند عطیه‌ی عشق ناب را به دیگری هدیه کند .تنها حیوان قادر به انجام دادن این مهم است ،زیرا از بهشت رانده نشده‌است .عشق میان انسان و حیوان ، عشقی ناب است ،عشقی بدون کشمکش و مجادله ،بدون صحنه‌های دلخراش و بدون تغییر و تحول است.


تا وقتی که انسان در روستا _در آغوش طبیعت ،در میان حیوانات خانگی ،پیوسته با فصول و تکرار آنها_زندگی می‌کرد ، بارقه‌ای از این خیال و خاطره‌ی بهشت در او وجود می داشت .


آزمون حقیقی اخلاق بشریت ، چگونگی روابط انسان با حیوان است. به‌خصوص حیواناتی که در اختیار و تحت تسلط او هستند .و اینجا هست که بزرگترین ورشکستگی بشر تحقق یافته‌است .آن هم ورشکستگی بنیادی که ناکامی های دیگر نیز از آن ناشی می شود .


ما هرگز نمی‌توانیم با قاطعیت بگوییم که روابط ما با دیگران تا چه حدی از احساسات ما ؛از عشق ما ،از فقدان عشق ما،از لطف و مهربانی‌ ما ، و یا از کینه و نفرت ما ،سرچشمه می‌گیرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در میان افراد تاثیر می‌پذیرد .


یاس و نا‌ اُمیدی _که کشور را فراگرفته بود _در جان نفوذ کرده می‌کرد و برجسم غلبه می‌یافت و انسان را از پای می‌انداخت .بعض‌ ها از زیر بار لطف و احسان حکومت شانه خالی می‌کردند و حکومت می‌کوشید آنها را مورد عزت و احترام فراوان قرار دهد و مجبورشان کند تا در مجامع عمومی و در حضور رهبران جدید ،ظاهر شوند .فرانتیسک هروبین _شاعری که از این گونه مهر و محبت‌های حزبی گریزان بود _بدین‌گونه جان داد .وزیر فرهنگ _که شاعر تا آخرین رمق کوشیده بود به دستش گرفتار نشود_هروبین را در تابوت به چنگ آورد .وزیر بر سر مزار او سخنرانی ساختگی کرد و از عشق و علاقه‌ی شاعر به اتحاد شوروی سخن‌ها گفت .شاید این رسوایی را بدان سبب به شاعر نسبت می‌داد تا او را از خواب بیدار کند .اما جهان آنقدر زشت بود که هیچ کدام از مردگان سر از خاک بر نمی‌داشتند .


همه‌ی ما نیاز به پرتو نگاه داریم و بر حسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم ،می‌توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد .

نخستین گروه ،تعداد بی‌شماری از چشمان ناشناس را می‌طلبند و به عبارت دیگر خواستار نگاه مردمند.

در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند هرگز نمی‌توانند زندگی کنند.این افراد بدون احساس خستگی میهمانی‌های عصرانه،شام و ناهار می‌دهند .اینها خوشبخت‌تر از گروه اول هستند ،زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند ،تصور می کنند که روشنایی در عرصه‌ی هستی آنان خاموش شده است .و این چیزی است که دیر یا زود تقریبا برای همه‌ی آنان اتفاق می‌افتد .اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق می‌شوند برای خود نگاه‌هایی بدست آورند .

پس از آن گروه سوم است ،گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند .وضع آنها به اندازه‌ی افراد گروه اول خطرناک است.کافی‌است که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه‌ی هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود .

سرانجام گروه چهارم (یعنی نادرترین گروه )می آید .کسانی که در پرتو نگاه‌های خیالی موجودات غایب ‌زندگی می‌کنند .افراد این گروه اغلب در رویا به سر می برند .


در سفر اول تورات (سفر آفرینش )انسان نه به عنوان مالک کره‌ی زمین بلکه گرداننده‌ی زمین تعریف شده است و روزی هم باید حساب کارگزاری و تمشیت خود را پس بدهد .اما دکارت انسان را ارباب و مالک طبیعت می داند و رک و راست حق داشتن روح را از جانوران سلب می کند. دکارت می گوید :انسان مالک و ارباب است ،در حالی که حیوان یک ماشین خودکار است ،یک ماشین جاندار است ،وقتی جانوری ناله می‌کند نشانه‌ی شکوه و زاری نیست ، بلکه سر و صدای ابزار ماشینی است که خوب کار نمی‌کند .وقتی چرخ یک گاری به صدا در می‌آید،بدین معنا نیست که گاری درد می‌‌کشد ،بلکه روغن به آن زده نشده است ،ناله و زاری جانوران را نیز باید بدین گونه تعبیر کرد و گریه و زاری برای سگی که در آزمایشگاه قطعه قطعه می شود بیهوده است .


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


ف . فرامرزی

ف . فرامرزی

تمام وقت‌های فراغتم رو کتاب می‌خونم و از مطالعه لذت می‌برم و می‌نویسم ، گاه دل‌نوشته ، شعر و یا داستان کوتاه ...

فهرست‌ مطالب - تلگرام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *