رمان بابا گوریو | انوره دو بالزاک

رمان بابا گوریو

نویسنده : انوره دو بالزاک

مترجم :  م.ا.به آذین

ناشر : دوستان

معرفی و خلاصه رمان بابا گوریو :

رمان بابا گوریو که فیلیپ برتو آن را شاهکار نبوغ انسانی می خواند،چون ستاره‌ای تابناک در میان سایر آثار اونوره دو بالزاک،نویسنده نامی فرانسه،می‌درخشد و بی‌شک از شاهکارهای ادبیات جهانی به شمار می‌رود.اونوره دو بالزاک نویسنده،مورخ و جامعه شناس فرانسوی در بیستم مه سال ۱۷۹۹ به دنیا آمد و چون روز تولدش مصادف با عید سنت اونوره بود او را اونوره نام نهادند و نهایتا در پاریس به سال ۱۸۵۰ درگذشت.بالزاک در مدرسه مذهبی واندم تحصیل کرد و در جوانی به پاریس رفت.اونوره مدتی شاگرد وکیل عدلیه شد و سپس به نزد صاحب محضری رفت و در آن ایام شایعه شد که اونوره جانشین او خواهد گشت،اما این چنین نشد،اونوره از سال ۱۸۱۶ تا ۱۸۱۹ بدین حرفه مشغول بود و از این راه اطلاعات زیادی در مسائل قضایی و اجتماعی کسب کرد.در رمان بابا گوریو بالزاک با کمک حافظه‌ی عجیب خود ،زندگی روزگار جوانی خویش را،موقعی که به پاریس آمده و وکیل عدلیه بود و همان افکار ساده و بی‌آلایش ولایتی را داشت،به صورت زندگی جوان محصلی به نام اوژن راستینیاک به یادآورد.تفاوت زندگی پاریس زمان راستینیاک با زندگی بالزاک این است که بالزاک با شکست مواجه شد و در صورتی که وی شبح خود را در رمان بابا گوریو به پیروزی می رساند. رمان بابا گوریو جزئی از مجموعه کمدی انسانی بالزاک است که در سال ۱۸۳۴ در مدت چهل روز نوشته شد و برای نخستین بار در مجلۀ پاریس منتشر گردید و در سال ۱۸۳۵ این داستان به صورت کتاب منتشر گردید.مقصود نهایی رمان بابا گوریو نشان دادن اجتماع خوش ظاهرو بد باطن آن زمان پاریس است.در رمان بابا گوریو احساساتی که از مشاهدۀ مفاسد اجتماعی عالیه شهر پارسی به راستینیاک دست می دهد همان احساساتی است که در جوانب به خود بالزاک،هنگامی که به پاریس آمد،دست داده بود.همان عشق به زندگی پاریس و همان انزجار از اوضاع اجتماعی این شهر،همان طور که خود بالزاک احساس می کرده است،در فکر و روح اوژن راستینیاک جلوه می کند.اساس رمان بابا گوریو، مانند اغلب داستانهای بالزاک،بر فقر و مسکنت نهاده شده و این هم یکی از خصایص بالزاک است،چه خود بالزاک مدام با بی نوایی و تنگدستی دست به گریبان بوده است.امتیاز رمان بابا گوریو بر سایر کتاب های مجموعۀ کمدی انسانی آن است که در میان تمام رمان های بالزاک آن را باید نمونۀ کامل رمان دانست.موضوع رمان بابا گوریو سرگذشت پدری است که دختران خود را در حد پرستش دوست دارد و این دخترها پس از ازدواج و پس از گرفتن میراث فراوان،پدر را انکار و ترک می‌کنند.پس،موضوع کتاب عشق پدری است که عالی‌ترین عشق ها به شمار می‌آید.نکتۀ دقیق و قابل ملاحظه این جاست که از همان وهلۀ اول،بالزاک ما را به عالمی دیگر می‌برد و انسانیت را در مدارج عالیه نشان می‌دهد.این عشق پدری که محرک تمام وقایع داستان می‌باشد در همان بدو امر در عالی‌ترین مدارج قرار گرفته است.نبوغ بالزاک از اینجا پیداست که این عشق عالی،یعنی عشق پدر ار از صفحۀ اول تا آخر کتاب درجه به درجه بالاتر می‌برد،به طوری که هر وقت بابا گوریو از دخترهایش صحبت میکند خواننده می‌پندارد که منتهای عشق پدری در این جا جلوه گر شده و حد عشق پدری همین است در صورتی که چند صفحه بعد این عشق در درجه‌ای بالاتر قرار می‌گیرد و نهایتا از آنجا که هر چیز انتها باید داشته باشد،بالزاک هم ناچار انتهایی برای داستان خود قائل می‌شود و با مرگ بابا گوریو دفتر عشق پدری را فرو می‌بندد.همین دم مرگ بالزاک در پنجاه صفحه با شیوه ای بسیار عالی در صحنه ای فنا ناپذیر چنان مجسم میکند که لرزه بر تن و روح آدمی می‌افتد.هر یک از ناله های پدر فریادی است از عشق وملاطفت،صدایی است از اغماض و عفو،ندایی است ازپرستش.اینجاست که بالزاک قدم ار مرحلۀ زندگی فراتر می گذارد و قهرمان داستان را در عالمی بالاتر از بشریت قرار می‌دهد.کلود فارر می گوید که رمان بابا گوریو را صد بارخوانده و در دفعۀ صدم همان هیجان مطالعۀ اول به او دست داده است.رمان بابا گوریو نه فقط بزرگترین رمان دنیاست،بلکه،به عقیدۀ کلود فارر، شاهکار های ادبی جهان و به عقیدۀ فیلیپ برتو شهاکار نبوغ انسانی است. ( منبع )

 

پاراگراف‌های منتخب رمان بابا گوریو :

شاید این در طبیعت بشر باشد که هرگاه کسی از روی فروتنی واقعی، یا از ضعف و یا از بی‌اعتنایی هرچیزی را تحمل کند، ما میل‌داریم همه‌چیز را بر او تحمیل‌کنیم. آیا ما همه دوست نداریم که نیرومندی خود را بزیان یک شخص یا یک چیز اثبات کنیم؟


او شبیه بسیاری از کسان بود که به نزدیکان خود اعتماد نمی‌کنند، ولی راز دل خود را به اولین کسی‌که بر سر راه خود ببینند می‌گویند. این یک پدیده‌ی اخلاقی عجیب ولی واقعی است، که ریشه‌ی آنرا به‌آسانی می‌توان در دل انسانی پیداکرد. شاید برخی اشخاص در میان کسانی‌که با آنها محشورند دیگر چیزی نمی‌توانند به‌دست آورند، به این معنی‌که بی‌برگ و باری روح خود را به آنان نشان‌داده‌اند و در دل حس می‌کنند که آنها همان‌طور که شایسته‌است درباره‌شان به‌سختی قضاوت می‌نمایند. اما چون احتیاج غلبه ناپذیری در آن‌هاست که از یکی تعریف بشنوند، یا چون به‌شدت میل دارند خود را واجد صفاتی جلوه‌دهند که از آن محرومند، این است که به اشخاص بیگانه رو می‌آورند تا احترام یا محبت آنان‌را به خود جلب‌کنند، حتی اگر احتمال آن باشد که به‌زودی هم این و هم آنرا از دست‌بدهند. بالاخره اشخاصی پیدا می‌شوند که تجارت پیشه به‌دنیا آمده‌اند، یعنی هیچ خوبی درباره دوستان و خویشاوندان نمی‌کنند، چون این یک وظیفه شمرده می‌شود، اما نسبت به افراد ناشناس خدمت می‌کنند و از آن مایه‌ی خودپسندی می‌سازند: دایره‌ی تعلق هرچه نزدیک‌تر باشد آنان کمتر دوستی نشان می‌دهند، و هر چه دورتر باشد آنها هم بیشتر خدمت‌گزار می‌گردند.


اگر قلب انسانی هنگامی‌که به ارتفاعات محبت صعود می‌کند گاه نفسی تازه می‌کند، برعکس، هیچ‌چیز آنرا در سراشیب تند احساسات کینه‌آلود متوقف نمی‌سازد.


اشخاص پست و حقیر احساسات خوب یا بد خود را با حقارت‌های مداوم ارضا می‌کنند.


احساسات واقعی چشم و گوش بازدارند و خوب هرچیز را می‌فهمند.


قلب ما مثل یک گنج است، اگر یک‌باره آنرا خالی کنید دیگر ورشکست شده‌اید. همان‌طوری که ما به مردی که یک شاهی در جیب ندارد رحم نمی‌کنیم، همان‌طور هم به یک احساس که خود را کاملاً بی‌پرده نشان‌داد ابقا نمی‌کنیم. این پدر هم همه‌چیز خود را داده‌بود قلب خود را، عشق خود را طی بیست سال، و ثروت خود را در یک روز بخشیده‌بود. وقتی که این لیمو فشرده شد، دخترهایش او را کنار کوچه انداختند.


ویکنتس بی‌آنکه سر بالا کند، درحالی‌که با ریشه‌های شال خود بازی می‌کرد، گفت: دنیای کثیفی است؛ زیرا کلماتی که مادام دولانژه ضمن نقل این حکایت کنایه‌وار گفته‌بود سخت در او کارگر شده بود. دوسش گفت:
کثیف؟ نه. دنیا به راه خودش می‌رود. همین. اگر من با شما اینجور حرف می‌زنم، برای این است که نشان بدهم گول دنیا را نمی‌خورم. من هم مثل شما فکرمی‌کنم. (دست ویکنتس را گرفت و فشرد) دنیا لجن‌زاری است. پس سعی‌کنیم که هرچه بالاتر باشیم.


دنیای کثیف و شروری است. همین‌که یک بدبختی به ما روی آورد، همیشه دوستی پیدا می‌شود که حاضر است بیاید و خبر آنرا به ما بدهد؛ و درحالی‌که خنجر به قلب ما فرو می‌کند، از ما بخواهد که دسته‌اش را تحسین کنیم. هنوز چیزی نشده کنایه و ریشخند شروع شده‌است. آه؛ از خود دفاع خواهیم‌کرد.


اگر زمانی عاشق شدید، راز خود را خوب نگهدارید؛ و تا خوب ندانید پیش چه کسی قلب خود را باز می‌کنید، چیزی نگویید. برای آنکه قبلاً این عشق را که هنوز وجود ندارد از خطر حفظ کنید، یاد بگیرید که به هیچ‌کس اعتماد نداشته باشید.


اوژن دنیا را همان‌طور که هست در نظرآورد: قانون و اخلاق را در مورد ثروتمندان بی‌اثر و ثروت و مال را آخرین حجت دنیا دید. آن‌وقت با خود گفت: ووترن حق دارد، ثروت همان تقوی است!


من می‌توانم نان خالی بخورم، جز آب چیزی نیاشامم و در صورت لزوم روزه بگیرم، ولی نمی‌توانم از افزارهایی که در این شهر باید با آن کار کرد چشم‌پوشید. مسئله‌ای که برای من مطرح است این است که یا راه خود را باز کنم، یا آنکه در میان لجن باقی‌بمانم.


“من موفق خواهم‌شد” این کلمه‌ای است که هر قمارباز و هر سردار بزرگی می‌گوید؛ کلمه‌ایست که اگر کسانی را نجات‌داده‌است عده‌ی بیشتری را از پا درآورده‌است.


راه‌های پر پیچ‌وخم به هیچ‌چیز بزرگی نمی‌تواند متنهی‌شود.


این خسته‌کننده است که آدم همیشه دلش بخواهد و هرگز آرزویش برآورده‌نشود.


می‌دانید اینجا مردم چه‌جور راه خودشان را بازمی‌کنند؟ با پرتو نبوغ یا با تردستی فساد! یا باید در این انبوه مردم مثل یک گلوله‌ی توپ گذرکرد، یا مثل طاعون از میان‌شان لیز خورد. پاکدامنی و درستی به هیچ درد نمی‌خورد. مردم زیر بار نبوغ خم می‌شوند، دشمنش می‌دارند، می‌کوشند به آن افترا بزنند، زیرا نابغه همه‌چیز را خود می‌گیرد و با کسی قسمت نمی‌کند؛ ولی اگر استقامت نشان‌دهد، همه زیر بارش کمر خم می‌کنند؛ مختصر اگر نتوانند زیر لجن مدفونش کنند، زانو می‌زنند و او را می‌پرستند. فساد بسیار است و هنر کمیاب. فساد حربه‌ی اشخاص متوسط است که بسیار فراوانند، و شما همه‌جا نیش آنرا حس خواهیدکرد.


البته شما اینجا تقوی را در کمال شکفتگی حماقت خویش می‌بینید. ولی بدبختی و تنگدستی هم با آن همراه است. اگر خدا با ما این شوخی را بکند که در روز قیامت غایب باشد، آنوقت می‌بینید که مردمان خوب چه قیافه‌ی تلخی به خود خواهندگرفت. پس اگر می‌خواهید زود به ثروت برسید یا باید قبلاً دارا بوده باشید یا آنکه مردم شما را دارا بدانند. اینجا برای آنکه انسان به ثروت برسد، باید بزرگ بازی کند، وگرنه بیخود معطل است. اگر در میان صد شغلی که ممکن است شما انتخاب کنید ده نفر پیدا شوند که زود موفق شوند، مردم آنها را دزد می‌خوانند. پس خودتان نتیجه‌بگیرید. زندگی همین است که می‌بینید. هیچ بهتر از مطبخ نیست، به همان اندازه هم بدبو است. کسی که بخواهد غذا درست کند باید دستهایش را کثیف کند. فقط باید بعد دست و رو را خوب شست. همه‌ی اصول اخلاقی عصر ما در همین جمله خلاصه می‌شود.


تقوا چیزی نیست که بتوان تقسیمش کرد: یا هست، یا نیست.


جوانان وقتی به طرف بدی کشیده می‌شوند جرات نمی‌کنند خود را در آئینه‌ی وجدان نگاه‌کنند، و حال آنکه پیران خود را در آن دیده‌اند: اختلاف این دو مرحله‌ی زندگی تنها در همین است.


راز ثروت‌های بزرگ که علت آشکاری ندارد، جنایتی است که چون پاک و پاکیزه انجام‌یافته فراموش شده است.


عواطف شدید هرگز غلط حساب نمی‌کنند.


عدم موفقیت همیشه عظمت خواست‌های ما را به رخ ما می‌کشد.


زنان همیشه، حتی در بالاترین دوروئی و دروغشان، باز راستگو و درست هستند، زیرا همیشه کارشان در نتیجه‌ی یک احساس طبیعی است.


عشق خود مذهبی است، و به جای‌آوردن آیین و مراسم آن گران‌تر از هر مذهب دیگری صورت می‌گیرد. عشق تند می‌گذرد، مانند کودکی است که اصرار دارد بر راهی که از آن عبور می‌کند نشانه‌های ویرانی بجا بگذارد.


قلب‌های شریف نمی‌توانند روزگار درازی در این دنیا بمانند. آری در واقع احساسات عالی چگونه می‌تواند با یک اجتماع پست و تنک‌مایه و سطحی سازگار باشد؟


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


نگین

نگین

کتاب خواندن را دوست دارم چون کتاب ها بی‌منت و چشم‌داشت می‌بخشند.

فهرست‌ مطالب

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

CLOSE
CLOSE