داستانک فکرش را هم نکن | فرانتس کافکا

صبح خیلی زود بود. خیابان‌ها خالی و متروک بودند. به سوی ایستگاه گام برمی‌داشتم. همچنان که ساعت برج را با ساعت مچی‌ام مقایسه می‌کردم متوجه شدم بیش از حدی که تصور می‌کردم دیر شده است. باید عجله می‌کردم. شوکی که در اثر کشف این موضوع به من دست داد باعث شد که در خصوص مسیری که می‌رفتم دودل شوم. هنوز در این شهر مسیر را به درستی نمی‌شناختم؛ خوشبختانه یک پلیس آن نزدیکی‌ها بود. به سوی او دویدم و در حالی که نفس نفس می‌زدم مسیر را از او پرسیدم.

او خندید و گفت: می‌خواهید مسیر درست را از من بشنوید؟
پاسخ دادم: بله، چون خودم در پیدا کردنش ناتوانم.
گفت: فکرش را هم نکنید، بیخیال.
و با حرکتی ناگهانی، مثل افرادی که می‌خواهند با لبخندشان تنها بمانند، دور شد.
مترجم: مازیار ناصری
مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام