داستانک میز | محمدحسین افشاری‌نیا

گرسنگی شامه‌ام را قوی‌تر می‌کند. بوی ساندویچ گرم لحظه‌‌به‌لحظه پررنگ‌تر می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم و بو می‌کشم. ساندویچ را تعارف می‌کند. از روی میز برمی‌دارم و با ولع تمام شروع به خوردن می‌کنم. تمام که می‌شود، جرات این‌که به پیشخوان نگاه کنم را ندارم. یک میز بیشتر ندارد و می‌دانم که تمام حواسش به همین یک میز است. کفش‌هایم را درمی‌آورم و پابرهنه به‌سمت در خروجی می‌روم. حتم دارم که صدای تپش قلب و لرزش استخوان‌هایم را می‌شنود. وسط راه صدایم می‌زند و زانوهایم دیگر نمی‌توانند سنگینی‌ام را تحمل کنند ، می‌افتم و چشمانم پر از اشک می‌شود. آرام‌تر که می‌شوم، جای خالی یک میز را گوشه‌ی مغازه احساس می‌کنم. می‌توانم به‌جای پول، یک میز خوب باشم و تا آخر عمر برایش کار بکنم. از این فکر خوشش می‌آید. چهار دست و پا به گوشه مغازه می‌روم و کنار صندلی‌ها آرام می‌گیرم. به‌طرفم می‌آید و دور‌تا‌دورم را صندلی می‌چیند. با دستمالی که تکه‌های ریز ساندویچ به آن چسبیده‌اند، چشم‌هایم را پاک می‌کند.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *

۲ دیدگاه‌ برای “داستانک میز | محمدحسین افشاری‌نیا”

    • شهروند ادبیات
CLOSE
CLOSE