داستانک خال گوشتی | مهدی گنجوی

هر روز اعضای بدنش را به دنبال جا به جایی یا افتادگی یا فرو رفتگی نوظهور چک می کرد. می گفت: انسان پیروزی وسواس است بر شادی. یک بار به من گفت: بدن ما شبیه یک ساختمان قد می کشد ولی شبیه یک چمدان پیر می شود. همیشه عادت به حرف های قلمبه سلمبه داشت. یک جور ورزش ذهنی. می گفت عاقبت روزهایی که از مدرسه به اداره ی مادرش می رفت و سرگرمی اش خواندن اعلان های دولتی بود: آموزش زبان با آیین نامه های اداری. یک بار وسط آن کار از حس مرموزی می گفت که او را به یاد برپا و برجا دادن های سرکلاس می انداخت. آن چه در سرش می گذشت در یک جمله خلاصه می کرد: یک جور معاشقه ی بی معنی با گذشته یی که به لعنت خدا هم نمی ارزد.
-آهان! خال گوشتی تازه!
بعد تا مدتی چیزی نمی گفت.

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی

مهدی گنجوی هستم، نویسنده، شاعر، منتقد و ویراستار

فهرست‌ مطالب - وب‌سایت - تلگرام