داستانک کافیه | بهزاد قائم مقامی دبیرالملکی

احساس می کنم ذهنم عقیم شده است مثل رحم راحله. اما مگر عدم توانایی در تولید مثل توجیه مستدلیست برای خیانت! چه می داند. لابد این نگاه تاریخی هنوز هم رواج دارد که هر عضوی که عقیم شود بلااستفاده است و الکن. اما مگر تن شی است! جان شی است! نکند مغز من هم تبدیل شده باشد به یک شئ.  با این توصیف چی کسی جز خودم به مغزم می تواند خیانت کند. نمی فهم! اگر تولیدمثل علت دوام و خوشبختی ست؛ پس رعنا از تیرگی کدام زهدان پا به جهان گذاشته! من اشتباه می کنم، حق با خیانتکار است. مگر نه اینکه دوست دیروزم هشت سال آزگار نذر و دخیل و آیه و درمان کرد تا بتواند دختری بدنیا بیاورد و نامش را بگذارد نجات. مگر نه اینکه مادربزرگ بخت برگشته ام نامش کافیه بود تنها به این گناه که مادر بخت برگشته ترش دخترزا بود و کافیه باید به یمن خرافات نامش کافیه می بود تا شاید حسن ختامی باشد بر زایش زن. راحله بیچاره. نام تو باید معنایی هم ردیف تیرگی می بود. راحله بیچاره. تولیدمثل خود زندگیست و تو از پیکر عقیم مانده ای.

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام