داستانک بخاطر سیب | مرجان ظریفی

از وقتی که مثل ماهی شناکنان از رحم مادرم به دنیا آمدم و تا وقتی که فهمیدم پدر و مادرم، آدم و حوا، به خاطر خوردن یک سیب از بهشت به زمین رانده شدند، شش سال طول کشید.شش سال بعد فهمیدم زمین گِرد است. خورشید گرد است و همه‌ی ستاره‌هایی که مثل به اضافه و ضربدر وسط آسمان چهار چراغ می‌زنند، گرد هستند. اما باز شش سال گذشت تا فهمیدم زمین گرد گرد نیست، بلکه در قسمت بالا و پایین یعنی «قطبین» فرورفتگی‌هایی دارد، درست مثل سیب! و به این نتیجه‌ی فردی رسیدم که خدا یک سیب کوچک را از آدم گرفت و به جایش یک سیب خیلی بزرگ‌تر به آدم‌ها داد تا هر کس به اندازه‌ی خودش از این سیب گاز بزند.توی شش سال دیگر از فکر سیب اصلا بیرون نیامدم؛ چون همان موقع ها بود که فهمیدم به دخترها هم سیب می‌گویند!حالا اگر هم کاری با ضربالمثل معروف، که می‌گوید:«سیب سرخ برای دست چلاق خوب است» نداشته باشیم؛ دیدم دارد از سیب ها خوشم می‌آید… و دیگر به آن سیب خیلی بزرگ که رویش زندگی می‌کردم و جریانات سیاسی،ورزشی اش، فکر نکردم!شش سال طول کشید که با یکی از آن همه سیب های سرخی که می شناختم! ازدواج کردم و به خاطر یک سیب، مادرم حوا را از خودم رنجاندم. [گرچه، هر چه تاریخ را ورق می‌زنم، می‌بینم بیشتر جنگ‌های دنیا به خاطر «سیب» بود‌] حالا بعد از این همه شش سال به پدر و مادرم حق می‌دهم که بهشت را با یک سیب معاوضه کردند. آخر هر چه باشد، سیب، سیب است!

 

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات

شهروند ادبیات ، سایتی هست برای داستان‌نویسان و دوست‌داران کتاب که تلاش دارد به‌صورت ویژه و با کمک فعالان ادبی ، نویسندگان ، مترجمان و حامیان خود ، جای خالی مطالبی را که نبودنشان در فضای مجازی احساس می‌شود پُر کند.

فهرست‌ مطالب - تلگرام