داستانک گاوچران | نویسنده ناشناس

گاوچرانی به سوی شهر می‌تاخت و در یکی از میکده‌هایِ آنجا توقف کرد تا گلویی تَر کند. متأسفانه مردم محلیِ این شهر به دله دزدی از غریبه ها عادت داشتند.هنگامی که گیلاس مشروب‌اش را تمام کرد متوجه شد که اسبش را ربوده‌اند.به مشروب فروشی بازگشت و هفت تیرش را با چابکیِ خارق العاده‌ای در دستانش چرخانده، رو به بالا پرتاب کرد و بدون اینکه بالای سرش را نگاه کند آن را بین زمین و آسمان قاپید و سپس گلوله ای به سویِ سقف شلیک کرد.با قاطعیت هرچه تمام تر فریاد زد: کدام یک از شما مار صفت‌ها اسبم را ربوده اید؟
کسی پاسخی نداد.
_بسیار خوب، یک آبجویِ دیگر می‌نوشم و اگر تا قبل از تمام شدنش اسبم آن بیرون سرجایش نباشد کاری را که در تگزاس انجام دادم تکرار می‌کنم، و باید بگم که هیچ دلم نمی‌خواد مجبور بشم کاری که در تگزاس انجام دادم رو تکرار کنم.

یکی از محلی ها که آثار بیقراری و اضطراب در چهره‌اش نمایان شده بود میکده را ترک کرد.مرد طبق گفته‌اش آبجویی دیگر نوشید، بیرون رفت و دید که اسبش در همان جایِ قبلی به تیرکی بسته شده است.او زین اسب را بر پشت حیوان انداخته و آماده‌ی ترک شهر شد. متصدی میکده سرگردان بیرون رفته و رو به مرد گفت:
_رفیق، قبل از رفتن بگو که در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟
گاوچران سرش را برگرداند و گفت:
_مجبور شدم تمامِ مسیرم را تا خانه پیاده طی کنم.

مترجم: مازیار ناصری 


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *