داستانک تماس با خانه ی مادری | الیزابت بوکو

 

سالی یک بار به مادرم زنگ می زنم، درست همان روزی که جان سپرد.پنج بار هنگام دیدن اسمش بین مخاطبین درنگ کردم. پنج بار دکمه ی تماس را فشردم. پنج بار تمام هرگز گوشی را برنداشت.

هیچگاه زمان زیادی را کنار او سپری نکردم. به محض شنیدن صدای اولین بوق دکمه ی قطع تماس را فشار دادم. “پایان تماس” نورهای ضعیفی سراسر نمایشگر گوشی را فرا گرفتند، و او رفته بود.

می ترسم یک روز کسی جواب بدهد. کسی که مادرم نیست. کسی که اکنون صاحب این شماره است. حتی ممکن است کسی تماس بگیرد و بخواهد بداند کیستم.

کاش می توانستم به آنها بگویم که کیستم.

مترجم: مازیار ناصری


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *