رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی

رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم
نویسنده : نادر ابراهیمی 
ناشر : روزبهان 
معرفی و خلاصه رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم :
رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم شامل سه بخش به نام‌های “باران رویای پاییز” ، “پنج‌نامه از ساحل چمخاله به‌‌ ستاره‌آباد” و “پایان باران رویا” است.رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ، داستان پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می‌کند که معشوقه‌اش به نام هلیا پس از گذر روزها از فرارشان از روستایی که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها‌ کرده و به خانه بازگشته‌است. مرد ِ عاشق پس از یازده سال طی کردن فراز و نشیب زندگی داستان عاشقانه‌شان از به دست آوردن هم و با هم زندگی کردن تا تنها رها کردن مرد، به روستای‌شان که روزگاری به خاطر علاقه‌اش از آن گریخته بود باز می‌گردد.رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ، همراه با گلایه‌ها و واگویه‌های مردی عاشق است که محبوبش رهاییش کرده است و مواردی همچون عادات و معضلات اجتماعی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار می‌دهد.

 

پاراگراف‌های منتخب رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم : 

 

نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی‌ست.


آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می‌نشینند ستایشگران بیداری نیستند. 


التماس شکوه زندگی را فرو می‌ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می‌ماند ندامت است. 


کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند ، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می‌کنند. آنها می‌خواهند که تلقین‌کنندگان صمیمت باشند. می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا‌ رسنده‌ی نجات‌بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.


برای کودکان، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می‌رسد.


 هر لحظه‌یی که در تسلیم بگذرد لحظه‌ایپست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می‌دهد. 


آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی‌ست.


در آن لحظه‌هایی که تو یک “آری” را با تمام زندگی تعویض می‌کنی، در آن لحظه‌های خطیر که سپر می‌افکنی و می‌گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، در آن لحظه‌هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می‌کنی، در آن لحظه‌یی که تو از فراز، پا در راهی می‌گذاری که آن سوی آن اختتام ِ تمام ِ اندیشه‌ها و رویاهاست، در تمام لحظههایی که تو می‌دانی، می‌شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روزها و لحظه‌ها هیچ گاه باز نمی‌گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه‌ی زمان. 


در پایدار ترین شادی ها نیز غمی نهفته است، و در پاک‌ترین اعمال قطره‌یی از ناپاکی.


شهروند ادبیات را در تلگرام دنبال کنید.

https://telegram.me/adabvand


سیده‌موژان تقوی تکیار

سیده‌موژان تقوی تکیار

مهندسی برق الکترونیک خواند‌ه‌ام ، برگزیده‌ی مسابقه‌ی کتابخوانی مجازی و برگزیده‌ی مسابقه‌ی یادداشت‌نویسی «ماشین زمان سایت میهن بلاگ » شده‌ام.  و در کتاب شعر سال بابان ۲ و مجله چلچراغ آثاری چاپ شده دارم. 

فهرست‌ مطالب - وب‌سایت - فیس‌بوک - اینستاگرام - تلگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سوال امنیتی *