داستانک دوست داشتنی | دپ اُلین آنفرس

زن می‌توانست ببیند که به فردی نه چندان دوست داشتنی تبدیل می‌شود. هر بار که دهانش را باز می‌کرد، چیزی زشت می‌گفت، و علاقه‌ی هر فردی که نزدیک‌اش بود به او کمتر می‌شد. این افراد می توانست شامل غریبه ها باشد، شامل کسانی که برایشان ارزشی قائل بود و یا کسانی که به ندرت می شناخت و امید داشت که روزی با آن ها رفاقتی به هم بزند. حتی اگر چیزی نمی گفت، حتی تمام کارهایی که به شکلی مشخص انجام می داد، مثل حالت چهره اش یا ایجاد صدایی نرم به عنوان عکس العمل، همواره ناجور جلوه می کرد.جز چند باری که سعی می کرد برای چند ثانیه هم که شده به شکلی مناسب رفتار کند (بیشتر از این زمان غیر ممکن بود)،و بعضی وقت ها این کار جواب می داد،ولی همیشگی نبود.چرا نمی توانست دوست داشتنی تر باشد؟ مشکل کجا بود؟مسئله این بود که دیگر از زندگی لذت نمیبرد؟ دنیا از او گرفته شده بود؟ دنیا تبدیل به جای بدتری شده بود؟ (شاید. نه لزوماً. یا شاید یک جورهایی اینطور بود، اما به شکل هایی که باعث میشد او از دنیا خوشش نیاید). آیا خودش را دوست نداشت؟ (خب البته که نداشت، اما چیز جدیدی در این خصوص وجود نداشت.)یا شاید همزمان با بالا رفتن سن و سالش غیر قابل دوست داشتن میشد_ پس شاید باید همانطور که همیشه رفتار می کرده به زندگی ادامه دهد، اما چون حالا ۴۱ ساله بود و نه ۲۰ ساله، شاید این اتفاق میفتاد چون هر زنی در ۴۱ سالگی هر کاری انجام دهد مسلماً ناجورتر از انجام دادن همان کار در ۲۰ سالگی می بود؟ و آیا خودش این مسئله را احساس می کرد؟ آیا می دانست به شکل درونی کمتر ناخوشایند است و به جای مقاومت باید با این جریان کنار می آمد؟ مثل خو گرفتن به یک بادِ سرد زمستانی.شاید(احتمالاً) در گذشته مقاومت می‌کرد اما حالا به بیهودگی این کار اطمینان داشت. پس هر روز صبح وقتی که دهانش را باز می‌کرد، غیر قابل دوست داشتنمی‌شد. و با افتخار به این جریان، هر شب قبل از خواب غیر قابل دوست داشتنمی‌شد. و روزها و شب‌ها جریان به همین روال ادامه پیدا می‌کرد. هر ساعت ناجورتر می‌شد، تا جایی که یک روز صبح به حدی مشمئز کننده شد که مجبور شد به یک سوراخ بخزد و همان‌جا بماند.

مترجم : مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک تبعیض جنسیتی | آدیراج سینگ

دکتر رو به پدر گفت:
“متأسفم، بچه تون دختره”

نوزاد خطاب به دنیا گفت:
نه، در اصل من متأسفم که شما دچار تبعیض جنسیتی هستین.

مترجم : مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام

داستانک فکرش را هم نکن | فرانتس کافکا

صبح خیلی زود بود. خیابان‌ها خالی و متروک بودند. به سوی ایستگاه گام برمی‌داشتم. همچنان که ساعت برج را با ساعت مچی‌ام مقایسه می‌کردم متوجه شدم بیش از حدی که تصور می‌کردم دیر شده است. باید عجله می‌کردم. شوکی که در اثر کشف این موضوع به من دست داد باعث شد که در خصوص مسیری که می‌رفتم دودل شوم. هنوز در این شهر مسیر را به درستی نمی‌شناختم؛ خوشبختانه یک پلیس آن نزدیکی‌ها بود. به سوی او دویدم و در حالی که نفس نفس می‌زدم مسیر را از او پرسیدم.

بیشتر بخوانید

مازیار ناصری

مازیار ناصری

مازیار ناصری هستم ، نویسنده و مترجم فعال در حوزه ی ادبیات داستانی و شعر

فهرست‌ مطالب - اینستاگرام - تلگرام