چرخ ریسک‌ها بر لبه‌ی پنجره‌ام می‌رقصند | تی گیلمُر

دخترم می‌خواست پرنده باشد، و من گفتم: نه، لطفاً نه. تو برای پرنده بودن خیلی جوانی. زندگی درازی پیش رو داری. بعد از این همه مشکل ، اوضاع بهتر میشه. حالا می‌بینی. لطفاً به من اعتماد کن. پرنده شدن رو از سرت بیرون کن. بیا با هم یه کاری انجام بدیم: بریم خرید. موسیقی گوش کنیم. هرچی که تو بخوای.

دخترم پاسخی نداد. پوستش سرد و سفت شد و سرش را بین شانه هایش جمع کرد. اجتناب کردنش از صحبت اما بیش از هرچیزی رنجم می‌داد.

او می‌خواست یکی از آن چرخ ریسک‌ها باشد. یکی از همان‌هایی که بر لبه‌یِ پنجره‌مان می‌رقصند. همین پرنده‌هایِ ریزِ گردن کوتاه، با سرهای بزرگ‌شان.بدنشان بزرگ تر از مشتم نیست. بال های خاکستری شان را به جنب و جوش در می آورند و انگار دخترم را به بیرون رفتن و بازی کردن فرا می‌خوانند. بیشتر بخوانید

دختر کشیش | جرج اُروِل

دیالوگ‌های ماندگار رمان دختر کشیش

نویسنده : جُرج اُروِل

مترجم: مهدی افشار

ناشر : جامی

اگر آنان را می‌فریفت و مغزهایشان را آکنده از مزخرفات و خزعبلات می‌کرد، تنها برای یک هدف بود: هرچه می‌خواست بشود، لکن او شغل خود را حفظ کند.


آن رویدادها، وقایعی مربوط به گذشته بود که می‌بایست فراموش شود. آنها ناخوشایند بودند اما دیگر مطرح نبودند.آن حوادث دیگر واقعا مهم نیستند، منظورم وقایعی مانند بی‌پولی و بی‌غذایی است حتی وقتی شما کاملا گرسنه هستید و از گرسنگی در رنج، در درون شما چیزی تغییر نمی کند.


زنانی که ازدواج نمی‌کنند فرسوده می‌شوند مثل درخت سروی که خشک و پژمرده می‌شود بیشتر بخوانید

آس و پاس‌ها | جُرج اُروِل

دیالوگ‌ های ماندگار کتاب آس و پاس ها

نویسنده : جُرج اُروِل

مترجم : اکبر تبریزی

ناشر : کتابخانه بهجت

چنانچه ذهن آماده باشد، ایجاد علاقه دشوار نیست.


اگر همت داشته باشی همواره به زندگی و روش خود ادامه خواهی داد، فقیر یا غنی بودن شرط لازم تفکر نیست. می تواند در همه حال با کتاب و افکار خود سرگرم باشی. کافیست به‌خود تلقین کنی که مغزم آزاد است تا نیروهای پنهانت به‌کار افتند.


بین وسیله زندگی گدایان و دیگران تفاوت اساسی وجود ندارد. می‌گویند کار نمی‌کند، اما کار یعنی چه؟ عمله بیل می‌زند، محاسب اعداد را جمع و تفریق می‌کند، گدا هم به بهانه‌ی ابتلا به واریس و برونشیت مزمن و غیره درکنار خیابان می‌ایستد. کار او هم مانند سایر کارها پیشه‌ای است- البته کاملا بیهوده و بی‌فایده. گدا هم از لحاظ اخلاق و رفتار با سایر طبقات مردم قابل مقایسه است. به‌طور خلاصه انگل است بیشتر بخوانید

۱۹۸۴ | جرج ارول

 

دیالوگ‌های ماندگار رمان ۱۹۸۴

نویسنده: جرج ارول

مترجم: صالح حسینی

ناشر : نیلوفر 

نمی‌شود همواره مطمئن بود. آدمها ریاکارند.


_ما از مردگانیم.
_هنوز که نمرده ایم.
_جسما نه. شش ماه، یک سال- فرضا پنح سال. از مرگ می‌ترسم. تو جوانی و به این حساب شاید از مرگ بیشتر از من می‌ترسی. ظاهرا تا آنجا که می‌توانیم، آنرا عقب خواهیم انداخت. اما فرق چندانی نمی‌کند. مادام که انسانها انسان بمانند، مرگ و زندگی یکی است.


راه گریزی نبود. به ریسمان لحظات چنگ زدن و چرخانیدن دوک خالی که آینده ای از پی نداشت، بیشتر بخوانید

قلعه حیوانات | جرج اُروِل

بخش‌های زیبای رمان قلعه حیوانات

نویسنده : جرج اُروِل

مترجم : صالح حسینی و معصومه نبی‌زاده

ناشر : دوستان

بنجامین از دیگر حیوانات مزرعه پیرتر و بدعنق‌تر بود. خیلی کم حرف می‌زد و وقتی هم چیزی می‌گفت معمولا آیه یاس می خواند. مثلا می‌گفت خدا به من دم داده که با آن مگس ها را دور کنم ولی کاش نه دم می داد و نه مگسی می آفرید.


زندگی ما ادبار و کوتاه و پر از درماندگی‌ است. به دنیا می‌آییم، فقط به‌اندازه بخور و نمیر به ما می‌دهند بیشتر بخوانید

رازی درکوچه ها | فریباوفی

 

بخش‌های زیبای رمان رازی در کوچه‌ها 

بلند می‌شوم و میان قبرها این پا آن پا می‌کنم.فایده ندارد یک بلوک آن ورتر بروم وبه قبرهای جدید سربزنم.درهای همه‌شان بسته است.هیچ مرده ای در این آفتاب تند و داغ به فکر برقراری با مسافرسرگردانی مثل من نمی‌افتد.ارتباط هم برای خودش قاعده و قانون دارد.لابد آن ها هم این وقت روزبه خنکی زیر خاک پناه برده اند…


منتظرمی‌شوم “ماهرخ” از بچگی من هم بگوید ولی او تکه تکه روی زمین پهن می‌شود.اول بازویش ، بعد شانه اش و بعد کمرش.
دراز می‌کشد و چشم‌هایش را می‌‌بنذ.همیشه بعد از تعریف کردن خاطراتش این کار را می‌کرد.سفری بود که هیچ کدام از ما را با خودش نمی‌برد.


بعد ها فهمیدم بینایی همه چشم ها یک اندازه نیست.یکی کم از دنیا می بیند یکی زیاد.دنیاهم در برابر چشم نگاه آدم ها ، یکسان عرضه نمی شود.


بعضی آوارها دیده نمی‌شوند ولی حقیقت دارند.از دست وپا زدن کسی که زیر آن است می‌توانی بفهمی که دارد فشارش را تحمل می‌کند.

سخنی کوتاه درباره‌ی مینی‌مالیسم | جان بارت

بسیاری از شخصیت‌های برجسته‌ی ادبی‌جهان، همچون والتر گروپیوس‏ ،هنری گادیر ،لیزلو مولی‏‌ناگی‏ و آلبرتو گیاکومتی‏ به اصل«هرچه کمتر بهتر»معتقد هستند،این عبارت ارزشمند اولین بار توسط روبرت بروئینگ‏ مطرح گشت.از آن پس‏ این عبارت بسیار مورد توجه پیروان مکتب‏ مینی‏‌مالیسم قرار گرفت.آنان بر این باورند که فرم‏ و قالب دنباله‌‏رو شیوه و روش است.از سوی دیگر، آنان بر این مسأله تأکید می‌‏ورزند که نویسنده‏ می‏‌بایست در استفاده از واژه‏‌ها خست داشته باشد و از حداقل واژه‏‌ها استفاده کند؛حتی اگر این خست‏ باعث از میان رفتن برخی مضامین ارزشمند چون‏ تکامل،دقت و اعتبار شود.با این حال برای هنرمند برجسته مینی‏مال،دست یازیدن به تمامی اهداف‏ کار ساده‌‏ای است.او با قدرت و توانایی بالقوه خود می‌‏تواند درکمال ایجاز به مقاصدش دست یابد. این منظر با آموزه‌‏ای که گذشتگان به آن معتقد بودند،مبنی بر اینکه همیشه تلاش هنرمند به ثمر نمی‏‌رسد در تضاد است.

باید به این مسأله توجه داشت که مینی‏‌مالیسم‏ بیشتر به یک جریان و نهضت ادبی شباهت دارد که تحت تأثیر سایر جریان‌های ادبی مطرح،خاصه‏ در این میان نهضت‌های ادبی شمال قاره آمریکا بسیار فعال بوده‌‏اند.داستان‌های کوتاهی که از این‏ منطقه خلق شده‌‏اند،دارای خصیصه‏‌ها و ویژگی‌های‏ زیر است: بیشتر بخوانید

سال بلوا | عباس معروفی

بخش‌های زیبای رمان سال بلوا 

به سادگی آدم اسیر می‌شود و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پربکشد.


نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می‌نشیند، می‌گوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می‌گوید یک شال گردن سبز برای نوروز م‌ بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می‌برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می‌رود. نامزدش از خواب بیدار می‌شود می‌بیند که نوروز آمده و رفته. می‌گوید ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گریه می‌کند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی و خوبی در پیش است.


عمر باخته ها، عاشق عمر دیگران می شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، بیشتر بخوانید

بار دیگر، شهری که دوست می‌داشتم | نادر ابراهیمی

دیالوگ‌های ماندگار رمان بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم ⬇️ ⬇️

نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی‌ست.


آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می‌نشینند ستایشگران بیداری نیستند. 


التماس شکوه زندگی را فرو می‌ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می‌ماند ندامت است. 


کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند ، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می‌کنند. آنها می‌خواهند که تلقین‌کنندگان صمیمت باشند. می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا‌ رسنده‌ی نجات‌بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. بیشتر بخوانید

جز از کل | استیو تولتز

دیالوگ‌های ماندگار رمان جز از کل ⬇️ ⬇️

وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند. 


 هر کسی ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمی‌فهمه. 


مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی‌کنند. چرایش را کی می‌داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه های آینده تماشا می‌کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می‌کنم هر کسی که می‌گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است.


بیشتر بخوانید