نتایج مرحله ی ابتدایی «فراخوان چاپ مجموعه داستانک»

از میان آثار دریافت شده ، صد و یک داستانک به مرحله نهایی این دوره از “فراخوان چاپ مجموعه داستانک” راه یافتند. در مرحله ی پایانی تمام داستانک هایی که در میان انتخاب های حداقل یک داور باشند مجوز حضور در کتاب را خواهند گرفت.در این دوره از فراخوان ، در شمارش تعداد کلمه ها که می بایست حداقل ده و حداکثر پانصد کلمه باشد ، سخت گیری نکرده ایم و سعی داشته ایم داستانک های بیشتری شانس حضور در مرحله ی نهایی را داشته باشند.

آثار منتخب مرحله ی ابتدایی :

میراث : پژمان سهرابی

دیدار : امینه گل زاده

ناگفته : ریحانه مهربانی

او شدن : محمد مهدی غفوری

لاله می گفت: محمدرضا اسماعیلی

کنش مکرر ما : آناهیتا برزویی

خیم : فاطیما نژادنیلی

نفر هشتم : حسن رحیمی

و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش… : وفا كشاورزي

خانه دوم: مهدی عمرانی بیدی بیشتر بخوانید

دفتر کار | امیلی اسمیت_میلر

در محل کار، با جدیت تمام کیفِ آویزان از شانه ام را در جستجوی بیکینی ام زیر و رو میکنم. اگر این شما را در خصوص هوش و حواسم قانع می کند باید عرض کنم که امروز فراموش کردم شورت بپوشم. همچنین این حقیقت که از وجود یک بیکینی در کیفم آگاهم، ممکن است چیزهایی را برای شما فاش کند. شاید همه چیز را. شاید از شما زیادی انتظار دارم، حالا هرکسی که می خواهید باشید، یا نباشید. ناخن هایم کاملاً شکسته و صاف شده اند، و دستانم بر فراز فنجانی قهوه که حروف *LOVE* بر آن حک شده است در حرکت اند. دوست ندارم در محل کار چيزى بخورم اما خوردن يك قهوه سرحالم میکند. فکر می کنم که یک اطاقک چیزهای زیادی در خصوص افراد برای گفتن دارد. به همین دلیل است که تعداد زیادی عکس،نقاشی،تقویم،فنجان،خودکار و زیر فنجانی های قلاب دوزی شده سرتاسر میزم به چشم می آید. بیشتر بخوانید

آخرین وسوسه ی مسیح | نیکوس کازانتزاکیس

خدا یا شیطان؟ چه کسی می تواند تفاوتی میانشان قائل گردد؟ ایشان چهره های خود را تعویض می کنند. خدا، گاهی بتمامت تاریکی می گردد و شیطان نور ، و ذهن انسان در ابهام فرو میغلطد.


_تو بیگانه ها را شفا می بخشی، امّا نمی خواهی پسرم را شفا بدهی.
خاخام سرش را تکان داد و گفت:
_مریم، این شیطان نیست که پسرت را آزار می دهد. نه شیطان نیست. خداست.
مادر فلک زده پرسید:
_هیچ راه علاجی نیست ؟
– گفتم که کار خداست. نه، هیچ راهی وجود ندارد.
– چرا خدا آزارش می دهد؟
خاخام پیر پاسخ داد:
_برای اینکه دوستش می دارد. بیشتر بخوانید

چند داستانک یک خطی

برای نجات بشریت، دوباره از دنیا رفت.

نویسنده : بن بوا


باورم نمی شود، او به من شلیک کرد!
نویسنده: هاوارد چایکین


ژن های جدید خواستارِ ابرازِ هویت اند – چشم سوم.
نویسنده:گِرِگ بی یِر


دایناسورها برگشتند. نفت شان را می خواهند.
نویسنده:دیوید برین


بمب های هیدروژنی پرتاب شدند؛ همه ی ما کشته شدیم.
نویسنده: هاوارد والدراپ


خانه ی تو مالِ من است: انقلاب مخملی.
نویسنده:هاوارد والدراپ


بیشتر بخوانید

جنگجو | نیکولت ونگ

بی رحمی گرد سردی به روی صورتت می پاشد؛ خودم را روی قالی مرطوب محکم نگه می دارم. کاهی که موج زنان می درخشد، بر فراز حفاظ من با ریتم چرخ و فلک شناور است. دستانم را برای گرفتن هشدارت که مدتها انتظارش را می کشیدم باز می کنم. چراغ که درخششی آهسته برای نجوای توست، بر روی زمین افتاده است.

_رگ سمت راست در گردنم را پیدا کن.

چشمانت را باز وبسته می کنی.

_چاقو را سریع و محکم فرو کن. بیشتر بخوانید

من صندوقی دارم | جو کپتن

من صندوقی دارم.صندوقی دارم که بوی تسلیم می‌دهد. صندوقم که بوی تسلیم می‌دهد می‌کوشد از بدترین صبح‌های دنیا نجاتم بدهد. صندوقی دارم که در اثر رطوبت و گذر زمان شل می‌شود، و وقتی با هم در روزهای بارانی گیر می‌افتیم گوشه‌هایش خیس می‌شود.

من دوست‌های زیادی دارم که صندوقی ندارند. صندوق‌ها برای آن‌ها تابوت‌هایی‌اند، تا با شمش‌های سربی، با سال‌های پوسیده پر بشوند. آن‌ها می‌گویند باریدن باران روی سرشان اذیتشان نمی‌کند. تابستان‌ها پیشانی‌هایشان آفتاب‌سوخته می‌شود. آن‌ها در گذر در میان لحظه‌ها زندگی می‌کنند چون تمام چیزی که می‌دانند همین است. آن‌ها چیزی از ذخیره کردن نمی‌دانند. به هر حال چیزی ندارند تا لحظه‌هایشان را در آن جمع کنند. صندوقی در کار نیست.صندوق من می‌تواند خاطره‌ها را حفظ کند چون هیچ چیز دیگر، هیچ چیز کوچک و گران‌بهایی، یعنی تنها چیزی که همیشه می‌خواست، درونش نیست. بیشتر بخوانید

بابا | کریستوفر کروز

با شتاب هرچه تمام تر، از خانه مان در پورتوریکو به جایی که پدرم طی حادثه ای زیر صخره ها لغزید برگشتم.برادرم، میگوئل همراهم بود. تا کناره ی صخره پیش رفتم و گریان رو به پدر فریاد زدم که:”آمدم.”جیغ زدم: “بابا”دلم می خواست جوابی بشنوم .هیچ خبری نشد. دیگر دست و پا زدنی در کار نبود، شنا کردنی در کار نبود. اعماق دریا، همچنان در سکوت محض به سر می برد و توده ای کوچک از امواج رو به بیرون هدایت می شد. بیشتر بخوانید

گل و لای | چارلز هاسل

تمام آخر هفته را بدون همسرم در ساحل سپری کردم. برای اینکه کار منطقی همین بود، و تازه من برای تجربه و منطق ارزش قائل هستم. مطمئنم ترجیح همسرم این بود که مثل همیشه در خانه می ماندم و بعد از تلاش بی ثمرش برای به هیجان آوردن من در رخت خواب، من را به ارگاسم می رساند و یا خودش را خواب می کرد، یا هر دو، یا هیچ کدام، و من برایش پنکیک درست می کردم.

این تنها برنامه آخر هفته همسرم بود. و با بی تفاوتی هر هفته همان برنامه ی تکراری را دوباره و دوباره تکرار می کرد. به او گفتم که دارم دیوانه می شوم و آن لانه زنبوری که کله اش را احاطه کرده بیش از حد ذهنت را شلوغ کرده است. بیشتر بخوانید

شاشگاه | کلاید لیفی

یک سر تکیه بر کاشی توالت ، آیا خیلی وقت بود که داشتم با این حالت گیچ و بی معنا اتاقک دیگر دستشویی را تماشا می کردم؟او دست راستش را روی کاشی های مرطوب و گرم دیوار گذاشته بود ، انگشت شست و اشاره اش باهم حالت قائم داشتند انگار که فشاری را متحمل می شد .به خودش لرزید.بعدا به من گفت که راحت شده بود اما دروغ می گفت و من این را می دانستم ولی باید به او حق داد با آن شرایط خاص که در اتاقی بدون پنجره با آن همه بو های مختلف و یک خوشبو کننده که به دیوار داشت ، آیا می شد بیشتر از این راست گفت؟

صبح آن روز سرش شلوغ بود ، مرتب تلفن زنگ می خورد. ادا، چرب زبانی ، چاپلوسی ، خواهش و التماس ، خلاصه هرکاری برای جمع و جور کردن اوضاع که کار را جلو ببرد و همه چیز تکمیل شود اما در آن لحظه تصور چنین چیزی هم سخت بود .با یک مدیر معمولی ملاقات کرده بود ، شخصی دهاتی ، مردی به دنبال درد دل کردن ، یک رئیس در حال پرسه زدن _ من هیچوقت روی آدم هایی که می فرستند تسلطی ندارم ، در واقع اصلا آدم مسئولیت پذیری در این زمینه نیستم. بیشتر بخوانید

تماس با خانه ی مادری | الیزابت بوکو

 

سالی یک بار به مادرم زنگ می زنم، درست همان روزی که جان سپرد.پنج بار هنگام دیدن اسمش بین مخاطبین درنگ کردم. پنج بار دکمه ی تماس را فشردم. پنج بار تمام هرگز گوشی را برنداشت.

هیچگاه زمان زیادی را کنار او سپری نکردم. به محض شنیدن صدای اولین بوق دکمه ی قطع تماس را فشار دادم. “پایان تماس” نورهای ضعیفی سراسر نمایشگر گوشی را فرا گرفتند، و او رفته بود. بیشتر بخوانید